تبليغاتX
ستاره ی کوچک
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
بازم مدرسه م دیر شد!

این مدت دائم در حال بدو بدو بودم. کشف زاویه های جدیدِ محیطِ تازه، هنوز ادامه دارد. خیابان ها، مغازه ها، آدم ها. رفتارها، طرز فکرها، برخوردها. من این جا کمتر حرف می زنم و بیشتر تماشا می کنم. همه چیز مثل فیلم یا خواب از جلوِ چشم هام می گذرد. حس بدی نیست. چیزهای زیادی یاد می گیرم و یاد گرفتن را دوست دارم. فقط بدی اش این است که برنامه ریزی برایم کمی سخت شده. به وبلاگ هایی که سر می زدم، مرتب سر می زنم و به لطف اینترنت زبر و زرنگ و بدون مانع! به همه ی سایت هایی که دوست دارم سرک می کشم. (صد البته که همه ی این سایت ها، ادبی – نه ببخشید- با ادبی هستند) اما به خاطر زمان زیادی که برای کلاس زبان و تجربه های جدید در نوشتن گذاشته ام، زیاد فرصت نکردم به نوشتن برای وبلاگم - خانه ای که این همه دوستش دارم - برسم.

چند روزی بود که می خواستم بیایم و چیزی بنویسم. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. اما باید نوشته هایی را آماده می کردم که این کار خودش تقریباً تمام وقت کمی را که توی خانه بودم، می طلبید.  بالاخره دیروز اتفاق جالبی افتاد که سوژه ی خوبی شد، برای نوشتن. غیرتی شدم و آمدم سراغ کامپیوتر.  فقط اگر اجازه بدهید چند نکته را قبل از اصل مطلب بگویم:

اول: از همه ی شما ممنونم که یادم می کنید و به این جا سر می زنید. صفحه ی آمار وبلاگم، با اطمینان می گوید دوستان خوبی دارم که فراموشم نکردند.

دوم: از پروانه ی عزیزم ممنونم که چند وقت پیش من را به بازی دلخوشی ها دعوت کرد.

سوم: از پری روی نازنینم ممنونم که من را به بازی جالب ترین عکس هفته دعوت کرد و امیدوارم هر دو من را به خاطر این که «بازم مدرسه م دیر شد» ببخشند.

*

و اما بازی...

دیشب با نوید و دوستان خوبی که این جا داریم، رفته بودیم ساحل که هوا بخوریم و قدم بزنیم. هوا بهاری بود و دریا پر از موج. هتل های مقابل ساحل موسیقی گذاشته بودند و زن و مرد، همه می خندیدند و بی خیال، در اولین روزهای بعد از سرما بین موج ها شنا می کردند.

من اول کمی معذب بودم. چون برای اولین بار بود که در جای عمومی با دامن راه می رفتم و دائم حس می کردم که تحت نظرم. کمی که گذشت، فهمیدم کسی حتی به من نگاه هم نمی کند؛ چه برسد به نگاه چپ یا حتی چپ چپ!

خلاصه داشتیم قدم می زدیم که سر و صدای زیاد پرنده هایی که بین شاخه ی درخت ها قایم شده بودند، توجهم را جلب کرد. برایم عجیب بودکه این وقت شب، این ها چرا خواب ندارند. راستش تا آن جا که یادم می آید، پرنده های ما توی ایران وقتی هوا تاریک می شد، قیل و قال نمی کردند و زود می خوابیدند. این ها ساحل را روی سرشان گرفته بودند. جلوتر که رفتیم، نوید گفت: «اون بالا  رو خوب ببین! این ها طوطی هستن.»

من با تعجب پرسیدم: «مگه طوطی ها رو این جا توی قفس نمی کنن؟»

همه یک صدا گفتند: «قفس؟نه!» (و این نه را خیلی کشیده گفتند)

نوید گفت: « بیا بریم زیر شاخه ها و ببین که این طوطی ها چه قدر رنگی و قشنگ هستن.»

رفتیم جلو. چیزی که می دیدیم، برای همه ی ما - حتی آن هایی که سال هاست این جا زندگی می کنند -  عجیب بود. طوطی ها دوتا دوتا روی شاخه ها و بین برگ ها نشسته بودند. تا چشم کار می کرد نقطه های رنگی بود بین تاریکیِ برگ های سبز. نمی شد آن ها را شمرد. خیلی زیاد بودند. از پایین ترین شاخه تا نوک همه ی درخت ها. انگار یک نفر با حوصله آن ها را نقاشی کرده بود و با دقت کنار هم چیده بودشان. اولین بار بود که چنین چیزی را می دیدم. گفتم حیف است که بقیه این منظره را نبینند؛ و عکس هایی که این جاست، فقط تعدادی از آن همه است که ما گرفتیم.

 

وقتی برمی گشتیم، هتل ها موسیقی را تعطیل کرده بودند و ساحل خالی بود. صدای موج ها بلند تر شده بود و همه ی طوطی ها خواب بودند. تمامِ راه، توی ماشین، ساکت نشسته بودم و فقط به دو چیز فکر می کردم. فقط به دو چیز. اول این که چرا این جا دامن و شلوار با هم فرقی ندارند؟ دوم این که چرا این جا طوطی ها به جای قفس، روی شاخه - آن هم دو تا دو تا- زندگی می کنند؟

 و همان وقت، تصمیم گرفتم که اول در بازی عکس هفته شرکت کنم و دلخوشی ها را بگذارم برای چند روز دیگر؛ که فکر کردن به دلخوشی ها، خودش یک دلخوشی است!

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 22:25 | | لینک به این مطلب