تبليغاتX
ستاره ی کوچک
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
عاشقانه ...

 

براي من، تو لحظه‌ي

سرودنِ ترانه‌اي.

تو شاديِ رسيدنِ

پرنده‌ها به لانه‌اي.

*

همان شروعِ ساده‌ي

خيال‌هاي بچّگي.

و پاسخِ تمامِ آن

سؤال‌هاي بچّگي.

*

تو ترسِ روز امتحان

و كارنامه نيستي.

تو شوقِ مُهرِ آفرين،

و نمره‌هاي بيستي.

*

به يادِ تو اتاقِ من

پر از چراغ مي‌شود،

و در تمامِ شعرها

كوير، باغ مي‌شود.

*

بيا و شهر قصّه را

پر از گل و ستاره كن؛

و بين اين ‌همه نگاه

فقط به من اشاره كن!

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 23:10 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم آبان 1385
درس عبرت

 

 

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

 در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد.

 پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: «نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو!»

پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و  با خوش‌حاليگفت‌: «الهي فدات بشم مادر!»

 امّا هنوز جمله‌ي بعدي را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزويش را به زبان بياورد.

 

... و اين داستان، درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند!

 

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 0:16 | | لینک به این مطلب