تبليغاتX
ستاره ی کوچک
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
اطلاعیه
یه بار مدت ها قبل وقتی برای دیدن عمه م می رفتم؛ سر چهار راهشون روی درِ مغازه ای که بابا معمولاً ازش رنگ و سمباده و چاه بند و از این حرفا می گیره، کاغذ عجیبی دیدم. همون موقع با موبایلم یه عکس از اون کاغذ با نوشته ی باور نکردنیش گرفتم و برای چندتا از دوستام فرستادم. افشین عزیز (شابیزک خودمون) هم لطف کرد و با یه متن خیلی زیبا اون رو توی وبلاگش گذاشت.

اما هفته ی پیش که داشتم باز از همین طرف خیابون می رفتم خونه ی عمه، دوباره چشمم به این مغازه افتاد، با همون یادداشت به شیشه ش که حالا تبدیل شده به بود به چهار نسخه! دیگه حالم خیلی بد شد. گفتم یعنی این محل یه کاسب ریش سفید نداره که بیاد و نذاره این کاغذ این جا بمونه. یعنی یه نفر نیست که صاحب مغازه رو مجبور کنه این اطلاعیه رو به هر دلیلی که چسبونده، برش داره و با احساسات یه آدم دیگه که قطعاً خودش به اندازه ی کافی رنج کشیده- کمتر بازی کنه؟

اون موقع افشین بهم پیشنهاد کرده بود که اسمم  رو کنار عکس این اطلاعیه توی وبلاگش نیاره. طبیعیه ... . با خودش فکر کرده بود آدمی که به گناهِ نکرده این طوری جواب می ده، آدم سالمی نیست و ممکنه عکس العمل احتمالیِ خوبی نسبت به کار من نداشته باشه. اما راستش این بار خودم رو جای  میترا که تا حالا ندیدمش گذاشتم و تصمیم گرفتم این عکس رو به خاطر اون - و خودم - و همه ی آدم هایی که به هر دلیلی آرامش و آبروشون بازیچه ی خودخواهی و بیماری فکر یه آدم دیگه شده(که به مراتب از بیماری جسمی خطرناک تره)، این جا بذارم و فکر چیز دیگه ای رو نکنم.

 در واقع تصمیمم برای این کار ، وقتی قطعی شد که عمه داشت از اون شربت آبلیموهای معرکه برام درست می کرد و حرفای من رو می شنید؛ اون با ملاقه یه تیکه یخ گنده رو خورد کرد و گفت: «مگه میترا رو نمی شناختی؟ ته کوچه ی ما بودن با باباش دیگه. حالا عروسی کرد ه و رفته... . دیگه حرص نخور. میترا تازگی بچه دار شده!»

نمی دونم از دیدن یخ های تیکه تیکه ی کف سینی بود با از شنیدن حرف های عمه م، که یه آن احساس کردم دلم به شدت خنک شده... .

 

 

 

 

ممنونم از شهاب برای تهیه ی عکس های این اطلاعیه و ممنونم از روشنک بهاریان برای صبوری و  سلیقه اش در گرفتن آن همه عکس، در سرمای زمستان. عکس وبلاگم یکی از آن همه است... .

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 22:7 | | لینک به این مطلب