تبليغاتX
ستاره ی کوچک
جمعه سی ام مرداد 1388
پسرم

مسافر ما از راه رسید. در یک روز آفتابی زمستانی. اتاق عمل پر از نور بود. شاید هم من این جور فکر می کردم.

 

 وقتی به دنیا آمد، صدای گریه اش را از آن طرف پرده ی آبی شنیدم. بغض کرده بودم و می لرزیدم. پرستارها زود گذاشتندش توی بغلم. لحظه ی عجیبی بود. داشت نگاهم می کرد. انگار چیزی می گفت. انگار با من حرف می زد. شاید هم من این جور فکر می کردم.

 

 مسکن از طریق لوله ی باریکی که وارد کمرم کرده بودند، به بدنم می رسید. قرار بود هر وقت درد به مرزی می رسد که تحملش سخت است، دگمه ی تزریق را فشار بدهم. گاهی از شدت هیجان یادم می رفت که چنین امکانی برای کم کردن درد هست. پرستار می آمد و درجه ی تزریق را نگاه می کرد. بعد با تعجب می پرسید: «چرا مسکن نمی زنی؟» در حالی که تازه یادم می افتاد درد دارم، می گفتم که خوش حالی ام از دارویی که توی کمرم جریان دارد، خیلی قوی تر است. پرستار لبخند می زد و سرش را برای تایید حرف من تکان می داد. شاید هم من این جور فکر می کردم. 
 

اولین شبی که من و پسرم کنار هم بودیم، شب عجیبی بود. تا صبح هزار بار اتفاق های آن روز را توی ذهنم مرور کردم. همه چیز شبیه خواب بود. هر دقیقه چشم باز می کردم و به چشم هایش نگاه می کردم. به مژه هایش. به موها و لب هایی که ماه ها با نوید توی ذهنمان مجسم کرده بودیم. به این فکر می کردم که از سال ها پیش، چه قدر آرزوی این لحظه را داشتم و چه خوب شد که آن سال ها به آرزویم نرسیدم. به این که چه طور اتفاق های خوب و بدِ زندگی ام کنار هم چیده شدند تا من را به این جا برسانند. به این که یک موجود نیم وجبی چه قدر زندگی همه ی ما را عوض کرده و به این که دوست داشتنِ این شکلی چه قدر خوب و دلچسب است. پسرم هم کنار من خوابیده بود و توی خواب لبخند می زد. او هم مثل من از این سرنوشت خوش حال بود و داشت توی جای گرم و نرمش خواب های خوب می دید. شاید هم من این جور فکر می کردم... .   

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 22:57 | | لینک به این مطلب