مسافر ما از راه رسید. در یک روز آفتابی زمستانی. اتاق عمل پر از نور بود. شاید هم من این جور فکر می کردم.
وقتی به دنیا آمد، صدای گریه اش را از آن طرف پرده ی آبی شنیدم. بغض کرده بودم و می لرزیدم. پرستارها زود گذاشتندش توی بغلم. لحظه ی عجیبی بود. داشت نگاهم می کرد. انگار چیزی می گفت. انگار با من حرف می زد. شاید هم من این جور فکر می کردم.
مسکن از طریق لوله ی باریکی که وارد کمرم کرده بودند، به بدنم می رسید. قرار بود هر وقت درد به مرزی می رسد که تحملش سخت است، دگمه ی تزریق را فشار بدهم. گاهی از شدت هیجان یادم می رفت که چنین امکانی برای کم کردن درد هست. پرستار می آمد و درجه ی تزریق را نگاه می کرد. بعد با تعجب می پرسید: «چرا مسکن نمی زنی؟» در حالی که تازه یادم می افتاد درد دارم، می گفتم که خوش حالی ام از دارویی که توی کمرم جریان دارد، خیلی قوی تر است. پرستار لبخند می زد و سرش را برای تایید حرف من تکان می داد. شاید هم من این جور فکر می کردم.
اولین شبی که من و پسرم کنار هم بودیم، شب عجیبی بود. تا صبح هزار بار اتفاق های آن روز را توی ذهنم مرور کردم. همه چیز شبیه خواب بود. هر دقیقه چشم باز می کردم و به چشم هایش نگاه می کردم. به مژه هایش. به موها و لب هایی که ماه ها با نوید توی ذهنمان مجسم کرده بودیم. به این فکر می کردم که از سال ها پیش، چه قدر آرزوی این لحظه را داشتم و چه خوب شد که آن سال ها به آرزویم نرسیدم. به این که چه طور اتفاق های خوب و بدِ زندگی ام کنار هم چیده شدند تا من را به این جا برسانند. به این که یک موجود نیم وجبی چه قدر زندگی همه ی ما را عوض کرده و به این که دوست داشتنِ این شکلی چه قدر خوب و دلچسب است. پسرم هم کنار من خوابیده بود و توی خواب لبخند می زد. او هم مثل من از این سرنوشت خوش حال بود و داشت توی جای گرم و نرمش خواب های خوب می دید. شاید هم من این جور فکر می کردم... .
که دهان های وقاحت به خروش اند همه
گر خموشانه به سوگِ تو نشستند، رواست
زان که وحشت زده ی حَشرِ وُحوش اند همه
آه از این قوم ریایی که در این شهرِ دو روی
روزها شحنه و شب باده فروش اند همه
باغ را این تب روحی به کجا بُرد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه
ای هران قطره ز آفاقِ هران ابر، ببار!
بیشه و باغ به آوازِ تو گوش اند همه
گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مُهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه،
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یادِ تو و نامِ تو ننوش اند همه
* دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی- گزینه ی اشعار- انتشارات مروارید
تصویرگر: ناهید لشگری فرهادی
***
هواپیما که بلند شد، در حالی که داشتم سخت ترین لحظه های این دل کندن رو می گذروندم و به اون هایی که اون پایین توی فرودگاه برام دست تکون می دادن فکر می کردم و به این فکر کردم که به کجا می رم و اون طرف چه روزهایی در انتظارمه، سرم رو به شیشه چسبونده بودم و اشک می ریختم. مهموندار که خیلی با حوصله و گشاده رو بود، اومد و پرسید که چرا حالم بده. وقتی براش توضیح دادم که اون پایین یه کسانی هستن که من خیلی دوستشون دارم و الان هی دارم ازشون دورتر و دورتر می شم، خندید و گفت: «در عوض داری به یه چیزای دیگه ای نزدیک تر و نزدیک تر می شی. به زندگی جدیدت، به روزهایی که شاید خیلی خوب باشن. شاید سال دیگه این موقع خیلی خوش حال باشی.» مهموندار سعی می کرد من رو آروم کنه، اما من بی حوصله تر از اونی بودم که باورش کنم یا دست کم ازش تشکر کنم. اون سرش رو جلو آورد و گفت: «گریه نکن. هواپیمایی که باید تو رو برگردونه، توی استرالیاست و تو الان داری بهش نزدیک می شی.» بعد هم رفت و یک لیوان آب و یک دستمال کاغذی برای من که هنوز فین فین می کردم، آورد.
***
استرالیا و به خصوص شهری که ما توش زندگی می کنیم، با ایرانی که من همه ی عمرم رو توی اون گذروندم، خیلی فرق داره. خیلی. خلوته، همسایه ها به هم کاری ندارن، شهر ساعت پنج عصر تعطیل می شه و عملاً از ساعت شش، شب شروع می شه. خیلی از ایرانی ها – البته نه همه شون- شبیه ایرانی نیستن و طرز فکر و حرف زدنشون می زنه توی ذوق. چون یه جورایی نمی خوان ایرانی حساب شن، اینجایی هم که قطعاً نیستن؛ پس ترکیبی که درست می شه یه فرهنگ عجیب و غریبه و دور از همه. معمولاً در بدو ورود به چنین جایی، آدم – به خصوص اگه یه چیزایی براش مهم باشه- دچار شوک می شه و این شوک اون قدر طبیعیه که یکی از بخش های درسی کلاس زبان مهاجرها همینه. توی این حالت آدم نمی فهمه چی درسته و چی غلط. نمی دونه چه جوری باید خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده و هزار تا نمی دونه ی دیگه که هر روز هم تعدادشون بیشتر می شه و اگه نتونه راه حلی براشون پیدا کنه، زود دلزده و پشیمون می شه.
اما خوش اقبالی من این بود که به خونه ای وارد شدم که صاحبش سال ها پیش چنین تجربه ای رو گذرونده بود و اون قدر هم جنبه داشت که روزهای اول مهاجرت خودش رو فراموش نکرده باشه و بعد از این همه مدت، ریشه هاش هنوز همون جایی مونده باشه که توش بزرگ شده. شاید اگه به هرخونه ی دیگه ای وارد می شدم، توی همون دو سه ماهِ اول، کارم به تیمارستان می کشید. شاید تحمل نمی کردم و بر می گشتم. شاید ... نمی دونم، به هر حال این جوری نبودم که حالا هستم. یادم میاد نوید هر وقت گیر کردنِ من رو توی شرایط سختِ روزهای اول می دید، هزار تا مثالِ راست و دروغ می آورد که بگه خودش بدتر از اون رو تجربه کرده و به من دلداری می داد که تو خیلی زودتر از همه راه می افتی. یادمه برای اولین روز کلاس زبانم مثل باباهایی که روز اول مهر، بچه ی کلاس اولی شون رو می برن مدرسه، با قطار من رو به کلاس برد و همه ی ایستگاه ها رو توی راه با حوصله برام توضیح داد. یادمه پشتِ درِ کلاس نشست تا وقتی میام بیرون تنها نباشم. یادمه تمام کتاب خونه م رو از اون سر دنیا برام آورد به این جا تا وقتی که خونه نیست به جای غصه خوردن، کتاب های نیمه کاره رو تموم کنم. یادمه که دو هفته مرخصی گرفت و نگذاشت روزهای اول حتی یه ثانیه تنها بمونم و با فکر و خیال های جورواجور، احساس دلتنگی کنم .همه ی این ها یادمه و هیچ وقت هم از یادم نمی ره.
خلاصه این که سخت ترین روزهای مهاجرت رو گذروندم و الان دیگه حس می کنم که تونستم واقعیت رو باور کنم و خودم رو باهاش تطبیق بدم. حالا دوباره شروع کردم به نوشتن برای بچه ها و خوندن کتاب هایی که این جا براشون منتشر می شه. حالا همه ی گوشه و کنار خونه رو شناختم و اون جوری که دوست دارم مرتبش کردم. حالا دوست های زیادی توی کلاس زبان پیدا کردم که با وجود اون ها واقعاً نمی تونم بگم تنهام. حالا خودم رو توی موقعیت جدید پیدا کردم و از دستپاچگی در اومدم.
وقتی به یه سال گذشته نگاه می کنم، می بینم که همه کمکم کردن. خانواده م با تماس های مرتبشون، دوست ها با نامه ها و عکس ها و پیغام هاشون، نوید با همراهی هاش، دنیای مجازی و وبلاگم با از بین بردن فاصله ها، کلاس زبانم با توانایی های جدیدی که بهم داد، دوست های انگشت شماری که نگذاشتن دور و برمون خالی بمونه و البته همکاری با یه گروه دوست داشتنی و حرفه ای برای تولید یه سری برنامه. همه ی این ها کنار هم اجازه ندادن که وقت زیادی برای فکرهای تلخ بمونه. حالا وقتی به یه سال گذشته نگاه می کنم، می بینم که برای اولین بار توی عمرم، در طول یه سال، واقعاً به اندازه ی یه سال بزرگ شدم.
البته که هنوز هم دلم برای خال روی صورت مامان و بالش گردلی بابا، برای میز کارم توی دفتر مجله ی بادبادک و برای شلوغیِ غروبِ خیابون ها تنگ می شه. البته که هنوز هم روزهای جمعه دوست دارم به جای نشستن توی کلاس و مشق نوشتن، جلوِ تلویزیونِ خونه ی ایرانمون منتظر عمه این ها و شیوا این ها باشم و پشت سر هم چای بریزم؛ اما فکر می کنم این روزها باید بگذرن. مثل هر مرحله ی دیگه ای توی زندگی آدم؛ و هر روز این رو با خودم تکرار می کنم که نباید باور کنم این جا خونه ی همیشگی منه. نه! این جا خونه ی همیشگی من نیست و یه روز باید برگردیم؛ اما خوش حالم که دیگه برای گذروندن این مدت – که دقیقاً نمی دونم چه قدر قراره طول بکشه- آماده ام. خوش حالم خانواده ای رو این جا دارم که همیشه آرزوش رو داشتم. خوش حالم که اگه توی غربت هستم، توی خونه ی خودم غریب نیستم. برای من که سال ها پیش تجربه ی تلخ غربتِ خانگی در ایران رو داشتم، این بزرگ ترین موهبت دنیاست.
این روزها اگه جایی بر حسب اتفاق اون مهموندار رو ببینم، بهش می گم که کارش رو خیلی خوب بلد بود – چیزی که اون روز وسط فین فین کردن نشد بگم- و بهش می گم که راست گفت، هواپیمایی که باید ما رو برگردونه این جاست و من این روزها خیلی خوش حالم.
انگار نه انگار که این اولین نوروزی است که آن جا نیستم و دلم لک زده برای بدو بدوهای روزهای اول عید و برنامه ریزی برای حضور فعال در منازلی که احتمال عیدی دادن در آن ها بیشتر است.
انگار نه انگار که سبزه هایمان یک سانت بیشتر قد نکشیده اند و هر کاری می کنم نمی توانم جوری کنار هم بگذارمشان که پر پشت به نظر برسند.
انگار نه انگار که این جا نمی توانیم مثل مامان و بابا فهرست مفصلی درست کنیم از آن هایی که باید حتماً به دیدنشان برویم و نگذاریم بازدیدشان دیر شود.
انگار نه انگار که این جا ایران نیست و تقویم دیگری دارد.
خوش حالم که هیچ چیزی، حتی پاییز خنک استرالیا نمی تواند جلو عمو نوروزی را بگیرد که قرار است به خانه ی ما سر بزند. عمو نوروزی که می آید، بدون این که ایراد بگیرد از هفت سین بدون سنجد ما و از راه خانه مان که این همه دور است.
من این جا، در اولین بهارِ دور از ایران، پشتِ پنجره ای که سبزه ی کم پشتمان را از پاییز جدا می کند، آن قدر منتظر عمو نوروز می نشینم و آن قدر فکرهای خوب می کنم تا پلک هایم سنگین شود و خوابم ببرد. به امید این که مثل پیرزن خسته ی قصه، وقتی بیدار شدم، ببینم که عمو نوروز آمده، از شیرینی های ما خورده، بعد هم با مهربانی گُلی بین موهایم گذاشته و رفته است. دوست ندارم ببینم بین حواس پرتی های من در زده و با عجله و بدون زیردستی برایمان نوشته: «خدمت رسیدیم، تشریف نداشتید!»
دست خودم نیست. از بچگی همیشه می ترسیدم توی لیست بلندبالای او، از آن هایی باشم که این نوشته لای درِ خانه شان می افتد. حس می کنم خواندنش خیلی غم انگیز است. برای همین دوست دارم آرزو کنم هرجا که هستید، هرگز این یادداشت او را نبینید.
نوروزتان مبارک!
این عکس توست. اولین عکست. چسباندمش به آینه ی میزمان و روزی چند بار برای این که یادم بیاید چه شکلی هستی، می آیم سراغش. راستش خیلی سخت است آدم برای کسی که هنوز خودش را ندیده و فقط یک عکس سیاه و سفید و پر از نقطه از او به دستش رسیده، نامه بنویسد. آدم نمی داند چه طوری شروع کند و چه شکلی بنویسد. نمی داند از چه کلمه هایی استفاده کند و جمله ها رو چه جوری کنار هم بچیند. اما راستش امروز می خواهم چند خطی برایت بنویسم. می خواهم نویسنده ی اولین نامه به تو باشم. می نویسم و خط می زنم؛ دوباره می نویسم و باز خط می زنم. نوشتن سخت می شود، وقتی قرار است نامه ات به کسی برسد در تو و جدا از تو...
توی کتاب ها نوشته اند که از این هفته می توانی صدای من را بشنوی. نوشته اند که می توانم برایت آواز بخوانم و با تو حرف بزنم. نوشته اند که از این هفته ارتباط واقعی تو با دنیا شروع می شود. این هفته باید برایت خیلی هیجان انگیز باشد. خوش حالم که کم کم داری بزرگ می شوی و دور و برت را می شناسی. خوش حالم که صدایم را می شنوی. خوش حالم که تکان می خوری یادم می اندازی که هستی. خوش حالم. اما چیزی هم هست که نگرانم می کند. نه فقط نگرانی طبیعی همه ی مادرهای این طرف دنیا برای سلامت و سرنوشت بچه هایشان. نه. نه فقط این. این نگرانی جور دیگری است. شکلش فرق می کند. شاید چیزی است شبیه همه ی نگرانی هایی که از سال ها پیش داشتم. از وقتی بچه بودم. حس می کنم خودم هستم که قرار است از این هفته بشنوم. حس می کنم خودم قرار است به دنیا بیایم...
به عکست که نگاه می کنم، با خودم می گویم آیا گوش تو هم، باید مثل گوش من آژیر وضعیت قرمز را بشناسد؟ آیا قرار است تو هم از ترس فرود آمدن موشک و وحشت تمام نشدنی ضدهوایی، از شب تا صبح، صد بار از خواب بپری و به سایه ی درخت همسایه که روی دیوارِ رو به رو می لرزد خیره شوی؟ آیا تو هم باید از زیر آوار ماندن بترسی و شب ها خوابش را ببینی؟ نه، دلم می خواهد سرنوشت گوش تو، مثل گوش من نباشد. می خواهم تو با این صداها آشنا نباشی، می خواهم هر جای دنیا که بخواهی زندگی کنی و معنی آتش و آتش بس را ندانی. نه تو، نه هیچ بچه ی دیگری در دنیا.
دلم می خواهد گوش تو اسم «هانس کریستین اندرسن» را بیشتر از اسم «البرادعی» بشنود. دلم می خواهد گوشَت به شنیدن صدای مجری برنامه ی کودک بیشتر عادت کند، تا به صدای شبانه ی مفسرهای سیاسی شبکه های جورواجور. دوست دارم حق مسلم تو، شاد بودن باشد و دویدن و خندیدن. شنیدن کلمه ی تحریم را نمی خواهم؛ نه برای تو، نه برای هیچ بچه ی دیگری در دنیا.
دلم می خواهد عقیده ات را خودت انتخاب کنی و دنیا آن قدر خوب باشد که هر جا از اعتقادت گفتی، تحقیر نشوی. دلم می خواهد گوش هایت با توهین آشنا نشوند و مجبور نباشی برای بدست آوردن کوچک ترین حقت، بزرگ ترین تهمت ها را بشنوی. دوست دارم به مدرسه بروی، به دانشگاه بروی و کاری را که دوست داری انتخاب کنی، بدون این که تنت از شنیدن کلمه ی اخراج بلرزد. دوست ندارم مجبورت کنند که برای زنده ماندن نقاب آدم دیگری را بزنی. نقاب را دوست ندارم؛ نه برای تو، نه برای هیچ بچه ی دیگری در دنیا.
دلم می خواهد بعضی از کلمه ها هرگز به گوشَت نخورند. آرزو می کنم ندانی «محاکمه»، «ممنوع الملاقات»، «متهم» و «جاسوس» یعنی چه. می خواهم هیچ وقت از شنیدن «دستگیری» نگران نشوی و این کلمه ی غریب، تو را منتظر شنیدن اسم دوست هایت نکند. آرزو می کنم «زندان» در دنیای تو، جایی برای آدم های بی دفاع و بی وکیل نباشد. برای تو دنیایی را آرزو می کنم، پر از «گوش شنوا». گوش هایی برای شنیدن حرف های تو، و همه ی بچه هایی دنیا.
برای مادری که کودکی اش پر بوده از موشک های راست راستکی و کوچه هایی که یکی یکی با شیون و زاری تغییر اسم می دادند به نام جوان های محل؛ برای مادری که نوجوانی اش لبریز بوده از وحشت اخراج و شنیدن توهین های خانم خوش لهجه در کلاس دینی؛ برای مادری که چون نخواسته دروغ بگوید، هیچ وقت رنگ دانشگاه را ندیده و این روزها دائم در هر تماسی که با ایران می گیرد، دنبال خبر خوبی از دوستانش می گردد و ناامیدانه می شنود که آن ها اسیرِ سوءتفاهم های کوچک و بزرگ هنوز در زندانند؛ برای این مادر چه آرزویی بزرگ تر از این که دنیا با گوش فرزندش مهربان تر باشد؟
بین نقطه های سیاه و سفیدِ نگرانی و خوش حالی، به تو زُل می زنم که بی خیال خوابیده ای و شاید خواب های خوب می بینی. شاید در خوابت آواز پرنده ها و چک چک دوست داشتنی باران را می شنوی. دلم خوش می شود و آرزو می کنم که خدا هم این هفته – مثل تو- صدایم را بشنود؛ و بهشتی را که قرار است بعدها زیر پایم بگذارد، همین حالا به زمین بفرستد. برای تو... برای تو و همه ی بچه های دنیا.
دو- گاهی آن قدر کلاه ها و شال ها و پنبه ها باورم می شوند که یادم می رود این جا چله ی تابستان است و حتی برفی که توی تلویزیون بی وقفه روی سر مجری های برنامه ی کودک و خواننده ها می ریزد، چیزی نیست جز برف شادی.
سه – شماره را که گرفتم منتظر ماندم تا دوست ایرانی ام گوشی را بردارد. برخلاف انتظارم، آقایی گوشی را برداشت و با لهجه ی غریب استرالیایی به من گفت که اشتباه گرفته ام.
شما فرض کنید ساعتِ دوِ بعد از ظهرِ روزِ تعطیل، یک نفر زنگ بزند و با لهجه ی خنده دار بگوید: «آیا آن جا هست منزل آقای فلانی؟» من اگر جای او بودم، بی برو و برگرد، با لحن خودش جواب می دادم: «نه! این جا نیست منزل آقای فلانی!» اما دمش گرم. به روی من نیاورد که بدترین موقع روز گوشی را برداشته ام و با این انگلیسی خنده دار، خواب را زهر مارش کرده ام. عید آن قدر خوب است که او حتی قبل از گذاشتن گوشی، سال نو را تبریک گفت و برایم آرزوی موفقیت کرد. من هم – به نوبه ی خودم!- فرارسیدن سال نو را به او تبریک گفتم و البته از خجالت سرخ شدم. چون حس کردم منظورش از آن آرزو، موفقیت در یادگیری زبان است.
چهار- وقتی می بینم توی همه ی فروشگاه ها، وسط همه ی خیابان ها و کنار خیلی از مغازه ها، درخت های کوچک و بزرگ تزیین شده است، یاد لیدا خانم تنها مسیحی کوچه مان می افتم که به هر همسایه ی جدیدی، قبل از گفتن اسمش، دینش را اعلام می کرد و فوری گردنبندش را که روی آن مسیح به صلیب کشیده شده بود، جلو می آورد و برای تاکید - با صدای بلندتر- می گفت: «مسیحی!»
حالا دیگر خیلی پیر شده. زن جالبی است. بچه که بودیم، یکی از اتاق های خانه اش را آرایشگاه کرده بود و من همیشه منتظر روزی بودم که مامان وقت بگیرد و من را همراه خودش به سرزمین عجیب و جادویی لیدا خانم ببرد. تمام مدتی که مامان منتظر نوبتش بود، دماغ من به شیشه ی ترک خورده ای چسبیده بود که لیدا خانم پشت آن مجمسه ی کم رنگ و قدیمی حضرت مریم را گذاشته بود. همیشه فکر می کردم چرا وقتی آرایشگاه تعطیل است و هیچ کس این جا نیست، مجسمه سراغ شیشه ی لاک سرخابی لیدا خانم نمی رود. همان لاکی که به قول خودش روسی بود و به چشم من، ناخن های مرتب و منظمش را مثل دانه های براق اناری می کرد، که لای موی خانم ها از این طرف به آن طرف می رفتند.
بعدها خوب که دقت کردم، دیدم نوک انگشت های مجسمه ی قدیمی، پریده و ناخنی ندارد.
پنج- زندگی «تنها مسیحی کوچه ی ما» برای همه، به خصوص بچه ها، پر از معما بود. پر از سوال. مثل همه ی چیزهای کمیاب و دور از دسترس. «چی می خوره؟»، «اتاقش چه شکلیه؟»، «کی باهاش زندگی می کنه؟» «عیدش چه جوریه؟ مثل کارتون هاست؟»؛ و من شانس این را داشتم که غیر از آرایشگاه، اتاق های دیگر خانه را هم ببینم.
زمستان ها که بیرون رفتن برای او سخت بود، از بابا – که سرش درد می کند برای کمک کردن به این و آن_ می خواست که برود خانه شان و برای مادرش آمپول بزند. من هم به عشق تماشای توپ های آویزان به شاخه های خاک گرفته ی کاج گوشه ی اتاقش، شب های کریسمس، پای ثابت مراسم آمپول زنی بودم.
یک بار، یکی از همان روزها به مامان گفتم: «بیا ما هم مثل لیدا خانم درخت کریسمس بذاریم!»
مامان گفت: «ما که مسیحی نیستیم.»
و من که می خواستم قانعش کنم ابروهایم را بالا بردم و گفتم: «خب نباشیم. مگه درخت فقط مال مسیحیاس؟»
مامان خندید: «نه درخت مال همه ست، اما درخت کریسمس مخصوص مسیحی هاست.»
و من برای این که موفق بشوم، برگ برنده را رو کردم: «پس حالا که این طور شد، منم بزرگ که شدم، مسیحی می شم.»
مامان شانه بالا انداخت: «اصلاً اشکالی نداره. اما اگه کسی ازت پرسید چه طوری دینت رو انتخاب کردی، نگو برای یه درخت. بگو خیلی تحقیق کردم. البته فکر کنم حضرت مسیح گفته دروغ نگین.» همان موقع یاد گردنبند چوبی لیدا خانم افتادم ... و یادِ مسیح که تنها و حتماً خسته، روی آن به صلیب کشیده شده بود.
شش- این روزها دلم می خواهد زیر باد کولر، برنامه هایی را تماشا کنم که روی سر مجری های خندانش برف می بارد؛ حتی اگر برفِ واقعی نباشد...
این روزها دلم می خواهد گوشی را بردارم و به جایی زنگ بزنم که کسی برایم آرزوی موفقیت کند؛ حتی اگر شماره ای که گرفته ام، درست نباشد...
این روزها دلم می خواهد بین این همه مسیحی پیر و جوانی که می شناسم، به «تنها مسیحی کوچه مان» فکر کنم. به گردنبند چوبی اش و به تلاشی که برای اثبات خودش به تازه واردها می کرد. دلم می خواهد به لیدا خانم فکر کنم؛ حتی اگر رنگ ناخن هایش دیگر سرخابی نباشد...
این روزها دلم می خواهد به هر کسی که می رسم، کریسمس و سال نو میلادی را تبریک بگویم. دلم می خواد به بهانه ای خوش حال باشم؛ حتی اگر عید من نباشد...
این شعر را
به همه ی آن هایی که به این وبلاگ و آن وبلاگ می روند و فحش می نویسند، بد و بیراه می گویند، تهمت می زنند و جرات نمی کنند نشانی یا حتی اسم واقعی شان را بگذارند تا مبادا رد پایی از آن ها بماند،
به همه ی آن هایی که از دیگران دل خوشی ندارند، اما باز هم دست از سرشان بر نمی دارند،
به همه ی آن هایی که وقتی با طرز فکر کسی مخالف هستند، دوست دارند نوشته هایش را – و اگر دستشان رسید، خودش را- نابود کنند،
... و سرانجام، به همه ی زباله سازان مجازی، که آشغال هایشان را یواشکی و نصفه شب، جلو درِ خانه ی یکی دیگر می گذارند و در می روند، تقدیم می کنم:
ای آن که نظر داده ای و نامت نیست!
این صفحه برای عرض اندامت نیست.
هی مثل کلاغ، هر قدم فضله نریز
وبلاگ من است، سفره ی شامت نیست!
به بلیتی که تا شده لای کتاب های کتاب خانه و همین روزها ما را سوار هواپیما می کند. روی این بلیت تایپ شده: پِرت، کوالالامپور. دلم خوش است که بعد از کولالامپور، اسم شهر دوست داشتنی ام تایپ شده. شهری که خیلی از عزیزان و دوستانم در آن خانه دارند. شهری که در آن روزها زمستانی است و شاید ما کنار هم سرمایش را نفهمیم.
به همکلاسی های رنگارنگی که این جا پیدا کرده ام. به دوستی هایشان، خاطره هایشان و داستان های رنگارنگ زندگی شان. گاهی فکر می کنم که با آن ها از همه ی دوازده سالِ مدرسه، چیزهای بیشتری یاد گرفته ام. دلخوشم به پیدا کردن فرصتی که هرگز در کلاس های خسته کننده و کشدار کیش، نداشتم.
به کامپیوتری که همه جا با خودم می برمش. روی میز آشپزخانه، توی تخت خواب، جلو تلویزیون، روی کاناپه و حتی بیرون از خانه. برای من تجربه ی جدیدی است در استفاده از تکنولوژی، آن هم با اینترنت پر سرعت. دلم خوش است که این سر دنیا، با یک کلیک ساده می رسم به تازه ترین خبرهای آن دور دورها بی آن که تکان بخورم.
به چیزی به نام شکست که چند سال پیش تجربه کردم. شاید تلخ بود و عجیب. مثل بدترین کابوس هایی که بعد از پرخوری به سراغ آدم می آیند. مثل خنگ شدن سر امتحان هایی که باید برای آن ها خیلی درس خوانده باشی. مثل دست و پا زدن بی فایده در اولین جلسه ی کلاس شنا. دلم خوش است که کابوس تمام شد. امتحان را گذراندم و مهم تر از همه این که خفه نشدم. آن بخش از زندگی ام را تقریباً با یک پاک کنِ جادویی حذف کردم. حالا دارم خواب خوبی می بینم که اصلا شبیه آن کابوس نیست.
به قصه هایی که از بچگی آرزو داشتم با خودکار آبی من نوشته شوند. قصه هایی که بتوانند نقش رنگارنگ مجله ها بشوند و کتاب های قد و نیم قد کودکان. دلخوشم که به این آرزو رسیدم و راستش نه خیلی سخت! حالا بچه هایی هستند که شعرهایم را می خوانند و کتاب هایم را ورق می زنند؛ و من خودم هنوز همان بچه ای هستم که هر شب بعد از مسواک، درِ گوشِ دستِ چپش می گوید: «می شه فردا برام یه قصه ی خوب بنویسی؟»
به کاسه و قابلمه و آبکشی که یادم می اندازند می شود پیاز سرخ کرد، کاهو شست، هویج خرد کرد و بی خیال، غذایی پخت برای شب. به بوی برنجی که دم می کشد و زعفرانی که هنوز بلد نیستم رنگش را درست و حسابی در بیاورم. دلم خوش است که برای دلخوشیِ آدم، سبزی پاک کردن هم بهانه ی خوبی است.
به وبلاگم؛ قصه ی تولدش و دوستانی که با کمکش پیدا کردم. دلم خوش است به فکرهایی که برایش دارم و داستان ها و شعرهایی که قرار است برایش بنویسم. خانه ی دوست داشتنی ام شده. در آن راحتم و ذوق می کنم برای گردگیری گاه گاه و جا به جا کردنِ مبل و میز و صندلی اش.
و بالاخره، دلخوشم که هنوز نه آن قدر عدد بلدم و نه آن قدر کلمه، که بتوانم همه ی دلخوشی هایم را کنار هم بیاورم. آسمان شب های روستا را دیده ای؟ به اندازه ی همه ی آن ها یی که آن بالا چشمک می زنند یا شاید خیلی بیشتر از آن ها دلخوشی دارم. گاهی – مثل همین حالا – نا امید می شوم از شمردنشان... و این جور وقت ها، نا امیدی هم خودش می شود یک جور دلخوشی!
*نوشتن از دلخوشی ها بازی جالبی است که پروانه به آن دعوتم کرده و موضوعش را خیلی دوست دارم. ارزش آن را دارد که هر روز یک دست بازی کنیم. یک نفره هم قابل اجراست و وسیله ی لازم برای آن – که همان خوشبینی است- با تمرین به دست می آید. برای بازی دادن دیگران هم هیچ وقت دیر نیست. پس همدیگر را دعوت کنیم. ما قانون تازه ای هم به بازی اضافه می کنیم: حتی اگر نخواستیم بنویسیم، به آن فکر کنیم. از همین الان ...
نسبت به شبنم حس خاصی دارم. یه جور احترام؛ یه جور تحسین؛ نمی دونم چیه این حس. شاید چون اون از اولین کسانیه که وقتی صورتم و مغزم پر از جوش های اعصاب خرد کن غرور بود، با بهترین روش یادم داد که چه طوری نگاه کنم و چه طوری بنویسم.
بعدها که فعالیت های هنری شبنم و دردسرهای زندگی من، تقریباً مجال دیدارهای زود به زود رو ازمون گرفت، کارها و موفقیت هاش رو با خوندن مطبوعات دنبال می کردم و بعد از رفتنش از ایران، حال و احوالش رو به طور مرتب از طریق اینترنت - یعنی با سر زدن وبلاگش- جویا می شدم. برای بعضی از آدم ها -یا بهتره بگم ستاره ها- دورتر شدن، یعنی پرنور تر شدن؛ و شبنم یکی از اون هاست…
غرض از یادآوری خاطره های دور این بود که بگم بابونه ی عزیز، اخیراً مجموعه برنامه هایی رو معرفی کرده به نام «برسد به دست تو». این برنامه ها با صدای زیبای خودش و از زبون جوونی تقریباً هم سن و سال اون روزهای پر از جوشِ من ضبط شده. از زبون یه جوون و برای همه. حتی برای من که دیگه جوشی ندارم! توضیحاتش به طور کامل اون جا هست که اگه سر بزنین می تونین ببینین. یه جور صمیمیت، یه جور عشق و یه جور تسلط توی اجراهاست که مخصوص خودشه و من بی نهایت اون رو دوست دارم.
فقط هنوز یه علامت سوال گنده جلو چشم هام رژه می ره و پاک نمی شه. راستش می خوام بدونم خانم ستاره، این نویسنده ی خوشبخت و البته خوش ذوق کیه که متن ها رو نوشته و اون جا ازش یاد شده. به شدت حس کنجکاویم – یا بهتره بگم فضولیم- گُل کرده!
به هر حال دست ستاره ها درد نکنه که کارشون عالیه.
* * *
حالا پیشنهاد می کنم این جا رو کلیک کنید و دل بسپرید به شنیدن این برنامه های دوست داشتنی.


