از افسردگی فول تایم به افسردگی پارت تایم با رژیم لاغری
افسردگی و چاق شدن، انگار با هم همزاد باشند، یک جورهایی هم زمان می آیند سراغ آدم. برای من که این طوری است. نمی فهمم از افسردگی چاق شدم یا از چاق شدن افسرده شدم. بیشتر حدس می زنم که اول افسردگی می آید. دست کم برای من. بعد از زایمان که توی یک مقطع دچار افسردگی شدم، متوجه شدم که وزنم هم دارد بالا می رود و طبعا حوصله نداشتم که برای کم شدن یا کنترلش کاری کنم. تنها اقدامی که می کردم این بود که سه چهار ماه یک بار سایز لباس هایی را که می خریدم، عوض می کردم و با تغییرِ سایز شورت و تاپ و دامن، حالم بدتر و بدتر می شد. قبلی ها می رفتند توی چمدانِ صورتیِ بالای کمد و جدیدها با دلخوری جا می گرفتند آن پایین توی کمد. در این شرایط، افسردگی و چاقی با زندگی مسالمت آمیزشان در بدن من، همدیگر را تقویت کردند و قلدرتر شدند.
در این که دقیقا کدام اول آمد هنوز جداً مطمئن نیستم اما این را می دانم و مطمئنم که وقتی یک کم - در حد اپسیلون- حالم بهتر شد، سفت و سخت رفتم سراغ رژیم و هر چه توی رژیم جلوتر رفتم حالم بهتر و بهتر شد. لباس های چمدان صورتی دوباره آمدند پایین و گشادها و غم انگیزها جمع شدند و رفتند بالا. در حال حاضر خودم را یک آدم افسرده - یا دست کم افسرده ی فول تایم- نمی دانم و دلیلش هم تنها لاغر شدن نیست. حس خوبی که قدم به جلو برداشتن و به یک هدف رسیدن -ولو در حد سوزاندن چربی- به من داده، بهترین داروی افسردگی بوده به نظرم.
این پانزده کیلو وزن تقریبا توی پنج ماه کم شد و من الان به همان پنجاه و یک/دو کیلویی رسیدم که هواپیمای امارات، روز اول من را به استرالیا آورد. درباره ی این که دقیقا چه چیزی باید خورد و چه چیزی نخورد متخصص نیستم و صرفا به عادت ها و بدن خودم نگاه کردم و جز با شهاب که خودش قبلا رژیم گرفته بود، با کس دیگری مفصل درباره ی چی خوردن و چی نخوردن حرف نزدم. فکر کنم هر کس خواسته ها و نیازهای بدن خودش را بهتر می شناسد و رژیم هیچ دو نفری شبیه هم نمی شود؛ با این حال، راهی که من پیش گرفتم، این جا، همین پایینِ این نوشته مو به مو آمده.
اما مفیدترین تجربه ی قابل ارائه ای که توی همه ی این مدت به دست آوردم این است که اگر می خواهید خوب پیش بروید، به خیلی حرف ها نباید محل بدهید. این که همکارتان با قیافه ی دلسوز و نگران بگوید: «آخ بمیرم پای چشمات داغون شده.» شما را نترساند. من متوجه شدم که ریشه ی خیلی از این تظاهر به نگرانی ها جای دیگری است. یا اگر دیدید آدم دیگری توی فیس بوکش نوشته : «آدم های سطحی و بی مغز هستند که هی دنبال آب کردن چربی باسن شان هستند.» باز هم محل ندهید. شما به سطحی بودن خودتان ادامه بدهید و بگذارید آن ها بروند عمیق باشند و توی همان عمق، هر روز هر روز کل دنیا را تکان بدهند. «چاقی بیشتر بهت میاد.» «پوستت چروک شده.» و خلاصه هر چیزی توی این حال و هوا را نشنیده بگیرید. حتی اگر پوست آدم کمی چروک شود یا پای چشم، گود بیفتد و توی دوره ی رژیم آدم خسته و کم حال به نظر برسد، حس خوبی که گشاد شدن کمرِ شلوار به آدم می دهد، همه ی این ها را جبران می کند.
کم کردن پنج کیلوی اول، برای من سخت ترین بخش رژیم بود. چون توی این دوره باید خیلی از عادت هایم را عوض می کردم و به بدنم شرایط جدید را معرفی می کردم. بعد از پنج کیلو، دوره ی لذت شروع شد. چون در عین حال که رژیم داشتم، تاثیراتش را هم می دیدم و بدن خودم را هم بهتر شناخته بودم. می دانستم که اگر برای غذا سالاد بخورم، چه ساعتی چای لازم دارم و می دانستم که کی باید یک بیسکوییت کوچک بخورم که تا موقع شام، ضعف نکنم. از یک جایی به بعد، با بهتر شدن روحیه، رژیم برایم مثل بازی بود.
حالا البته بهتر است جو من را نگیرد و به فکر حفظ نتیجه باشم به جای در افشانی و نصیحت. اما نمی دانم چرا دلم خواست بیایم این ها را هم در ادامه ی داستان رژیم بنویسم. شاید برای نسرین و بقیه که سوال کردند. برای آن هایی که مثل من، خوش حالی شان بسته به یک تغییرِ خوب کوچک است. شاید هم برای خودم که یادم بماند امشب چه قدر خوش حالم که در پنج ماه، شبیه پنج سال پیش خودم شدم - حالا نه به آن سفت و سختی طبعاً- و شاید هم برای همه ی آن هایی که در این چند ماه به شکلی سطحی بودن اهدافم را به رخم کشیدند. همان ها که کلاً در عمق ماجرا به تکان دادن دنیا مشغولند اما گاهی یادشان می رود که هر چند هیچ عیبی در رژیم گرفتن برای زیبایی و لاغری نیست، اما بیشتر وقت ها، رژیم مقدمه ی سلامت و آرامش است و بدونِ این دو، تکان دادنِ باسن هم غیرممکن است چه برسد به تکان دادنِ جهان.