براي رسيدن به مؤسسه بايد از يه پل عابر بگذرم و امروز درست وقتي به پل عابر رسيدم، از بس مغزم داغ كرده بود و به نتيجهاي نميرسيد، فكر وبلاگ رو كنار گذاشتم و مشغول برنامهريزي آرايشگاه شب عيد شدم و لباسي كه هميشه توي دقيقهي نود ميخرم و كفشي كه هيچوقت دلم نميخواد پاشنه داشته باشه. توي دلم گفتم بي خود كه همه ميگن يه كم پاشنه بد نيست! آخه پاشنه به چه دردي ميخوره؟ نه ميشه باهاش دويد، نه ميشه راحت از روي جو پريد؛ حتي نميشه باهاش راحت رقصيد. زندگي بدون رقص هم كه اصلاً مزه نداره! فكر كردم امسال لباس چي بگيرم كه قشنگترم كنه؟ و كلمهي قشنگتر رو روي پل عابر، هزار بار با خودم تكرار كردم. آهنگش به نظرم جالب مياومد.
برف ميباريد و هوا سرد بود. اما اين كلمه يه جورايي گرمم ميكرد. از پل كه گذشتم، خودم رو توي يه روز بهاري با موهايي تصور كردم كه به مدد رنگ موهاي پاساژ مفيد، ديگه حتي يه تار سفيد ندارن و زير نور آفتاب برق ميزنن. توي خيالم كفش بدون پاشنه پام بود و داشتم با يه نفر كه خوب نميديدمش قدم ميزدم و قاهقاه ميخنديدم. از اين فكر لبخند به لبم اومد ... .
تمام امروز پشت ميز كارم اين تصوير رو ميديدم و طبيعيه كه ديگه وبلاگ به دست فراموشي سپرده شده بود. به نظرم مياومد همهي ماشينايي كه از كنار پنجرهمون ميگذرن، «خوشگلا بايد برقصن» رو گوش ميدن. منم با نوك انگشتاي يخ كردهم روي ميز ميزدم و با اونا همراه ميشدم. امروز تا خودِ خودِ بعد از ظهر خوشگلا ميرقصيدن... .
موقع برگشتن، تندتندكاپشنم رو پوشيدم و طبق معمولِ اين روزا كه براي رسيدن به كامپيوتر اتاقم ثانيهشماري ميكنم، بدو بدو زدم بيرون ... . هنوز هوا سرد بود و برف مياومد. مثل هميشه به خودم گفتم: «حالا ميخواي به چي فكر كني؟» اين جور وقتا بسته به اين كه چه كاري توي دستم باشه، نتيجهي تصميمگيري فرق ميكنه. اما امروز دلم ميخواست دوباره همون رؤياي خوبِ صبح رو ادامه بدم. رؤياي « قشنگتر» بودن رو. پام رو كه روي اولين پله گذاشتم، دوباره موهاي قهوهاي و كفش بيپاشنهم رو ديدم. هرچي بالاتر ميرفتم، تصوير برام واضحتر ميشد. تا اين كه درست با اولين قدمم روي پل، اون جلو راهم سبز شد.
داشت مياومد به طرفم و با لبخندي كه هميشه به لبشه، نگام ميكرد. لبخندي كه توي خرابترين حال هم كه باشي، بازم تو رو ميخندونه. كارگر رستورانِ خيابونِ پشتِ اتوبانه و توي چهار فصل يه سرهمي زرد مي پوشه. دستِ بالا چهارده سالشه و هميشهي خدا يه كيسه پر از ظرفاي يه بار مصرف باقالي پلو يا زرشك پلو يا جوجه كباب توي دستشه و داره ميبره براي شركتهاي جورواجوري كه مثل قارچ توي خيابون ما زياد ميشن ... .
از دور سلام كرد. خنديدم. اوايل گاهي ازم نشوني ميپرسيد. اما حالا ديگه بدون اين كه دنبال بهانه بگرده، سلام ميكنه و سر صحبت رو باز ميكنه. شايدم با اين كار به راهِ خسته كننده و كسالببار هر روزش يه رنگ ديگهاي ميده.
- سلام پسرم! (به هر مردي كه بيشتر از 24 ساعت ازم كوچيكتر باشه، ميگم پسرم!)
- چه برفي!
- آره. لباست كَمِه سرما نخوري!
- (دماغش رو بالا كشيد) نه بابا.
كمي اين پا و اون پا كرد. ميخواستم خداحافظي كنم و بدوم به طرف خونه كه دستش رو گرفت طرف ساختمون نيمهكارهي پاي پل: اون پسره رو يادتونه؟
- كدوم؟
- همون كه اونجا آجر ميداد بالا.
- نه. چي شده؟
- ديروز چاقو خورد.
- چاقو؟ چرا؟
- لات و پاته. دعوا كرد. حالام مُرده.
- (اين جور وقتا ابروهام ميره بالا و چشمام از حدقه مي زنه بيرون) مُرده؟
- نه ... هنوز نه. ولي مي ميره. چوب خدا صدا نداره. آخه اون روز به شما گفت عنتر!
- به من؟ (دستم يخ كرد و يه آن حس كردم برف تندتر شده) كِي؟
- اون روز. صداتون زد، شما نشنيديد. گفت اوهوي عنتر!
- خب
- خب هيچي. ديروز چاقو خورد. من ميخواستم اون روز بهش بگم عنتر جد و آبادته، اما ازش ترسيدم. هيچي نگفتم.
- خوب كردي عزيزم. عيبي نداره.
- آره عيبي نداره. بيخيال.(خنديد) سرده، نه؟
- (بيشتر حواسم به كلمهي عنتر بود) نه! ... آره! .... يه خورده... .
- خب من رفتم. (كيسهش رو بالا گرفت) غذا يخ ميكنه.
- خداحافظ پسرم.
- خداحافظ.
ديگه نميتونستم به اون تصويري كه صبح از خودم ساخته بودم فكر كنم. كلمهي عنتر يه كمي مزاحم بود! پسرهي بيادب چهطوري به خودش اجازه داده بود به من بگه عنتر. چند قدم كه دور شدم، حس كردم يه نفر داره نگام ميكنه. برگشتم. هنوز سر جاش وايساده بود. انگار فكرم رو ميخوند! زوركي لبخند زدم و پام رو گذاشتم روي اولين پله. جاي «قشنگتر»، كلمهي «عنتر» دور سرم ميچرخيد.
- ناراحت شدين خانوم؟
- من؟ ... نه! (خب معلومه كه شده بودم. از قيافهم پيدا بود)
- ناراحت نشين. اگه عين عنترين، ولي خب عنتر مهربونين... .
خنديدم. اونم خنديد. هر دومون با صداي بلند. اون جوري كه فكر كنم حتي مسافراي ماشيناي زير پامون هم صداي خندهمون رو شنيدن. ديگه بايد كمكم باور ميكردم و با اين باورِ نو، خيالهاي جديد ميساختم.
برف كم شده بود. ساختمون نيمهكارهي پاي پل خالي بود و باد بين ستوناي لختش ميپيچيد و ناله ميكرد ... .
از پلهها اومدم پايين و به چيزاي تازهاي فكر كردم. نه به وبلاگم و مطلب جديدش. نه به شعر، نه به داستان، نه به ترانهي كودكانهاي كه تازه گفتمش و بامزه شده.... . حتي نه به اون عكسي كه چند روز پيش توي خيابون آزادي گرفتم يا معرفي كتابي كه انشاءالله به زودي چاپ ميشه و فکر کنم چیز خوبی بشه... . امروز توي راه برگشتن به تصوير تازهاي فكر كردم كه از دور و برم ديده بودم.
به پسري كه هميشه ميخنده و سرهمي زردش بوي باقاليپلو ميده. به «لاتوپاتي» كه توي بيمارستان خوابيده وهر آن ممكنه بميره و البته به «عنتري» كه ميخواد «قشنگتر» بشه. يه آن فكر كردم كه همهي ماشينايي كه از جلوشون رد ميشم «خوشگلا بايد برقصن» گذاشتن. فكر كردم چه قصهي عجیبی می شه قصهي ما سه نفر ... ؛ و به آخرش فكر كردم. آخر اين قصه، عنتر كفش پاشنه بلند ميخره... .


