
اولین بار او را چند ثانیه در یکی از شبکه های ماهواره ای دیدم. معرفی کوتاهی بود از اولین آلبومش «سیمرغ». صفحه ای آبی که انگار به هم رسیدن کوه و دریا را نشان می داد و مردان سیاه پوشی که از دل کوه پیش می آمدند. به نظرم زیبا بود؛ اما نمی توانستم خودم را راضی کنم که در آشفته بازار تولید روز به روز خواننده، این اتفاق تازه ای باشد. آب هندوانه را سر کشیدم و گفتم: «باز یکی با مادرش قهر کرد.» و منتظر ماندم تا ببینم بعد از پیام های بازرگانی نوبت کدام خواننده است.
اما بار دوم، از اتاق دیگری صدایش را شنیدم و حس کردم چه گرم و تازه است. پای تلویزیون که رسیدم، دوباره اسم او را دیدم و ترانه ای را شنیدم که واقعاً ترانه بود. تا آخرین ثانیه اش، بدون این که حرفی بزنم و قضاوتی کنم، گوش دادم.
مردی که در صفحه ی سیاه و سفید، روی نیمکت نشسته بود، بر خلاف خیلی از خواننده های تازه کار، جلو دوربین بال بال نمی زد. حرکاتش موقع اجرا، آدم را یاد خواننده ی دیگری نمی انداخت. جیغ و داد نمی کرد و از ترفندهای تصویری برای پرت کردن حواس بیننده، خبری نبود. همین برای یک خواننده ی جدید، در اولین نگاه امتیاز بالایی بود. گرچه که هیچ وقت اسم برایم مهم تر از کیفیت کار هنرمند نبوده، اما دقت کردم تا نام ترانه سرا و آهنگسازش را ببینم. آن ها از بهترین ها بودند.
آن روزها روزهای خوب و شیرین زندگی من بودند و خاطرات خوب من، همه پیوند خوردند با شنیدن صدای او. دنبال سفارش دسته گل و کارت دعوت رفتن، آزمایش «اچ.آی. وی» دادن، برای مهمان های شب سالاد درست کردن ... همه و همه ی این ها آمیخته بود با صدایی که می گفت: «خوشم خوشم، چنان خوشم، که غصه ها رو می کشم... .» و من که بیشتر وقت ها کنترل به دست، در شبکه های بی رنگ و رو دنبال او می گشتم، در متن ترانه اش، خودم را پیدا می کردم.
*
«راستین» خواننده ی جدیدی است. کارهای اولین آلبومش، تا آن جا که من به مدد اینترنت نفتی ام موفق به گرفتنشان شده ام، خیلی دلنشین هستند. به عقیده ی آن هایی که موسیقی را - درست و بی تعصب- می شناسند، درست می خواند و استعداد بالایی در کاری که پیش گرفته، دارد. در انتخاب ترانه هایش دقت می کند و خلاصه این که تا حالا قدم هایش را درست برداشته.
چند روز پیش تصمیم گرفتم برایش بنویسم که چه حسی نسبت به کارش دارم و مثل بچه ها برایش نوشتم که از بس گرمی خواندنش به دلم نشسته، تصمیم دارم اگر روزی صاحب پسری شدم، «راستین» صدایش کنم و برای این کار از او اجازه گرفتم. چند ساعت بعد، او در کمال صمیمیت و با کلمه هایی که نشان می داد از ذهن یک انسان صاحب اندیشه به دگمه های کی بُرد منتقل شده اند، مثل دوستی قدیمی که از این پیشنهاد شاد شده باشد، جوابم را نوشت. این کارش هم شبیه تازه کارهای دیگری نبود که ترانه می دزدند و با اسم خودشان در آلبومشان می گذارند و تازه فردا جواب تلفن هایت را هم نمی دهند!
خلاصه که هر وقت دلم تنگ می شود، اوست که در سکوت من می خواند:
گل من، گوهر من! کاش این جا بودی
جان من، جوهر من! کاش این جا بودی ...
او را همیشه خوش می خواهم و تازه... با کارهایی شنیدنی تر از قبل.


