قلب من درست
مثل يك كلاغ
- يك كلاغ ِخسته- بود.
اين كلاغ،
روي شاخهي درختِ خشكِ باغ،
بيخبر از آسمان نشسته بود.
بس كهآخرِ تمامِ قصهها
هر چه ميدويد،
باز هم به خانهاش نميرسيد،
حالِ پر زدن نداشت،
بالِ او هميشه بسته بود ... .
*
تا شبي كه ناگهان،
بينِ اين همه دروغ،
بينِ اين همه بدي،
مثلِ بهترين كتابِ قصه آمدي!
قصهاي كه راست بود و فكرهاي تازه داشت؛
حرفهاي خوبِ تو،
در دلش اثر گذاشت.
در تمام قصهات،
مثل اين كه يك نفر يواشكي،
گفت: «زود باش، پر بزن!
اين براي يك كلاغ،
فرصتِ دوباره است.»
مثل اين كه گفت:
«خوبتر نگاه كن!
امشب آسمان پر از ستاره است.»
تا سحر كلاغِ من،
فكركرد و فكركرد ...
قلبِ تو براي او
خانهاي قشنگ بود.
آسمانِ آبيِ بزرگ،
پيشِ قلبِ تو،
يك اتاقِ تنگ بود.
*
تا تو قصهات به سر رسيد؛
بالِ اين كلاغ خسته باز شد،
او دوباره پر كشيد،
باورم نميشود، ولي
عاقبت به خانهاش رسيد!

