تبليغاتX
ستاره ی کوچک - مهمان
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
مهمان
انگار نه انگار که این جا از بهار خبری نیست و تازه چند روز است که از صبحِ زود، پای پنجره ای که پرده اش از نسیم پاییزی آرام و قرار ندارد، تا خِرخِره می رویم زیر پتو.

انگار نه انگار که این اولین نوروزی است که آن جا نیستم و دلم لک زده برای بدو بدوهای روزهای اول عید و برنامه ریزی برای حضور فعال در منازلی که احتمال عیدی دادن در آن ها بیشتر است.

انگار نه انگار که سبزه هایمان یک سانت بیشتر قد نکشیده اند و هر کاری می کنم نمی توانم جوری کنار هم بگذارمشان که پر پشت به نظر برسند.

انگار نه انگار که این جا نمی توانیم مثل مامان و بابا فهرست مفصلی درست کنیم از آن هایی که باید حتماً به دیدنشان برویم و نگذاریم بازدیدشان دیر شود.

انگار نه انگار که این جا ایران نیست و تقویم دیگری دارد.

خوش حالم که هیچ چیزی، حتی پاییز خنک استرالیا نمی تواند جلو عمو نوروزی را بگیرد که قرار است به خانه ی ما سر بزند. عمو نوروزی که می آید، بدون این که ایراد بگیرد از هفت سین بدون سنجد ما و از راه خانه مان که این همه دور است.

من این جا، در اولین بهارِ دور از ایران، پشتِ پنجره ای که سبزه ی کم پشتمان را از پاییز جدا می کند، آن قدر منتظر عمو نوروز می نشینم و آن قدر فکرهای خوب می کنم تا پلک هایم سنگین شود و خوابم ببرد. به امید این که مثل پیرزن خسته ی قصه، وقتی بیدار شدم، ببینم که عمو نوروز آمده، از شیرینی های ما خورده، بعد هم با مهربانی گُلی بین موهایم گذاشته و رفته است. دوست ندارم ببینم بین حواس پرتی های من در زده و با عجله و بدون زیردستی برایمان نوشته: «خدمت رسیدیم، تشریف نداشتید!»

دست خودم نیست. از بچگی همیشه می ترسیدم توی لیست بلندبالای او، از آن هایی باشم که این نوشته لای درِ خانه شان می افتد. حس می کنم خواندنش خیلی غم انگیز است. برای همین دوست دارم آرزو کنم هرجا که هستید، هرگز این یادداشت او را نبینید.

نوروزتان مبارک!

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 19:36 | | لینک به این مطلب