کمی که می گذرد، همه چیز باورت می شود. که رفته ای، که اسم کوچه ات عوض شده، که شیر آشپزخانه ات عوض شده، که دستگیره ی در اتاق خوابت عوض شده. می فهمی چشم هایت را که باز می کنی، سقف دیگری روی سرت است و تازه می فهمی که باید به کلاس زبان بروی، باید سوار قطاری بشوی که توی عمرت اسم ایستگاه های آن را حتی توی خواب هم نشنیده ای. می فهمی که خبری از بقالی سر کوچه و کفاشی سر خیابان و رفتگر همیشه جارو به دست نیست. از خودت می پرسی چرا تا همین هفته ی پیش در ایران بهار بود و این هفته این جا همه می گویند پاییز است... و تعجب می کنی وقتی همه می گویند بابانوئل این جا چله ی تابستان از راه می رسد. از خودت می پرسی، جایی که هیچ اثری از برف نیست، سورتمه ی او چه طوری راه می رود؟ اما راه می رود و خوب هم راه می رود تا به من یاد بدهد که چه جوری پا روی باید و نبایدهای کلیشه ای و همیشگی ام بگذارم. راه می رود تا باور جدیدی به من ببخشد.
این جا آرام است. نه ترافیکش ترافیک است و نه شلوغی اش شلوغی. گاهی فکر می کنم این جا از همه ی دنیا جداست. فکر می کنم میله ای توی فرق سرم خورده و حافظه ام را گرفته. همه چیز برایم جدید است و گاهی عجیب.
توی قطاری که من را به مرکز شهر و محل کلاس می برد، اغلب آن هایی که نشسته اند، یا کتاب و مجله می خوانند یا با گوشی به موسیقی گوش می دهند. دیروز به این فکر می کردم که چه اتفاقی می افتاد، اگر جوان اسکاچ فروش خط جمهوری – بهارستان،
این ایستگاه وارد قطار می شد و با آن لحن ساده و صمیمی می گفت: «خانوما! آقایون! من دزد نیستم، معتاد نیستم. دارم آبرومندانه اسکاچ می فروشم به خانومای با سلیقه ی خونه دار... .» و فکر می کردم چه بامزه می شد اگر هر کدام از این زن های سیاه و سفید، یک اسکناس دویست تومانی از کیفشان در می آوردند و یک بسته اسکاچ با دوام می خریدند.
توی کلاس و قتی با پسرهای همکلاسی در حال شوخی و خنده هستیم و معلم از راه می رسد، اول می ترسم و چند لحظه طول می کشد تا یادم بیفتد که این جا هیچ کس - حتی معلم- بی دلیل سعی نمی کند بقیه را راهنمایی کند و شاخ در می آورم از تعجب، وقتی می گوید: «آفرین بچه ها! تنها نباشید. برای این که زبانتون خوب بشه، دائم با هم حرف بزنید.»
این جا هنوز برای ثبت نام در هیچ کلاسی و برای گرفتن هیچ کارت، مدرک یا اعتباری، کسی از دینم نپرسیده. وقتی به این فکر می کنم که چه تعداد از آدم ها به خاطر اعتقادشان قربانی سوءتفاهم شده اند و می شوند، دلم برای خانم ماخانی – معلم تاریخمان- که همیشه می گفت: «آینده ی دنیا بهتر از گذشته ی اونه» تنگ می شود.
موقع برگشتن از هر مهمانی، زیر میز، پای مبل و پشت صندلی را زیر و رو می کنم به هوای پیدا کردن روسری ام!
این حرف ها هیچ کدامشان برای اثبات خوب بودن یا بد بودن چیزی نیستند که خوبی یا بدیِ هیچ چیزِ قابلِ لمسی، نیاز به اثبات ندارد. این جا برای من، نه آن قدر خوب است که عاشقش بشوم و نه آن قدر بد که بخواهم فرار کنم. اما هر وقت دلم می گیرد، هر وقت می خواهم پیش آن هایی باشم که دور هستند، هر وقت دلم برای بهار آن جا تنگ می شود، به خودم می گویم: «هیچ چیزی غیر ممکن نیست. یه روز می شه همه ی چیز های خوب رو با هم داشت.»
و به این آرزو ایمان دارم. حتی اگر امروز، برآورده شدنش، به اندازه ی آمدن بابانوئل توی تابستان، عجیب و دور از ذهن باشد.
* عکس بالا نمایی از شهر پرت است در غرب استرالیا.


