امروز درست چهار سال است که آمده ام این جا. باورم نمی شود. چهار سال تا سیصد و شصت و پنج روز. هیچ وقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت بیرون از ایران دوام بیاورم و به شکل جدید زندگی خو بگیرم. اما شد. ماندم. تا بتوانم بایستم خیلی طول کشید. خیلی افتادم. زخمی شدم. درد کشیدم و گریه کردم. اما زخم ها خوب شدند. چرک ها رفتند. خاک ها را شستم. حالا راه می روم. با احتیاط. ولی راه می روم. شاید یک روز هم بدوم، کسی چه می داند؟
اگر بخواهم رو راست باشم، از این به بعد این نوشته باید همزمان با این دو پاراگراف ادامه پیدا کند:
۱- دیگر به زندگی استرالیایی عادت کرده ام. جای دیگ و قابلمه ام را بلدم. کتاب فروشی های خوب شهر را می شناسم. دوست پیدا کرده ام. از روی نقشه ی برقی به همه جا می روم. درس می خوانم. جای سس یونانی و نشاسته ی شیرینی پزی را توی قفسه های سوپر مارکت بلد شده ام و مجبور نیستم دو ساعت توی دیکشنری موبایلم پای قفسه ها دنبال معنی کلمه ها بگردم. برای پسرم کتاب خانه ای مفصل درست کرده ام. دو شنبه ها دستش را می گیرم و با هم به گروه بازی چند ملیتی می رویم و با بچه های عراقی و مالزیایی و ژاپنی سیب می خوریم. بعد هم هر کس به زبان خودش شعر می خواند و بقیه بدون این که معنی را بفهمند با خوش حالی کف می زنند. نوید امتحان داده و قبول شده و می تواند شغل بهتری بگیرد. مامان و بابا آمده اند پیش ما و خانه پر از حال و هوای زندگی است. بعد از چهار سال، خیلی راحت تر با همسایه های رنگارنگمان می توانم حرف بزنم. استرالیا مهربان است. پر از درخت. پر از چمن. پر از لبخند، پر از گل. استرالیا بیمه دارد. حقوق می دهد. ستون مذهب ندارد. همسایه ی فضول و جارچی ندارد. گشت ارشاد ندارد. تقلب و باتوم ندارد. اعدام ندارد. سنگسار و کنترل تلفن ندارد. استرالیا برای من - که در نافِ تبعیض بزرگ شده ام-همان چیزی است که توی قصه ها به آن می گویند بهشت. من امروز برای گرفتن پاسپورت و تابعیت استرالیایی اقدام می کنم.
۲- اما راستش هنوز هم به این جا عادت نکرده ام. یعنی این جایی نشده ام. هنوز دلتنگ می شوم. هنوز خواب خانه ی ایرانمان را می بینم. هنوز گاهی نصفه شب ها که از خواب می پرم، فکر می کنم که یک جایی همین دور و برها دارند اذان می گویند. فکر نمی کنم. اذان را می شنوم. بعد فکر می کنم دارم خفه می شوم و تا صبح خوابم نمی برد. به مادربزرگم که پارسال رفت فکر می کنم و به رگ های روی دستش. هنوز مُحرّم که می شود، دلم قورمه سبزی نذری می خواهد. دلم مغازه ی ارزان فروش توی میدان جمهوری را می خواهد. دلم دوست های قدیمی و بچه های با معرفت را می خواهد. همان ها که برای حرف زدن با هم لازم نبود جمله بگوییم. دلم عصرهای جمعه را می خواهد که همه دور هم بودیم. درخت های خیابان ولی عصر را می خواهم و کتاب فروشی های شلوغ انقلاب را. دلم خانه ی عمه را می خواهد که طوطی دارد و روی زمین سفره می اندازد. دلم آشپزخانه ی آبی خاله را می خواهد با آش رشته هایی که عطرش محل را بر می دارد. آدم هایی را می شناسم که تقریبا همان روزهایی که به استرالیا رسیدم، در ایران دستگیر شدند. من همه ی این سال ها، پشت هر پلک زدنی، سلول تاریک آن ها را دیده ام و خودشان را که از ته سلول به من نگاه می کنند. من به استرالیا نیامده ام. ایران را قیچی کرده ام، آورده ام این جا و نشسته ام وسطش. برای همین است که به جای این که اخبار این مملکت را ببینم، دائم توی اینترنت، دنبال اخبار ایران می گردم. من معتقدم کسی که امروز به یاد فرزاد کمانگر و صورتِ رنج کشیده ی مادر پیرش هق هق کرده باشد، هیچ وقت -و با هیچ پاسپورتی- استرالیایی نمی شود.
راستش هر دو پاراگراف بالا شرح حال من هستند. باور کنید. توی هیچ کدامشان اغراق نکردم. این دو پاراگراف، بسته به شرایط و حال و هوای آدم، هر دو می توانند در معادله ی مهاجرت صدق کنند. برای همین نتوانستم یکی را به عنوان حس واقعی ام در چهارمین سال زندگی به عنوان یک مهاجر، این جا بگذارم. هر دو پاراگراف می توانند به اندازه ی مثنوی هفتاد من ادامه داشته باشند و یک جاهایی حتی به هم وصل بشوند. می توانند این همه متضاد اما حقیقت باشند. می توانند تا آخر عمر آدم با همین شکل ادامه پیدا کنند و کمرنگ نشوند. به نظر من، هر مهاجری دو پاراگراف خودش را دارد. حالا بعضی ها دوست دارند - یا می توانند- یکی را از دیگران پنهان کنند و یا آن یکی را پر رنگ تر و غلیظ تر نشان بدهند و بعضی ها نمی خواهند یا نمی توانند.
حالا شاید کسی برگردد و بگوید که ماجرای این دو پاراگراف مسخره است و من را نصیحت کند که: «یا رومی رومی باش یا زنگی زنگی و تکلیف خودت را معلوم کن!»یا مثلا بگوید:«خب اگر این قدر ایران را دوست داری، به جای شعار دادن، برگرد.» طبیعی است که من به این جور آدم ها جواب نمی دهم. یعنی اصلاً این متن برای آن ها نوشته نشده. چون مطمئناً آدم های سیاه و سفیدی هستند. من این را برای آن هایی نوشتم که معنی خاکستری را می فهمند. معنی مجبور بودن را. معنی ناگزیر شدن را. معنی نخواستن ولی رفتن را. آدم هایی که دنیایشان در دو قلمرو خیر و شر خلاصه نشده.
من اعتراف می کنم که هر دو پاراگراف مهاجرت را دوست دارم؛ یا بهتر است بگویم که پذیرفته ام. هر دو خوب هستند. لازمند و در زندگی هر ایرانی که بعد از بیست سالگی مهاجرت می کند، وجود دارند. من پنهان کردن یکی و پر رنگ کردن آن دیگری را دوست ندارم مگر این که به طور طبیعی اتفاق بیفتد و نه اغراق شده و توام با تظاهر؛ و از این تاریخ، طبق قانون استرالیا یک ایرانی/استرالیایی ام. یک آدم با دو خانه. با دو پاسپورت و با دو پاراگراف. دو پاراگراف که تا روزی که به ایران برگردم - و امیدوارم آن روز دور نباشد- هر جا و هر لحظه با من اند.
یک وقت هایی هست که پسرم با دیگران غریبی می کند. نمی خواهد بغل کسی که نمی شناسد، برود. این جور وقت ها می چسبد به من. پاهایش را دور کمرم حلقه می کند و دست هایش را قلاب می کند دور گردنم. محکم. جوری که فکر می کنم قلبش گروپ گروپ توی سینه ی من می تپد. کله اش را هم فرو می کند توی گردنم. مثلاً آن جا قایم می شود. موهای فرفری اش می خورد به چانه ام؛ نفس نفس می زند و وقتی باز از او می خواهند که برود بغلشان، محکم تر خودش را توی گردن من فرو می کند.
یک وقت هایی هست که دارد توی تختش بازی می کند. تا من به اتاقش می روم که چیزی بردارم، بلند می شود. به دیواره ی تخت می چسبد و دست هایش باز می کند. سرش را کج می کند و می گوید: «ماما جو.»
یک وقت هایی هست که خوابم. می آید کنار تخت ما تا بیدارم کند. ریز می خندد و از هیجان، تند تند آب دهانش را فرو می دهد. چشم هایم را که باز می کنم یک صورت می بینم که تمامِ تمامِ تمامش لبخند است. بیداری ام را که می بیند مثل برنده ی بزرگ ترین مسابقه ها هوا می پرد.
یک وقت هایی هست که از خرید آمده ام. دارم کیسه ها را توی راهرو می گذارم. از جلو تلویزیون می دود طرفم. بغلش می کنم. سرش را از روی شانه ام بلند می کند و برای چند ثانیه صورتم را نگاه می کند. فقط نگاه. مثل یک آدم بزرگ. این جور وقت ها لبخندش معنی دار است. معنی دلم تنگ شده بود یا دوستت دارم.
یک وقت هایی هست که محبتش گل می کند. می خواهد خیار نصفه و نیمه جویده اش را من تمام کنم. اصرار دارد که بخورم. با آن انگشت های شورَش، خیار را می آورد طرفم و همه اش را می چپاند توی دهانم؛ و و قتی می خورم برایم دست می زند.
یک وقت هایی هست - مثل این وقت ها- که همه ی ترس ها و خستگی ها و نگرانی هایی که با آمدن او به زندگی من وارد شده اند، راهشان را می کِشند و می روند به جایی دور... و من می مانم و همان حس خوبی که بچگی ها نسبت به مادر بودن داشتم. حس یک خاله بازی شیرین و معرکه …
یادم می آید بچه که بودم وقتی دلم می خواست همه ی قندهای توی قندان را یک جا بریزم توی حلقم و بجوم، بابام در یک عملیات شعبده بازی قندان را توی هوا غیب می کرد. برای من بزرگ ترین معمای زمان این بود که قندان کجا رفت. نمی دانم شاید در یک حرکت سریع آن را می گذاشت پشت مبل. شاید در یک چشم به هم زدن آن را هل می داد زیر میز، جایی که در زاویه ی دید من نباشد. شاید هم در یک لحظه آن را توی پیژامه اش می گذاشت و می نشست. حالا این که قندها می ریختند یا نه مشکل امروز من نیست. او با چنان مهارتی می ایستاد و دست هایش را توی هوا می چرخاند و ورد می خواند که من واقعا باور می کردم قندان به این بزرگی (برای تجسم بزرگی اش مشتتان را تا می توانید باز کنید) نیست و نابود شده. در این لحظه قندان برای من تمام می شد و دیگر قند نمی خواستم. چون این تردستی را باور می کردم. چون فکر می کردم قندها دود شده اند.
راز این معما هنوز برای من پوشیده است. هنوز نمی دانم بابا چکار می کرد که قندها نمی ریختند و یک جا محو می شدند. فقط می دانم که در آن لحظات با دیدن مهارت او، دیوید کاپرفیلد در نظرم غاز چرانی بیش نبود.
البته الان که از او درباره ی این کارش سوال می کنم دو طرف لبش را پایین می کشد، ابروهایش را به هم نزدیک می کند (یعنی خیلی عمیق فکر می کند) و می گوید: «من یادم نمیاد قندون قایم کرده باشم. کی؟» نمی دانم شکسته نفسی می کند یا واقعاً یادش نمی آید. شاید هم می خواهد رازش را به من نگوید. البته حق هم حق دارد. این منم که سال ها در خماری آن شعبده بازی ها مانده ام و امروز که خودم پسر بازیگوشی دارم، هنوز به این فکر می کنم که بابا چه کار می کرد؟ بخصوص از دیروز که این موضوع به شدت فکر من را به خودش مشغول کرده.
راستین موبایل من را خیلی دوست دارد. چون توی آن چند تا برنامه ی شعر کودکانه است و چندتا اپلیکیشن نقاشی و یک برنامه ی اجرای موسیقی برای بچه ها. خودش بلد است. انگشتش را استادانه روی صفحه ی شیشه ای لیز می دهد و از این صفحه به آن صفحه می رود و برنامه ی دلخواهش را باز می کند. آن وقت خوش حال و خندان مشغول خوش گذرانی می شود. البته چند بار هم پیش آمده که اشتباهاً دستش روی اپلیکیشن دیگری رفته یا ناخواسته به جایی زنگ زده و اس ام اس فرستاده؛ اما این موارد نسبت که کل موفقیت هایش در پیدا کردن بازی های دلخواه هیچ است.
دیروز گذاشته بودمش توی تختش که بخوابد. اما می خواست بیدار باشد و مقاومت می کرد. البته من او را مجبور به خواب نمی کنم، ولی از آن جایی که بعد از ظهر باید می رفتیم بیرون و اگر نمی خوابید بی حوصله و خسته می شد، می خواستم تشویقش کنم به استراحت. اما او گیر داده بود و موبایل من را می خواست. من هم نمی دانم چه شد که یاد شعبده بازی های بابام افتادم و گفتم بگذار یک تردستی کنم تا ضمن سرگرم کردنش قائله ختم شود. برای همین جلو تختش ایستادم و مثل آن وقت های بابا در حالی که موبایل را توی دستم گرفته بودم شروع کردم به چرخاندن دست هایم و گفتم اجی مجی لا ترجی…. او هم یک لحظه ساکت شد و لبه ی تخت را گرفت که ببیند من چه کار می کنم. چشم هایش با کمی اشک گرد شده بودند. من دست هایم را چرخاندم و چرخاندم و در یک حرکت سریع در حالیکه دور خودم می گشتم موبایل را کردم توی بلوزم و برای این که نیفتد آن را گیر دادم به کش شلوارم. موفق شده بودم. دست های خالی ام را بالا آوردم و با تعجب گفتم: «نیست! کو؟» راستین چند لحظه نگاهم کرد. منتظر بودم که شاخ در بیاورد. منتظر بودم که از حیرت در برابر من سجده کند. اما او لبه تخت را ول کرد. قاه قاه خندید و به شکم من اشاره کرد و گفت: «اینه!»
باید ضایع شده باشید تا حال آن لحظه ی من را بفهمید. خم شدم و به شکمم نگاه کردم. چراغ موبایل هنوز خاموش نشده بود و از بد حادثه من آن را جوری جا سازی کرده بودم که نورش از زیر بلوزم به خوبی دیده می شد. راستین حالا دوباره پایش را زمین می زد و موبایل را می خواست. برای شعبده بازی من تره هم خرد نکرده بود. حق هم داشت. کسی گند زدن را تشویق نمی کند.
آن وقت موبایل را خیلی راحت از من گرفت و برنامه ی ترانه های کودکانه را باز کرد. بعد نشست و خندید و تماشا کرد. بادکنک هایی هم آن وسط می آمدند بالا که او ماهرانه آن ها را می ترکاند. من هم نشستم پای تختش و منتظر شدم تا بازی اش تمام شود.
راستش داشتم به این فکر می کردم که شاید اگر موبایل را آن طرفی گذاشته بودم یا بلوزم کمی کلفت تر بود، این جوری نمی شد. شاید اگر چراغ موبایل زودتر خاموش می شد؛ یا شاید اگر به جای موبایل قندان بود یا شاید اگر .....
من برای خودم «شاید اگر» می کردم و راستین می خندید و بادکنک می ترکاند….
ساعت ده شب، رفته بودیم دارو خانه. شیر می خواستیم با پوشک. خودش را هم بردیم که هوایی بخورد تا وقتی آمد خانه بخوابد. کلاً وارد داروخانه که می شود انرژی اش صد برابر می شود. فرقی نمی کند چه ساعتی از شبانه روز باشد. شروع می کند به دویدن بین قفسه ها. ماتیک ها و موچین ها را برمی دارد می دهد دست من چون می داند مربوط به من هستند. خرس روی قوطی های شیر «کاری کر» را نازی نازی می کند. بعد هم می خواهد در قفسه ی عطرها را باز کند که نمی تواند و از خیرش می گذرد. این کار همیشگی اش است. حس می کند داروخانه شهر بازی است. دائم باید بگوییم «راستین جان چسب زخم را بگذار. مال ما نیست.» «پسرم! دست به اون قوطی نزن. توش قرصه.» «عزیزم اون شیشه شبیه مال توئه. مال خودت خونه ست.» این دفعه هم همین داستان ها بود.
وقتی نوید پای صندوق مشغول حساب و کتاب بود، آمد کنارش ایستاد. کمی این طرف و آن طرف را وارسی کرد تا چشمش افتاد به آبنبات چوبی ها. زود یکی از آن ها را برداشت و دوید آن طرف. صدایش کردیم که بیاید اول پولش را بدهیم. نیامد. رفتم بیاورمش تا با هم آبنبات را بدهیم اسکن کنند که دیدم پشت قفسه ها، آبنبات روکش دارش را گرفته دم دهان یکی از نوزادهای خندان روی جعبه های پوشک.
رفتم بغلش کردم و بوسیدمش که این قدر مهربان است و به فکر دوستش بوده. بعد آوردمش پای صندوق. کارمان که تمام شد، موقع رفتن با خونسردی به آقای داروخانه ای سیاه پوست گفت: «سیا.»
من و نوید با این که از دقت نظر پسرمان خیلی هیجان زده شده بودیم، اما از آن جایی که همیشه دوست داریم معلم بازی در بیاوریم، زود شروع کردیم به تعلیم و تربیت درجا که: «پسرم نباید کسی رو با رنگ پوستش صدا بزنی. آفرین. دیگه نگو سیاه. بگو آقا.»
راستین نگفت آقا. خیلی خوش و خرم به حرف های ما گوش می داد و می شود گفت که حتی گوش هم نمی داد. چون مشغول کندن روکش آبنباتش بود. بعد هم همان طور که آن را به من می داد تا برایش باز کنم، خیلی خوش حال رو کرد به سکیوریتی سفید پوست دم در داروخانه و دستش را تکان تکان داد و دوباره با همان لهجه گفت: «سیا!»
من و نوید که تازه فهمیدیم منظورش از «سی یا» چه بوده دو نفری همزمان پریدیم بغلش کردیم و محکم چلاندیمش و بلند بلند قربان صدقه اش رفتیم. ساعت ده شب. توی آن تاریکی، جلو در داروخانه، صحنه ی جالبی بود. حتما سکیوریتی فکر کرده ما دیوانه ایم….
پ ن۱: «سی یا» یا همان «سی یو» عبارتی است که جماعت خارجی معمولا موقع خداحافظی با هم رد و بدل می کنند.
پ ن ۲: مشخص است که به کار بردن کلمات انگلیسی فی نفسه باعث شادی و مباهات و چلاندن کسی نشده و نمی شود. ما خوش حال بودیم که پسرمان تا این حد نژاد پرست نیست که وسط داروخانه، فروشنده ی سیاه پوست را «سیاه» خطاب کند و بعد هم بی خیال مشغول لیس زدن آبنباتش شود.
طلاق بد است. زهر مار است. روح آدم را رنده می کند. تو را ماه ها و شاید سال ها از پله های دادگاه بالا و پایین می برد. مجبورت می کند دم به دم جواب سوال های بی ربط و بی نتیجه ی دیگران را بدهی که: «شما که خوب بودین. چی شد که این جوری شد.»
طلاق نتیجه نفرت است و نفرت چیز خوبی نیست. تلخ است. نفرت مثل یک قطره ی زهر توی زندگی می افتد، پخش می شود و همه ی زندگی را مسموم می کند. به هر جای زندگی ات که بخواهی دست بزنی مزه ی تلخ آن نفرت هم بی دلیل وارد ماجرا می شود. دست خودت نیست. حتی اگر حلقه ات را بفروشی و با همه ی پولش یک شب برادرت و پسر عمه هایت را برای شام به اغذیه ی نشاط دعوت کنی و بعد هم با بقیه ی پولِ حلقه، آب انار فلکه ی صادقیه را پر از نمک کنی و سر بکشی باز تهِ تهِ مزه ی ترش و شیرین آب انار، طعم تلخ نفرت است که می آید زیر دندانت.
طلاق اولین راه حلی نیست که بعد از هر اختلاف به فکر آدم برسد. ولی….
ولی گاهی زندگی کردن و تن به هر شرایطی سپردن اشتباه تر از طلاق است. وقتی قرار است قوانینت را هر روز زیر پا بگذاری. تحقیر شوی. هر روز بشنوی که تو نمی توانی. که وجود نداری. که اگر هم هستی عددی نیستی… و هر روز از آن چه که هستی یا آرزو می کردی باشی دورتر و دورتر بشوی، دیگر طلاق آن قدرها که به ما یاد داده اند منفور نیست. وقتی قرار است یک نفر دهان بسته ی تو را که می خواهد مثلا آبروداری کند افساری ببیند که با آن می تواند تا دلش خواست در زندگی تو بتازد و پیش برود، آن جا دیگر میدان دادن به او اسمش سازگاری و نجابت نیست.
من نمی خواهم کسی را تشویق به جدایی کنم و خوش بختانه هیچ کسی در دنیا آن قدر برای حرفم تره خرد نمی کند که به توصیه ی من آتش بزند به زندگی مشترکش و نصفه شب برود دادگاه برای درخواست طلاق. من فقط دلم می خواهد چند خط از تجربه ای بنویسم که روزی خودم تشنه ی خواندنش بود. نوشته ای که نگوید حالا از کجا می دانی که اگر طلاق بگیری، بعدی بهتر از این باشد. نوشته ای که نگوید تو همه ی راه ها را امتحان نکرده ای. نگوید شاید خودت هم مقصری پس برو خودت را درست کن. من می خواهم برای زن یا مردی که در بحران آن روزهای من دست و پا می زند و تصادفا سر از این جا در می آورد بنویسم که فرض کن بعدی بهتر از این یکی نباشد. فرض کن همه ی راه ها را امتحان نکرده باشی. فرض کن خودت هم مقصر باشی. همه ی این ها به چه قیمتی؟ دو دو تا چهار تا کن. اگر ارزشش را دارد، بمان. دو دل هم نباش و سعی کن خوش حال بودن در این شرایط را یاد بگیری. وگر نه از سر ترس و محافظه کاری نمان. اگر او نخواهد با تو بسازد، تا هزار سال دیگر هم شرایط بهتر از این نمی شود. بد تر اما چرا.
من دوستی دارم که از شوهرش بیزار است. سال هاست که بیزار است. و این بیزاری آن قدر در قلبش مانده که به آن عادت کرده. آن را نمی فهمد. فکر می کند طبیعی است. دوست من سال هاست که جدا شده. هر چند که با شوهرش توی یک خانه زندگی می کند و سر یک سفره شام می خورد. سال هاست که طلاق گرفته، اما هنوز از اسم طلاق می ترسد و بچه اش را بهانه می کند. بچه ای که هر روز در این زندگی بیشتر و بیشتر آسیب می بیند. بچه ای که دیگر مریض شده. دوست من ترجیح می دهد روابط پنهانی داشته باشد تا این که به دادگاه برود و درخواست پایان این نمایش را بدهد. من این را برای دوستم نوشتم و برای همه ی آن هایی که یا از طلاق وحشت دارند. یا وحشت را بهانه ی ماندن می کنند.
خودم در سال هایی نه چندان دور مثل ژله از شنیدن اسم طلاق می لرزیدم و همین ترس افساری شده بود دور گردنم. می رفتم به جاهایی که نمی خواستم. کارهایی را می کردم که دوست نداشتم. آدم دیگری شده بودم و از آن آدم جدید بیزار بودم. بعد از طلاق ولی عوض شدم. به من نزدیک شدم و کم کم یاد گرفتم که می توانم خودم را دوست داشته باشم. نمی خواهم بگویم در زندگی مشترک همه چیز مطلقا سیاه بود و بعد از طلاق مطلقا سفید. نه. هر دو خاکستری بودند. اما این یکی خیلی روشن تر. خیلی آرام تر. چون حس می کردم که دیگر نمی گذارم کسی من را بزند. نه با کابل. با نوع نگاهش به من. با احساسش به من. حس می کردم دیگر کسی من را نمی ترساند و هر روز از خودم دور ترم نمی کند. در طول این مدت هرگز دلم نخواسته به زندگی قبلم برگردم. هنوز هم هر وقت برگشتن را توی خواب می بینم، تا چند روز حالم بد است. این ها را گفتم چون خیلی ها در آن دوران به من می گفتند «اگر پشیمان بشوی چه؟» و می دانم هنوز خیلی ها هستند که از آدم های توی بحران این سوال های مسخره را می پرسند و حالشان را بدتر می کنند.
طلاق بد است و دوستی و عشق بین زن و شوهر چیزی معرکه و بی نظیر و من این را حالا که زندگی سالمی دارم می فهمم. اما وقتی چنین عشقی در زندگی وجود ندارد و هر کاری که می کنی به وجود نمی آید، ماندن و باج دادن به طرف از ترس مشکلات اقتصادی یا به تنهایی بزرگ کردن بچه یا جامعه ی بیمار یا هر ترس کوفتی دیگری که به ما تزریق کرده اند، خیلی خیلی تلخ تر از طلاق است. خیلی خیلی تلخ تر از نگاه بعضی ها به زن یا مرد طلاق گرفته و حتی خیلی تلخ تر از آن آب اناری که در فلکه ی صادقیه با پول حلقه ی ازدواجم خوردم و پر بود از طعم نفرت.
شاید پیر شده ام. شاید کم حوصله شده ام. شاید بر می گردد به شرایط زندگی در کشوری جدید، شاید هم اصلا هیچ کدام از این ها نیست و من تازه فهمیده ام که نباید خودم را و اعصابم را و آرامشم را فدای رابطه های ناخوشایند دور و برم کنم.
یک زمانی - راجع به ماضی خیلی بعید حرف می زنم- حوصله ی هر جور معاشرتی را داشتم. می توانستم ساعت ها پای حرف آدمی که هیچ نقطه ی مشترکی بین علاقه و سلیقه هایمان نبود بنشینم و بدون این که حالم بد بشود به حرف هایش گوش کنم؛ و شب، موقع خواب، همه ی حرف هایی را که به نظرم دری وری بود، مثل دندان مصنوعی از خودم جدا کنم و توی کاسه ی آب بالای سرم بگذارم و دور از آن ها تا خودِ صبح خواب های خوب ببینم.
در ماضی بعید، می توانستم با همه جور آدمی دوست - البته نه صمیمی- بشوم و به این فکر نکنم که طرف چه قدر حسود است یا چه قدر حرف نیشدار می زند یا چه قدر فضول و خاله زنک است. فکر می کردم خب «این جوری» است دیگر و با «این جوری» بودن آدم ها مشکلی نداشتم. گاهی حتی سوال های لبریز از کنجکاوی بعضی ها برایم جالب بود و دلم می خواست با جواب های کوتاه کوتاه آن ها را تشنه تر کنم و از شما چه پنهان از این بازی خوشم می آمد. گاهی اگر می دانستم طرف به چیزی حساس است، در جواب سوالش اغراق می کردم یا داستانی را قاطی واقعیت به خوردش می دادم و بعد، از تماشای چشمی که رو به رویم از تعجب - و شاید حسادت- گرد شده بود، لذت می بردم.
اما در ماضیِ نه چندان بعید، رابطه های زیادی حال من را گرفتند و من از سر بی تجربه گی ، سعی کردم برای ادامه ی حیات اجتماعی، به خودم حالِ مصنوعی تزریق کنم تا رابطه های بیمار را زنده نگه دارم. البته این روش جواب نداد و در طولانی مدت، انرژی زیادی از من گرفت. علاوه بر این حدس می زنم وارد شدن من به کشوری جدید و رو به رو شدن با آدم هایی که بیشترشان با این که همزبان حساب می شوند اما دلشان و روابطشان در جایی بین دو فرهنگ در حال دست و پا زدن است، شوکی به من وارد کرد که روی «میزان تحمل دوستی های مزخرف» من تاثیر گذاشت. انگار یک جورهایی این دو عامل دست به دست هم دادند و سیستم دفاعی ام را در برابر دری وری و حرف مفت از کار انداختند. طول کشید تا باور کنم که در خیلی رابطه ها فرمول های قدیمی جواب نمی دهند و باید روش های تازه ای یاد گرفت؛ و این طول کشیدن، تاثیر همه ی تغییرات را عمیق تر کرد.
در حال حاضر به این نتیجه رسیده ام آدمی که فقط وقتی به تو زنگ می زند که می داند گرفتار هستی و مشکلی داری و آن زنگ هم برای دلجویی و احوال پرسی و کمک به تو نیست و فقط برای این است که میزان درد و غم تو را اندازه بگیرد و تا گوشی را گذاشت، نفسی عمیق بکشد و یک آخیشِ کشدار بگوید و خدا را شکر کند که این دردسر برای خودش پیش نیامده، باید کنار گذاشته شود.
به این نتیجه رسیده ام آدمی که به تَََرَکِ دیوار هم محبت می کند به امیدِ جذبِ آن تَرَک به افکار و عقاید خودش، اما صرفا برای این که تو در بعضی از آن عقاید با او مشترکی و نیاز به جذب تو ندارد، هر وقت دلش می خواهد به تو محل نمی دهد و جوری وانمود می کند که انگار نیستی و تو را نمی بیند، او هم در این گروه جا دارد.
تازگی ها فهمیده ام که دیگر دوست ندارم کنجکاوی را تحمل کنم. نمی خواهم جواب سوال های فضول راضی کن را بدهم. دوست ندارم با آدم هایی قهوه بخورم که گرم سلام و علیک می کنند و بغل می کنند و بوس می کنند و میس یو می گویند، اما به قول فروغ توی دلشان طناب دار تو را می بافند. تحمل الکی پز دادن آدم ها در من به چیزی در حد صفر رسیده و حالم از محبت های تصنعی که مثلاً ما ایرانی با مرامیم و رک بودن های باز هم تصنعی که مثلاً ما دیگر خارجی شده ایم هم بد می شود. سوء تفاهم نشود. منظورم این نیست که این چیزها بد هستند. در واقع خوب یا بد بودنشان چیزی نیست که من را به نوشتن وادار کرده. من دارم از تصنعی بودنشان فرار می کنم.
نمی دانم. شاید پیر شده ام. شاید کم حوصله شده ام. شاید بر می گردد به شرایط زندگی در کشوری جدید، شاید هم اصلا هیچ کدام از این ها نیست و من تازه فهمیده ام که نباید خودم را و اعصابم را و آرامشم را فدای رابطه های ناخوشایند دور و برم کنم، اما هر چه که هست حس می کنم حالا همه چیز بهتر است. وقتی لازم نیست که دل همه را به دست بیاورم و به هر مزخرفی گوش بدهم و خودم را بزنم به نفهمیدن، کمتر احساس تنهایی می کنم. بالاخره روزی باید این اتفاق می افتاد و من باید می فهمیدم که بعضی از رابطه هایک جور نقابند. نقابی روی حسرت ها و کمبودها و آرزوهای ما. نقابی روی نفرت های ما؛ … باید روزی قبول می کردم که رابطه های نقاب دار هم مثل دندان مصنوعی، بهتر است نباشند، بهتر است دور باشند، بهتر است کنار گذاشته شوند تا آدم بتواند راحت بخوابد و تا خودِ صبح، خواب های خوب ببیند.
* این توضیح ضروری است که متن در حالت تقریبا عصبانی نوشته شده و حتی المقدور نباید آن را با لحن ملایم خواند؛ توضیح دیگر این که هیچ کدام از دوستانی که برای اولین بار توی ایران دیدمشان و هنوز از دوستان من هستند، شامل آدم بدهای این متن نمی شوند. آن ها که شامل می شوند به احتمال زیاد این جا را نمی خوانند و حتی از وجودش خبر ندارند. بنابراین متن حاوی درس عبرتی است برای خوانندگان وبلاگ و دوستانم؛ به خصوص آن ها که درگیر مهاجرت هستند. والسلام.
از وقتی خبر اعدام شهلا را خواندم – که گویا خبرش را پیش از واقع شدنش در بعضی سایت ها گذاشته بودند- حال خودم را نمی فهمم. تمام دیروز کارم این بود که فیلم های جورواجوری را که از این پرونده در بوتیوب گذاشته اند، برای چندمین بار ببینم و گزارش و ها و مقاله ها و تحلیل های این ماجرا را بخوانم و دوباره یکی یکی عکس ها را پیدا کنم و با دقت آن ها را زیر ذره بین بگذارم. مثل بازی کردن با یک زخم کهنه و خون انداختن آن.
خوب به یاد دارم وقتی که خبر کشته شدن لاله، مهم ترین خبر صفحه ی حوادث همه ی روزنامه ها بود، درست همان روزها من توی خیابان ها قدم می زدم و در حال نقشه کشیدن و بررسی شرایط زندگی ام بودم برای طلاق. می گویم نقشه، چون وقتی در ایران زندگی می کنی، طلاق عملیاتی حساب می شود که نیاز به برنامه ریزی و پیش بینی های دقیق دارد. این طوری نیست که احساس کنی جانت در خطر است و به پلیس زنگ بزنی یا بروی دادگاه و درخواستت را بگویی و کار را تمام کنی. نه. توی ایران، طلاق یعنی از بین رفتن دست کم دو سه سال از عمر، تازه اگر مثل من بچه نداشته باشی و خانواده ات نخواهند با ماجرا سنتی برخورد کنند و بتوانی کاری پیدا کنی تا سرگرم یا روی پای خودت باشی و در ضمن تحمل حرف ها و نگاه های این و آن را هم داشته باشی.
توی همان روزها وقتی همه جا حرف از این قتل بود و پیدا کردن قاتل، من جایی در روزنامه ای خواندم که لاله و همسرش با هم اختلاف هم داشتند. حتی اگر این خبر درست هم نباشد، از راه انداختن زندگی پنهانیِ «محمد خانی» و نارضایتی لاله از بی توجهی او به زندگیشان ، پیداست که این شایعه بیراه نبوده. همان وقت به این فکر کردم که شاید لاله هم بارها خواسته خودش را از شرایط موجود، یا بهتر بگویم جهنمی که در آن زندگی می کرده، خلاص کند و همه ی چیزهایی که در زندگی من باعث شدند که تا مدت ها جرات نکنم حرف طلاق بزنم، او را هم به سکوت و زندگی بدون عشق، در کنارِ مردِ همیشه غایبش وادار کرده.
واقعیت این است که وقتی هم می خواستم توی ذهنم شهلا را محکوم کنم، روزهای دبیرستانم را به یاد می آوردم که دفتر کوچک یادداشتم را دست می گرفتم و با بچه های کلاس به امیرآباد می رفتیم برای دیدن و امضا گرفتن از هنرپیشه های مورد علاقه مان که تازگی محل تمرینشان را کشف کرده بودیم. یادم می آمد که هرکداممان عاشق یکی از آن ها شده بودیم و به زمین و زمان می زدیم که شماره تلفن خانه هایشان را پیدا کنیم. دفترهایمان هم پر بود از عکس های بی کیفیتی که از آن ها توی مجله های در پیت چاپ می شد. با یادآوری این خاطره ها – در حالیکه همان وقت، خودم زخم خورده ی خیانت و سردی و بی معرفتی بودم- هر کاری که می کردم، حتی وقتی که شهلا را در حال چاقو چاقو کردن لاله تصور می کردم، نمی توانستم باور کنم دختر نوجوانی که به عشق دیدار بازیکن مورد علاقه اش وارد این بازی کثیف شده، مقصر این ماجرای شوم باشد.
حالا از آن روزها خیلی گذشته. روزهایی که من توی خیابان، تند تند قدم می زدم و برای پیدا کردن بهترین راهی که کم ترین آسیب را به زندگی ام بزند نقشه می کشیدم؛ و گاهی کنار کیوسک روزنامه فروشی می ایستادم تا خبر جدیدی درباره ی پرونده ی این قتل بخوانم یا به تصویر شهلا خیره شوم که در دادگاهی که سرانجام او را به مرگ محکوم کرد، عاشقانه به فوتبالیست محبوبش نگاه می کند و با صداقتی کودکانه می گوید: «هنوزم اگه ناصر زجر بکشه، من ناراحت می شم.»
امروز بعد از بسته شدن این پرونده، راحت ترین کار این است که قهوه بنوشم، پاهایم را روی هم بیندازم و حق به جانب بگویم: «چرا طلاق نگرفت؟ خب وقتی دید شوهرش آدم نیست و رفته با یکی دیگه، باید ولش می کرد.» یا پشت چشم نازک کنم که : «چشمش کور! آدم کشته بود، قصاص شد. درس عبرت شد واسه ی بقیه.» من این جا نمی توانم درباره ی چاقو چاقو شدن یا جان کندن یک آدم بالای دار، این قدر راحت قضاوت کنم. نه این جا دادگاه است و نه خوشبختانه من قاضی. من فقط دوست دارم اعتراف کنم که تمام دیشب وقتی سرم را روی بالش گذاشته بودم و برای پایان غم انگیز این قصه اشک می ریختم، به این فکر کردم که همه ی این اتفاق ها می توانستند از من که امروز دارم به حال خودم زندگی می کنم، لاله یا شهلای دیگری بسازند. فرقی نمی کند کدامشان. چون هر دو آن ها به شکلی قربانی شدند. آن هایی که روزی در نوجوانی، عاشق هنرپیشه یا فوتبالسیتی بوده اند و امروز به رویابافی های دیروزشان می خندند، حرف من را خوب می فهمند. همین طور آن هایی که خیانت و سردی را سال ها در خلوتشان تحمل کرده اند و فقط به خاطر حفظ آبرو یا ترس از بی پناهی و از دست دادن فرزند، دم برنیاورده اند، می دانند که از چه حرف می زنم.
شهلا و لاله، آدم های افسانه های دور نیستند. آن ها زنانی هستند از جنس ما که از بد حادثه گذرشان به «ناصر محمد خانی» افتاد. مردی که تا آخرین روزهای زندگی لاله به او دروغ گفت و تا آخرین روزهای زندگی شهلا دلِ او را به وعده ی گرفتن رضایت خوش کرد؛ و سرانجام در آخرین لحظه، به پسرش اجازه داد تا صندلی را از زیر پای کسی که هنوز نمی دانیم واقعاً قاتل بود یا نه، بکشد.
این پرونده بسته شد، اما من فکر می کنم که قصه تمام نشده. ناصر محمد خانی، روزی باید به آن ها جواب بدهد. به آن دو انسانی که عاشقش بودند. شاید او بداند که چه طوری گل بزند و یا چه طوری جان دادن زنش را فراموش کند و سوار هواپیما شود و به خانه برگردد - کارهایی که از هرکسی ساخته نیست- اما این را نمی داند که بعضی از سوال ها هرگز نمی میرند. هرگز نمی پوسند. حتی اگر سال ها زیر خروارها خاک، دور از چشم همه دفن شوند. او نمی داند که جواب دادن به این سوال ها خیلی سخت است. خیلی سخت. حتی سخت تر از تحمل ضربه ی چاقو و تنگی طناب دار؛ و اشتباه می کند اگر فکر می کند که چون تکلیفش روشن شده، دیگر زندگی آرام است... .
«وای… خوش به حالت که این قدر خونسردی!» از وقتی مادر شده ام، یعنی حدود چهارده ماه است که این جمله را زیاد شنیده ام. در واقع «زیادی» شنیده ام؛ و چون عادت ندارم دلایلم را برای کارها و تصمیم هایم همان موقع به آدم ها بگویم و به قول معروف بزنم توی پَرِشان، این جور وقت ها فقط یک لبخند زورکی تحویل می دهم و می گویم: «آره، من زیاد سخت نمی گیرم.»
اما آن قدرها هم که نشان می دهم از مرحله پرت نیستم و معنی پنهان در پشت جمله ها را کم و بیش می فهمم. مثلاً می دانم که پشت این چشمِ تنگ شده و سری که به چپ و راست می چرخد و این جمله را با حسرتی تصنعی می گوید، معنی دیگری هم می تواند وجود داشته باشد؛ که رعایت ادب یا هر چیز دیگری آن مفهوم را تبدیل به این جمله کرده و تحویل من می دهد. می دانم که طرف مثلاً توی دلش می گوید: «خاک بر سرت که این قدر لاابالی و سهل انگاری؛ و مثل من این همه کار درست و مسئولیت شناس نیستی.»
راستش من روانشناس نیستم و دلم نمی خواهد نظراتم را جهانی کنم و به همه ثابت کنم که فکر درست مال من است. معتقدم هر کس دلایل خودش را دارد و معمولاً انتقاد نمی کنم. اما تصمیم گرفته ام که این جا چند خطی برای خودم بلندبلند فکر کنم. شاید هم می نویسم، برای مادری که امروز به این جا سر می زند و پسرم که فردا نوشته هایم را می خواند.
برای من نظافت پسرم مهم است. حواسم به غذایی که می خورد و لباسی که می پوشد، هست. می دانم که بدنش به آهن، کلسیم، پروتئین و انواع ویتامین ها احتیاج دارد. می دانم که تخم مرغ آهن دارد و همراه با پروتئین بهتر است ویتامین ث بخورد تا بهتر جذب بدنش شود. می دانم که در این سن حتماً باید چهارصد میلی لیتر شیر در شبانه روز بخورد. می دانم که خاک و «پی پی» تمیز نیستند و کاسه ی دستشویی، خانه ی انواع میکروب هاست. می دانم که خواب بعد از ظهر برای رشد و سلامت بچه لازم است و خوب می فهمم شستن ظرفی که بچه، غذای آن را تا ته خورده چه قدر لذت بخش است و چه قدر سخت است دور ریختن غذایی که به عشق او پخته ای و او لب نزده رویش را از آن برگردانده . می دانم که تب، مادر را بیشتر از خودِ بچه اذیت می کند و خیلی سخت است که بچه اسهال بگیرد و تو ببینی که دم به دم شکمش کار می کند و کاری از دستت بر نمی آید تا جلو چیزی را که می آید، بگیری. همه ی این ها من را هم ناراحت می کند. من هم گاهی عصبی می شوم و وقتی می بینم که هر کاری برای بهتر شدن شرایط بی نتیجه است، بیشتر غصه می خورم.
اما واقعیت این است که سخت ترین بخش مادر بودن برای من چیز دیگری است و ربطی به این حرف ها ندارد. شب ها که می خوابم کمتر پیش می آید که به غذا خوردن، دیر و زود شدن خوابش و میکروب هایی که در طول روز به خاطر اهمال کاری های من وارد بدنش شده اند فکر کنم. درست است؛ در این موارد وسواس ندارم. اما خیلی وقت ها من هم خوابم نمی برد. توی رختخواب پهلو به پهلو می شوم و به روزی که گذشته فکر می کنم و بیشتر وقت ها دچار یک جور احساس عذاب وجدان می شوم. چون حس می کنم آن قدر که باید، برایش شعر نخوانده ام. آن قدر که می توانستم، کتاب داستان هایش را با هم زیر و رو نکرده ایم. آن قدر که دلش می خواسته نگذاشتم دم دستشویی آب بازی کند و آرد های بازی اش را به این طرف و آن طرف پخش کند. گاهی شب ها به این فکر می کنم که چرا امروز به پارک نبردمش تا نان خشک هایی را که برای پرنده ها جمع کرده ایم، برایشان بریزیم.
راستش نگرانی اصلی من این نیست که او به چه مهدکودکی برود، توی کدام مدرسه اسمش را بنویسم و از چه دانشگاهی فارغ التحصیل شود. گفتم نگرانی اصلی. یعنی البته که دلم می خواهد او در بهترین شرایط پیشرفت کند. خیلی هم دلم می خواهد. اما برای من، مهم ترین دغدغه این است که او در آینده، آدمی نشود با زندگی و شغلِ یکنواخت و خسته کننده. کسی که عاشق کارش نیست و همه ی روزهایش را بی حوصلگی شروع می کند؛ سرِ کار خمیازه می کشد و دم به دم ساعتش را نگاه می کند و هرگز جز کتاب های درسی دانشگاهی، کتابی نمی خواند. دوست دارم که در هر شرایطی، در مسیری که انتخاب می کند، آدم متفاوت و خوش فکری باشد. دوست دارم زندگی اش درگیر تکرار و تکرار نشود. من نگران این هستم که او دوست نداشته باشد کتاب بخواند و نخواهد که هر روز فکر تازه ای برای کار و زندگی اش داشته باشد.
من هم مثل همه ی مادرانِ متعهد، خوش حال می شوم که بچه ام غذایش را تا ته بخورد. اما وقتی همه ی روز، غذا را خودم قاشق قاشق توی دهانش می گذارم حس خوبی ندارم. فکر می کنم که فقط سیر شده و چیزی یاد نگرفته. دلم می خواهد بعضی وقت ها خودش دست کپلش را توی کاسه کند، نصف ظرف را روی زمین بریزد و خوشحال باشد که غذا را -خودش تنهایی- از لای انگشت هایش خورده و البته به سر و صورتش مالیده.
همچنین می دانم که «پی پی» کثیف است. اما دلم می خواهد روی چمن های سر کوچه، جایی که اردک ها از آن به عنوان دستشویی استفاده می کنند، او را بغلتانم و او بخندد. دوست دارم در آخرین لحظه ای که دارد یک تکه «پی پی» خشک شده را توی دهانش می گذارد، جلو او را بگیرم و «پی پی» را از توی مشتش که محکم گره کرده، بیرون بکشم. بارها پیش آمده که وسط بازی، ته سیگار، تکه ی بیسکوییت و یک مشت علف را به زور از دهانش در آورده ام. از آن هم بد تر، با وجود این که می دانم «پی پی» آدم و کاسه ی توالت، ناقل بیشتر از ده میلیون ویروس و یک میلیون باکتری است، اما اجازه می دهم که دستش را به لبه ی دستشویی بگیرد و موقع فشار دادن دگمه ی سیفون، از شُرشُر آب هیجان زده بشود و غش غش بخندد. قبول دارم. شاید به نظر بیاید که سهل انگارم، اما درست یا غلط معتقدم که همه ی این تجربه ها، به بچه اعتماد به نفس، آرامش و هزار جور توانایی مثبت دیگر می بخشد که سودش برای او خیلی خیلی بیشتر از ضرر میکروبی است که وارد بدنش می شود.
نمی خواهم کسانی را که مثل من فکر نمی کنند و روش متفاوتی دارند، متهم کنم به ندانستن. من این جا صرفاً دارم از تجربه ای حرف می زنم که از سال ها کار با بچه هایی از خانواده های جورواجور به دست آورده ام؛ و باورم این است که همه ی بچه ها بیشتر از هر چیز به شادی احتیاج دارند و تجربه کردن. به جلو رفتن و لمس کردن. گاهی سر ظهر، خودم پسرم را که در حال خواب رفتن است از توی تختش بر می دارم و به کوچه می برم تا سگ همسایه را که دارد دور و بر خانه ی ما می پلکد، ناز کند و آن قدر با او بازی کند که خواب از سرش بپرد و تُفش سرازیر شود و بریزد روی سرِ سگ. من فکر می کنم که تجربه ی نوازش کردن و دوست داشتن، برای همه ی ما ضروری تر از خواب ظهر است.
نمی دانم چرا این حرف ها را این جا گفتم. شاید همان بلند بلند فکر کردن باشد و به درد هیچ کسی نخورَد. شاید خیلی ها جور دیگری فکر کنند و به من بخندند. شاید هم بعضی ها به این نتیجه برسند که میکروبِ ترس و بی ارادگی و روزمرگی، خیلی خیلی خطرناک تر و مضر تر از میکروب هایی است که ما از آن ها می ترسیم و درباره شان داستان های وحشتناک شنیده ایم و متقاعد شوند که بچه همان قدر که به آهن و کلسیم و پروتئین و ویتامین احتیاج دارد، به خواندن و لمس کردن و خراب کردن و دوباره ساختن نیاز دارد.
من آرزو دارم مادری باشم که به پسرم به جای اضطراب و ترس و ناامیدی، همه ی حس های خوبِ دنیا را ببخشم. این واقعاً آرزوی من است. حتی اگر خیلی ها چشم هایشان را برایم تنگ کنند، سرشان را به چپ و راست بچرخانند و با حسرتی تصنعی - و تاکید روی حرف شین- بگویند: «خوش به حالت که این قدر خونسردی!»
اول مهر برای من نه شوق یاد گیری به همراه دارد و نه حس حسرتی برای روزهای گذشته و غیر قابل بازگشت. وقتی به تمام اول مهرهایی که پشت سر گذاشته ام نگاه می کنم٬ حس می کنم اگر هم شوقی داشتم٬ یا برای دست گرفتن کیفِ نو بوده یا دیدن دوست هایی که دلم برایشان تنگ می شد.
مدرسه چه داشت؟ این سوالی است که از همان سالی که دبیرستان را تمام کردم٬ هر سال روز اول مهر از خودم پرسیده ام. واقعا مدرسه چه داشت؟
مدرسه پر بود از معلم هایی که دنیایشان فرسنگ ها از ما دور بود. آدم هایی که ما هیچ وقت حتی اسم کوچکشان را نمی دانستیم. نمی دانستیم آیا کسی را دوست دارند. نمی دانستیم موهایشان تا کجاست. حتی نمی دانستیم آیا واقعا به آن چیزی که تظاهر می کنند - مثلا حجاب این شکلی- اعتقاد دارند یا نه. ما نمی دانستیم که آن ها هم مثل ما «ابی» و «اندی» و «داریوش» را می شناسند یا اصلا چنین اسم هایی به گوششان نخورده. اگر هم قسمتی از یقه ی لباسی را که زیر مانتو پوشیده بودند٬ می دیدیم و رنگ لباسشان را کشف می کردیم٬ برایمان فتحی بزرگ محسوب می شد.
مدرسه برای من پر از علامت سوال بود. هیچ وقت نفهمیدم که خانم «خوش لهجه» به خاطر اعتقاد متفاوتم دلش نخواست من را عضو کتابخانه کند یا واقعا قانون دبستان «عترت» آن قدر سفت و سخت بود که با یک روز تاخیر٬ دیگر امکان ثبت نام برای عضو جدید وجود نداشت. هیچ وقت نفهمیدم خانم «سیوانی» که سر صف صدایم کرد و من را به دفتر برد و خیلی محکم با حزنی که نزدیک به گریه بود٬ تذکر داد که دفعه ی اول و آخرم باشد که نوار مبتذل به مدرسه می آورم٬ آیا واقعا به این حرف های مزخرفش اعتقاد داشت و فکر می کرد دختری که کلاس دوم راهنمایی است نباید موسیقی گوش کند یا فقط تظاهر می کرد که رد و بدل کردن یک نوار لت و پار از ترانه های گوگوش٬ چنین فاجعه ی عظیمی است.
بعدها خیلی به این موضوع فکر کردم که چه طورقوانین مدرسه٬ از «شهنوش»٬ همکلاسی و دوست من٬ جاسوسی ساخته بود که گزارش رد و بدل شدن هر جنس مشکوکی - از جمله نوار کاست - را به دفتر ببرد و نمره ی انضباط دستخوش بگیرد.
مدرسه برای من پر از ابهام است. هنوز نمی دانم چرا نماز اجباری بود و چرا در کلاسی که همه دختر بودیم و معلممان هم زن بود٬ باید مقنعه سر می کردیم. هنوز نمی دانم چرا باید رنگ تیره می پوشیدیم و انگشتر به دست نمی کردیم. نمی فهمم چرا رنگ کردن مو ممنوع بود و جوراب رنگی باعث می شد تا از صف بیرون کشیده شویم. هنوز هم نمی دانم که آیا ناظم های ما واقعا دلشان می خواست سر راه پله بایستند و بگویند: «خانومم مقنعه ت رو بکش جلو!» یا این کاری بوده که بر حسب وظیفه ی روزانه انجام می دادند تا بتوانند حقوق بگیرند.
مدرسه برای من جایی بود که هرگز به خاطر رسیدن به آن با خوش حالی از خواب بیدار نشدم.
***
... گذشته از همه ی این ها٬ اول پاییز رنگ های خوب و روشنی هم در خاطره های من به جا گذاشته که نمی توانم از آن ها چشم بپوشم. مثلا تمام اول مهرها صبح زود به این فکر می کنم که چه قدردلم برای «اکبر آقا» بابای مدرسه مان تنگ شده. برای جنگیدن سر این که چه کسی سر میز بنشیند٬ برای شلوار گرم کن زنگ ورزشم و برای همه ی شعر های عاشقانه ای که «پروانه» یواشکی ته دفتر فیزیکم می نوشت. برای لواشک هایی که توی راه مدرسه می خوردیم و برای همه ی داستان های خنده داری که با «نگار» وسط زنگ نفریح تعریف می کردیم و ریسه می رفتیم.
اگر امروز بخواهم یک لحظه - فقط یک لحظه- پا به دنیای سر تا پا دروغ مدرسه بگذارم٬ تب می کنم و کهیر می زنم. مدرسه برای من یعنی همین چیزهای ساده و جانبی اش. نه آن کتاب ها و امتحان ها و نه آن تظاهرها و شعارها. مدرسه برای من یعنی اکبر آقا٬ یعنی گرم کن سورمه ای٬ یعنی نیمکت سه نفره٬ لواشک و شعرهای عاشقانه. مدرسه برای من یعنی دوست هایی که بعد از سال ها در فیس بوک پیدا کردمشان و گچ هایی که با خط کج و کوله ی ما روی تخته سیاه شکل قلب تیر خورده می کشیدند.
... و هر سال اول مهر٬ دلم همه ی این ها را یک جا می خواهد.
کار می کنه دوباره.
اما دلش گرفته
اشک ِ چِشاش می باره.
*
وقتی می رم کنارش
بلند بلند می خنده.
چون توی دستش چیه؟
ظرفِ پیاز و رنده!

