تبليغاتX
ستاره ی کوچک
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
با پوزش از تک تک کلاغ های دنیا...

این شعر را  

به همه ی آن هایی که به این وبلاگ و آن وبلاگ می روند و فحش می نویسند، بد و بیراه می گویند، تهمت می زنند و جرات نمی کنند نشانی یا حتی اسم واقعی شان را بگذارند تا مبادا رد پایی از آن ها بماند،

به همه ی آن هایی که از دیگران دل خوشی ندارند، اما باز هم  دست از سرشان بر نمی دارند،

به همه ی آن هایی که وقتی با طرز فکر کسی مخالف هستند، دوست دارند نوشته هایش را – و اگر دستشان رسید، خودش را- نابود کنند،

... و سرانجام، به همه ی زباله سازان مجازی، که آشغال هایشان را یواشکی و نصفه شب، جلو درِ خانه ی یکی دیگر می گذارند و در می روند، تقدیم می کنم:

 

ای آن که نظر داده ای و نامت نیست!

این صفحه برای عرض اندامت نیست.

هی مثل کلاغ، هر قدم فضله نریز

وبلاگ من است، سفره ی شامت نیست!

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 15:0 | | لینک به این مطلب
شنبه نهم آذر 1387
دلخوشم ...
به صابونی که سبز نیست، اما بوی قدیمی و دوست داشتنی لیف بچگی ام را زنده می کند. گاهی زیر دوش، به عادت آن روزها چشمهایم را می بندم، بو می کشم و با انگشت دنبال نخلِ حکاکی شده می گردم. دلخوشم که هنوز این درخت را هیچ جای دیگری نمی بینم. هیچ جا حتی توی نخل راست راستکی حیاطمان. دلخوشم که نخل من، برای همیشه در خاطره ی جا صابونی حمام قدیمی جا خوش کرده.

 

به بلیتی که تا شده لای کتاب های کتاب خانه و همین روزها ما را سوار هواپیما می کند. روی این بلیت تایپ شده: پِرت، کوالالامپور. دلم خوش است که بعد از کولالامپور، اسم شهر دوست داشتنی ام تایپ شده. شهری که خیلی از عزیزان و دوستانم در آن خانه دارند. شهری که در آن روزها زمستانی است و شاید ما کنار هم سرمایش را نفهمیم.

 

به همکلاسی های رنگارنگی که این جا پیدا کرده ام. به دوستی هایشان، خاطره هایشان و داستان های رنگارنگ زندگی شان. گاهی فکر می کنم که با آن ها از همه ی دوازده سالِ مدرسه، چیزهای بیشتری یاد گرفته ام. دلخوشم به پیدا کردن فرصتی که هرگز در کلاس های خسته کننده و کشدار کیش، نداشتم.  

 

به کامپیوتری که همه جا با خودم می برمش. روی میز آشپزخانه، توی تخت خواب، جلو تلویزیون، روی کاناپه و حتی بیرون از خانه. برای من تجربه ی جدیدی است در استفاده از تکنولوژی، آن هم با اینترنت پر سرعت. دلم خوش است که این سر دنیا، با یک کلیک ساده می رسم به تازه ترین خبرهای آن دور دورها بی آن که تکان بخورم.

 

به چیزی به نام شکست که چند سال پیش تجربه کردم. شاید تلخ بود و عجیب. مثل بدترین کابوس هایی که بعد از پرخوری به سراغ آدم می آیند. مثل خنگ شدن سر امتحان هایی که باید برای آن ها خیلی درس خوانده باشی. مثل دست و پا زدن بی فایده در اولین جلسه ی کلاس شنا. دلم خوش است که کابوس تمام شد. امتحان را گذراندم و مهم تر از همه این که خفه نشدم. آن بخش از زندگی ام را تقریباً با یک پاک کنِ جادویی حذف کردم. حالا دارم خواب خوبی می بینم که اصلا شبیه آن کابوس نیست.

 

به قصه هایی که از بچگی آرزو داشتم با خودکار آبی من نوشته شوند. قصه هایی که بتوانند نقش رنگارنگ مجله ها بشوند و کتاب های قد و نیم قد کودکان. دلخوشم که به این آرزو رسیدم و راستش نه خیلی سخت! حالا بچه هایی هستند که شعرهایم را می خوانند و کتاب هایم را ورق می زنند؛ و من خودم هنوز همان بچه ای هستم که هر شب بعد از مسواک، درِ گوشِ دستِ چپش می گوید: «می شه فردا  برام یه قصه ی خوب بنویسی؟»

 

به کاسه و قابلمه و آبکشی که یادم می اندازند می شود پیاز سرخ کرد، کاهو شست، هویج خرد کرد و بی خیال، غذایی پخت برای شب. به بوی برنجی که دم می کشد و زعفرانی که هنوز بلد نیستم رنگش را درست و حسابی در بیاورم. دلم خوش است که برای دلخوشیِ آدم، سبزی پاک کردن هم بهانه ی خوبی است.

  

به وبلاگم؛ قصه ی تولدش و دوستانی که با کمکش پیدا کردم. دلم خوش است به فکرهایی که برایش دارم و داستان ها و شعرهایی که قرار است برایش بنویسم. خانه ی دوست داشتنی ام شده. در آن راحتم و ذوق می کنم برای گردگیری گاه گاه و جا به جا کردنِ مبل و میز و صندلی اش. 

 

و بالاخره، دلخوشم که هنوز نه آن قدر عدد بلدم و نه آن قدر کلمه، که بتوانم همه ی دلخوشی هایم را کنار هم بیاورم. آسمان شب های روستا را دیده ای؟ به اندازه ی همه ی آن ها یی که آن بالا چشمک می زنند یا شاید خیلی بیشتر از آن ها دلخوشی دارم. گاهی – مثل همین حالا – نا امید می شوم از شمردنشان... و این جور وقت ها، نا امیدی هم خودش می شود یک جور دلخوشی!

 

*نوشتن از دلخوشی ها بازی جالبی است که پروانه به آن دعوتم کرده و موضوعش را خیلی دوست دارم. ارزش آن را دارد که هر روز یک دست بازی کنیم. یک نفره هم قابل اجراست و وسیله ی لازم برای آن – که همان خوشبینی است- با تمرین به دست می آید. برای بازی دادن دیگران هم هیچ وقت دیر نیست. پس همدیگر را دعوت کنیم. ما قانون تازه ای هم به بازی اضافه می کنیم: حتی اگر نخواستیم بنویسیم، به آن فکر کنیم. از همین الان ... 

   

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 23:39 | | لینک به این مطلب