او برای من، مرد خانه ی سبز است.
مردی که فضای خانواده ی گرم و صمیمی اش، لبریز بود از عشق و اعتماد و احترام. مردی که گفت و گو را راه حل مشکلات می دانست و سکوت را دوست نداشت. همان هنرمند شناخته شده و خالق نقش های ماندگار سینما که آمده بود تا در این خانه، گرمی صدایش را با آن کلمه های ساده و لحن فراموش نشدنی، به گوش همه هدیه کند. به گوش همه، حتی آن هایی که حمید هامون را نمی شناختند و هیچ وقت حتی اسمش را هم نشنیدند.
آن روزها که روی پشت بام ها از این بشقاب های جورواجور خبری نبود و جعبه ی فسیل و بی خاصیت کنار اتاق، بیشتر حکایت خمیازه کشیدن بود و تکرار تا حرکت و ابتکار، یک هفته انتظار، واقعاً ارزش این را داشت که ساعتی مهمان خانه ی رویایی او شوی؛ و من چه قدر عاشق این جمله ی او بودم که بعد از هر بحثی به همسرش می گفت:« قهر باشیم اما حرف بزنیم!»
... و حالا که رفته، باز هم هر وقت می خواهم چهره اش را تصور کنم، چیزی جز این نمی توانم ببینم:
مَردِ سریال دوست داشتنی ام؛ سر زنده و شاد، در خانه ای سبز و آباد... .


