تبليغاتX
ستاره ی کوچک
چهارشنبه سی ام مرداد 1387
یک خاطره

رفته بودیم عروسی. همه خوش حال بودند و دست می زدند. من هم خیلی خوش حال بودم.

وقتی عروس و داماد آمدند، همه روی سرشان سکه و نقل ریختند. من و بقیه ی بچه ها بدو بدو آن ها را از روی زمین جمع کردیم. من نقل بر نداشتم. چون دیدم سکه بیشتر به درد می خورد و می توانم با آن یک عالم شکلات و توپ بخرم.

وقتی از عروسی برگشتیم، سکه ها را از توی جیبم در آوردم و به مامانم گفتم: «ببین چه قدر پولدار شدم!»

مامان سکه های توی مشتم را نگاه کرد. بعد خندید و با مهربانی گفت: «عزیزم! این ها که پول نیستند! سکه ی مبارک باد هستند! با این ها نمی شود چیزی خرید، فقط می توانی یادگاری نگهشان داری.»

آن شب من خیلی غصه خوردم. چون نقل های راست راستکی را گذاشته بودم و جیبم را پر از این سکه های دروغکی کرده بودم!

 شادی بیضایی ـ ۳۱ ساله از طهران

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 19:34 | | لینک به این مطلب