***
هواپیما که بلند شد، در حالی که داشتم سخت ترین لحظه های این دل کندن رو می گذروندم و به اون هایی که اون پایین توی فرودگاه برام دست تکون می دادن فکر می کردم و به این فکر کردم که به کجا می رم و اون طرف چه روزهایی در انتظارمه، سرم رو به شیشه چسبونده بودم و اشک می ریختم. مهموندار که خیلی با حوصله و گشاده رو بود، اومد و پرسید که چرا حالم بده. وقتی براش توضیح دادم که اون پایین یه کسانی هستن که من خیلی دوستشون دارم و الان هی دارم ازشون دورتر و دورتر می شم، خندید و گفت: «در عوض داری به یه چیزای دیگه ای نزدیک تر و نزدیک تر می شی. به زندگی جدیدت، به روزهایی که شاید خیلی خوب باشن. شاید سال دیگه این موقع خیلی خوش حال باشی.» مهموندار سعی می کرد من رو آروم کنه، اما من بی حوصله تر از اونی بودم که باورش کنم یا دست کم ازش تشکر کنم. اون سرش رو جلو آورد و گفت: «گریه نکن. هواپیمایی که باید تو رو برگردونه، توی استرالیاست و تو الان داری بهش نزدیک می شی.» بعد هم رفت و یک لیوان آب و یک دستمال کاغذی برای من که هنوز فین فین می کردم، آورد.
***
استرالیا و به خصوص شهری که ما توش زندگی می کنیم، با ایرانی که من همه ی عمرم رو توی اون گذروندم، خیلی فرق داره. خیلی. خلوته، همسایه ها به هم کاری ندارن، شهر ساعت پنج عصر تعطیل می شه و عملاً از ساعت شش، شب شروع می شه. خیلی از ایرانی ها – البته نه همه شون- شبیه ایرانی نیستن و طرز فکر و حرف زدنشون می زنه توی ذوق. چون یه جورایی نمی خوان ایرانی حساب شن، اینجایی هم که قطعاً نیستن؛ پس ترکیبی که درست می شه یه فرهنگ عجیب و غریبه و دور از همه. معمولاً در بدو ورود به چنین جایی، آدم – به خصوص اگه یه چیزایی براش مهم باشه- دچار شوک می شه و این شوک اون قدر طبیعیه که یکی از بخش های درسی کلاس زبان مهاجرها همینه. توی این حالت آدم نمی فهمه چی درسته و چی غلط. نمی دونه چه جوری باید خودش رو با شرایط جدید تطبیق بده و هزار تا نمی دونه ی دیگه که هر روز هم تعدادشون بیشتر می شه و اگه نتونه راه حلی براشون پیدا کنه، زود دلزده و پشیمون می شه.
اما خوش اقبالی من این بود که به خونه ای وارد شدم که صاحبش سال ها پیش چنین تجربه ای رو گذرونده بود و اون قدر هم جنبه داشت که روزهای اول مهاجرت خودش رو فراموش نکرده باشه و بعد از این همه مدت، ریشه هاش هنوز همون جایی مونده باشه که توش بزرگ شده. شاید اگه به هرخونه ی دیگه ای وارد می شدم، توی همون دو سه ماهِ اول، کارم به تیمارستان می کشید. شاید تحمل نمی کردم و بر می گشتم. شاید ... نمی دونم، به هر حال این جوری نبودم که حالا هستم. یادم میاد نوید هر وقت گیر کردنِ من رو توی شرایط سختِ روزهای اول می دید، هزار تا مثالِ راست و دروغ می آورد که بگه خودش بدتر از اون رو تجربه کرده و به من دلداری می داد که تو خیلی زودتر از همه راه می افتی. یادمه برای اولین روز کلاس زبانم مثل باباهایی که روز اول مهر، بچه ی کلاس اولی شون رو می برن مدرسه، با قطار من رو به کلاس برد و همه ی ایستگاه ها رو توی راه با حوصله برام توضیح داد. یادمه پشتِ درِ کلاس نشست تا وقتی میام بیرون تنها نباشم. یادمه تمام کتاب خونه م رو از اون سر دنیا برام آورد به این جا تا وقتی که خونه نیست به جای غصه خوردن، کتاب های نیمه کاره رو تموم کنم. یادمه که دو هفته مرخصی گرفت و نگذاشت روزهای اول حتی یه ثانیه تنها بمونم و با فکر و خیال های جورواجور، احساس دلتنگی کنم .همه ی این ها یادمه و هیچ وقت هم از یادم نمی ره.
خلاصه این که سخت ترین روزهای مهاجرت رو گذروندم و الان دیگه حس می کنم که تونستم واقعیت رو باور کنم و خودم رو باهاش تطبیق بدم. حالا دوباره شروع کردم به نوشتن برای بچه ها و خوندن کتاب هایی که این جا براشون منتشر می شه. حالا همه ی گوشه و کنار خونه رو شناختم و اون جوری که دوست دارم مرتبش کردم. حالا دوست های زیادی توی کلاس زبان پیدا کردم که با وجود اون ها واقعاً نمی تونم بگم تنهام. حالا خودم رو توی موقعیت جدید پیدا کردم و از دستپاچگی در اومدم.
وقتی به یه سال گذشته نگاه می کنم، می بینم که همه کمکم کردن. خانواده م با تماس های مرتبشون، دوست ها با نامه ها و عکس ها و پیغام هاشون، نوید با همراهی هاش، دنیای مجازی و وبلاگم با از بین بردن فاصله ها، کلاس زبانم با توانایی های جدیدی که بهم داد، دوست های انگشت شماری که نگذاشتن دور و برمون خالی بمونه و البته همکاری با یه گروه دوست داشتنی و حرفه ای برای تولید یه سری برنامه. همه ی این ها کنار هم اجازه ندادن که وقت زیادی برای فکرهای تلخ بمونه. حالا وقتی به یه سال گذشته نگاه می کنم، می بینم که برای اولین بار توی عمرم، در طول یه سال، واقعاً به اندازه ی یه سال بزرگ شدم.
البته که هنوز هم دلم برای خال روی صورت مامان و بالش گردلی بابا، برای میز کارم توی دفتر مجله ی بادبادک و برای شلوغیِ غروبِ خیابون ها تنگ می شه. البته که هنوز هم روزهای جمعه دوست دارم به جای نشستن توی کلاس و مشق نوشتن، جلوِ تلویزیونِ خونه ی ایرانمون منتظر عمه این ها و شیوا این ها باشم و پشت سر هم چای بریزم؛ اما فکر می کنم این روزها باید بگذرن. مثل هر مرحله ی دیگه ای توی زندگی آدم؛ و هر روز این رو با خودم تکرار می کنم که نباید باور کنم این جا خونه ی همیشگی منه. نه! این جا خونه ی همیشگی من نیست و یه روز باید برگردیم؛ اما خوش حالم که دیگه برای گذروندن این مدت – که دقیقاً نمی دونم چه قدر قراره طول بکشه- آماده ام. خوش حالم خانواده ای رو این جا دارم که همیشه آرزوش رو داشتم. خوش حالم که اگه توی غربت هستم، توی خونه ی خودم غریب نیستم. برای من که سال ها پیش تجربه ی تلخ غربتِ خانگی در ایران رو داشتم، این بزرگ ترین موهبت دنیاست.
این روزها اگه جایی بر حسب اتفاق اون مهموندار رو ببینم، بهش می گم که کارش رو خیلی خوب بلد بود – چیزی که اون روز وسط فین فین کردن نشد بگم- و بهش می گم که راست گفت، هواپیمایی که باید ما رو برگردونه این جاست و من این روزها خیلی خوش حالم.

