یاد کیف قهوه ای با اون زیپ سفتش که همیشه دستم رو زخم می کرد. یاد بوفه ی کهنه و درهم وبرهم آقای اسدی. یاد فرض و حکم های تموم نشدنی هندسه و یاد کفشای کتونی صورتیم... .
یاد یواشکی مو رنگ کردن و پیش از رسیدن خانم ضیایی به ته کلاس، زیر میز، تندتند ناخن ها رو کوتاه کردن. یاد اون زنگ تفریح های کوتاه و کلاس های خسته کننده و کشدار... .
یاد تبادل تجربه های خام و پچ پچ تعریف کردن فیلم های بی سر و تهِ نا تمام... .
یاد تست های شبیه همِ کنکور و فنونِ خنده دارِ درست زدنِ اون ها. یاد خودکارهایی که همیشه جوهر می دادن و کتاب هایی که شب امتحان تازه تر و تازه تر به نظر می اومدن.
یادِ ...
من هیچ وقت عاشق مدرسه نبودم. هیچ وقت. اماحالا بعد از سی سالگی، وقتی بچه ها سرگرم آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستن و من دارم کوله بارم رو برای تجربه ی روزهای خوب زندگیم می بندم، به یاد اون روزا هنوز دلم عکس برگردون می خواد. دلم دل پیچه و اسهال شب امتحان رو می خواد. دلم عصا قورتی رو می خواد و میز کهنه ای که کم خوابی های شب قبلم رو به خاطرگوش دادن به آهنگ جدید اندی - که با بدوی ترین روش و پایین ترین کیفیت ضبط شده بود - روش تلافی کنم. دلم بیگودی آب جوش می خواد و ماتیک کم رنگی که ته کیفم قایمش کنم. دلم دخترهایی رو می خواد که روز اول مهر برای اولین بار می دیدمشون و تا آخر سال دوست های صمیمیِ هم می شدیم. دلم جز درس، همه چیز مدرسه رو می خواد... .
چمدونم رو می بندم و دائم فکر می کنم.
راستی بچه های اول مهر چی شدن؟ کجا رفتن؟ کی ازشون خبر داره؟
دلم هنوز تازگی نگاه هاشون رو می خواد و خلوتی که توش از سال هایی که بعد از مدرسه بهمون گذشته بگیم ... . دلم یه زنگ تفریح می خواد به اندازه ی همه ی ساعت هایی که زندگی، درس های پر از تستش رو بهمون داد.
دلم - مثل اون اول مهر ها - شروع تازه می خواد... .


