دو- گاهی آن قدر کلاه ها و شال ها و پنبه ها باورم می شوند که یادم می رود این جا چله ی تابستان است و حتی برفی که توی تلویزیون بی وقفه روی سر مجری های برنامه ی کودک و خواننده ها می ریزد، چیزی نیست جز برف شادی.
سه – شماره را که گرفتم منتظر ماندم تا دوست ایرانی ام گوشی را بردارد. برخلاف انتظارم، آقایی گوشی را برداشت و با لهجه ی غریب استرالیایی به من گفت که اشتباه گرفته ام.
شما فرض کنید ساعتِ دوِ بعد از ظهرِ روزِ تعطیل، یک نفر زنگ بزند و با لهجه ی خنده دار بگوید: «آیا آن جا هست منزل آقای فلانی؟» من اگر جای او بودم، بی برو و برگرد، با لحن خودش جواب می دادم: «نه! این جا نیست منزل آقای فلانی!» اما دمش گرم. به روی من نیاورد که بدترین موقع روز گوشی را برداشته ام و با این انگلیسی خنده دار، خواب را زهر مارش کرده ام. عید آن قدر خوب است که او حتی قبل از گذاشتن گوشی، سال نو را تبریک گفت و برایم آرزوی موفقیت کرد. من هم – به نوبه ی خودم!- فرارسیدن سال نو را به او تبریک گفتم و البته از خجالت سرخ شدم. چون حس کردم منظورش از آن آرزو، موفقیت در یادگیری زبان است.
چهار- وقتی می بینم توی همه ی فروشگاه ها، وسط همه ی خیابان ها و کنار خیلی از مغازه ها، درخت های کوچک و بزرگ تزیین شده است، یاد لیدا خانم تنها مسیحی کوچه مان می افتم که به هر همسایه ی جدیدی، قبل از گفتن اسمش، دینش را اعلام می کرد و فوری گردنبندش را که روی آن مسیح به صلیب کشیده شده بود، جلو می آورد و برای تاکید - با صدای بلندتر- می گفت: «مسیحی!»
حالا دیگر خیلی پیر شده. زن جالبی است. بچه که بودیم، یکی از اتاق های خانه اش را آرایشگاه کرده بود و من همیشه منتظر روزی بودم که مامان وقت بگیرد و من را همراه خودش به سرزمین عجیب و جادویی لیدا خانم ببرد. تمام مدتی که مامان منتظر نوبتش بود، دماغ من به شیشه ی ترک خورده ای چسبیده بود که لیدا خانم پشت آن مجمسه ی کم رنگ و قدیمی حضرت مریم را گذاشته بود. همیشه فکر می کردم چرا وقتی آرایشگاه تعطیل است و هیچ کس این جا نیست، مجسمه سراغ شیشه ی لاک سرخابی لیدا خانم نمی رود. همان لاکی که به قول خودش روسی بود و به چشم من، ناخن های مرتب و منظمش را مثل دانه های براق اناری می کرد، که لای موی خانم ها از این طرف به آن طرف می رفتند.
بعدها خوب که دقت کردم، دیدم نوک انگشت های مجسمه ی قدیمی، پریده و ناخنی ندارد.
پنج- زندگی «تنها مسیحی کوچه ی ما» برای همه، به خصوص بچه ها، پر از معما بود. پر از سوال. مثل همه ی چیزهای کمیاب و دور از دسترس. «چی می خوره؟»، «اتاقش چه شکلیه؟»، «کی باهاش زندگی می کنه؟» «عیدش چه جوریه؟ مثل کارتون هاست؟»؛ و من شانس این را داشتم که غیر از آرایشگاه، اتاق های دیگر خانه را هم ببینم.
زمستان ها که بیرون رفتن برای او سخت بود، از بابا – که سرش درد می کند برای کمک کردن به این و آن_ می خواست که برود خانه شان و برای مادرش آمپول بزند. من هم به عشق تماشای توپ های آویزان به شاخه های خاک گرفته ی کاج گوشه ی اتاقش، شب های کریسمس، پای ثابت مراسم آمپول زنی بودم.
یک بار، یکی از همان روزها به مامان گفتم: «بیا ما هم مثل لیدا خانم درخت کریسمس بذاریم!»
مامان گفت: «ما که مسیحی نیستیم.»
و من که می خواستم قانعش کنم ابروهایم را بالا بردم و گفتم: «خب نباشیم. مگه درخت فقط مال مسیحیاس؟»
مامان خندید: «نه درخت مال همه ست، اما درخت کریسمس مخصوص مسیحی هاست.»
و من برای این که موفق بشوم، برگ برنده را رو کردم: «پس حالا که این طور شد، منم بزرگ که شدم، مسیحی می شم.»
مامان شانه بالا انداخت: «اصلاً اشکالی نداره. اما اگه کسی ازت پرسید چه طوری دینت رو انتخاب کردی، نگو برای یه درخت. بگو خیلی تحقیق کردم. البته فکر کنم حضرت مسیح گفته دروغ نگین.» همان موقع یاد گردنبند چوبی لیدا خانم افتادم ... و یادِ مسیح که تنها و حتماً خسته، روی آن به صلیب کشیده شده بود.
شش- این روزها دلم می خواهد زیر باد کولر، برنامه هایی را تماشا کنم که روی سر مجری های خندانش برف می بارد؛ حتی اگر برفِ واقعی نباشد...
این روزها دلم می خواهد گوشی را بردارم و به جایی زنگ بزنم که کسی برایم آرزوی موفقیت کند؛ حتی اگر شماره ای که گرفته ام، درست نباشد...
این روزها دلم می خواهد بین این همه مسیحی پیر و جوانی که می شناسم، به «تنها مسیحی کوچه مان» فکر کنم. به گردنبند چوبی اش و به تلاشی که برای اثبات خودش به تازه واردها می کرد. دلم می خواهد به لیدا خانم فکر کنم؛ حتی اگر رنگ ناخن هایش دیگر سرخابی نباشد...
این روزها دلم می خواهد به هر کسی که می رسم، کریسمس و سال نو میلادی را تبریک بگویم. دلم می خواد به بهانه ای خوش حال باشم؛ حتی اگر عید من نباشد...


