مرا خواری از پوزش و خواهش است

 

دیر وقت است. کسی توی خانه نیست. قرار است بهار باشد، اما انگار نیمکرهی جنوبی قصد ندارد به تقویم جیبیاش نگاهی بیندازد. از صبح باران باریده و هواشناسی برای تمام آخر هفته ابرهای فشرده را پیشبینی کرده. بهار، ما را قال گذاشته و من دلگیرم. خب البته فقط این نیست… غریبه که نیستید. این غر زدنها و حال بد برای تنهایی و یک کف دست آسمان ابری بالای سرم نیست. این غم من از جایی دیگر است. غمی بزرگتر از افسردگی فصلی یا کمبود آفتاب. غمام از اخبار بدیست که سنگینتر از باران سیلآسای این روزها روی سر میریزند. امروز با خبر تایید حکم ۱۶ سال زندان نرگس محمدی در دادگاه شروع شد و شک ندارم از همین است که به نظرم ابرهای همهی دنیا جمع شدهاند پشت پنجرهی ما. البته درست است. حکم برای من صادر نشده. من ایران زندگی نمیکنم و درد حتی یک دقیقه از این ۱۶ سال را نمیتوانم بفهمم. قبول دارم. اما غمگین بودن هم انتخابی نیست و دلبستگی، ربطی به فاصله ندارد.

 

 تمام عصر دلم میخواست حواسم را به چیزهای بیربط پرت کنم. نمیخواستم بنشینم پای لپتاپ و هزار بار عکسهای بچههایش را تماشا کنم در حالی که تکیه دادهاند به او و حالشان را تصور کنم وقتی میفهمند که تا سالها قرار نیست کنار هم باشند. تمام عصر دلم میخواست فرار کنم به کوچه و بدوم تا کلیسای کاتولیک سر خیابان و توی آن حیاط ساکت پر درخت، زار بزنم. اما پا را که بیرون میگذاشتم سیل بود و باران و درختها که از دست باد خم میشدند به طرف ما. انگشتهای پایم یخ زده بودند. مثل روز امتحان. اینجور وقتها که حس میکنم مستاصلم و دستم به جایی بند نیست، اگر بیشتر و بیشتر بخوانم تا خرخره فرو میروم در ناتوانی. در غم. در نفرت. پس لپتاپ را بستم و رفتم سراغ تمیز کاری تا شاید این بغض لعنتی پایین برود. 

 

از ساییدن سینک ظرفشویی تا پاک کردن لکههای فرش. از توی جعبه ریختن لگوها تا چیدن کتابها توی قفسه و خالی کردن خشککن از لباسهای تمیز. همه را امتحان کردم اما حالم خوب نمیشد. برای صد هزارمین بار در عمر چهل سالهام از شنوندهی فرضی پرسیدم: چرا باید کسی به گناه نکرده بهترین سالهای عمر خودش و بچههایش را پشت میله بگذراند؟ و خب مثل تمام چهل سال گذشته، شنونده جوابی نداد.

 

رسیدم به اتاق پسرم. ورقههای رونویسی کلاس فارسیاش را که پای تخت ریخته بود روی هم چیدم که برای کلاس هفتهی بعد آماده شود. کاغذها را پشت و رو میکردم که چشمم به شعری افتاد که از شاهنامه نوشته بود. دلم باز شد. کِی این را نوشته بود که من ندیده بودم؟ یک لحظه ابرها کنار رفتند و آفتاب تابید. زیرِ سرمشقِ معلمش خیلی تمیز و خوانا بیتی از خوان هفتم شاهنامه را نوشته بود: 

 

بر آن مام کو چون تو فرزند زاد

نشاید جز از آفرین کرد یاد

 

 

از وقتی رفته کلاس اول، فارسی را هم شروع کرده. این ماه درس فارسیاش درباره رستم است. از روخوانی تا دیکته. همه چیز رستم؛ و عادتش این است که وقتی چیزی در کتاب میخواند، آن را به زندگی واقعی میآورد. تمام و کمال. و از همین، همهی این ماه به هزار سوال درباره‌‌ی رستم جواب دادهام. رستم واقعی است؟ بازوهای رستم چهقدری بوده؟ رستم میتواند از روی تخته شیرجه بپرد؟ رستم میتوانسته کوه را جابهجا کند؟ رستم گریه میکرده؟ چرا دیو سپید رستم را دوست نداشت؟ و بعد از هر گفتوگویی اصرار دارد که عکس واقعی رستم و دیو را نشانش بدهم. سوال هایش تازه و شیریناند و دلم را شاد میکنند. لابد دل نرگس هم هزار بار در روز برای این سوالهای بچههایش تنگ میشود. چهقدر به صدایشان و نگاهشان در تنهایی سلول فکر میکند… به نرگس که فکر کردم، باز ابرها آمدند. دست کشیدم به کاغذ. مداد را فشار داده بود. با همان قدرتی که از رستم در ذهن دارد. 

 

فکر کردم من که همیشه در توضیح تنیدگی حقیقت و خیال رستم برای او وا میماندم، چرا از زنی برایش نگویم که خانهاش، شغلش، عشقش و دلخوشیهایش را داد و به سلولی رفت که جای او نبود. چرا از مادری نگویم که جگرگوشههایش را گذاشت و در صلح و سکوت، زرهِباورپوشیدوبه جنگی دراز و طاقتفرسا رفت؟ این بار که بخواهد عکس واقعی رستم را نشانش بدهم، چرا از نرگس برایش نگویم؟ از قدرتش که در بازویش نیست؛ و از گرزی که فرق بیعدالتی را نشانه گرفته؟

 

 

حالا کنار پنجرهام و باران را که مشت به شیشه میکوبد تماشا میکنم. دلم ولی آنجاست. توی سلول. ساعت را میکشم عقب. درست چهار ساعت و نیم. آنقدر عقب میروم تا برسم به ساعت دیواری زندان. آن وقت چشمهایم را میبندم و از روی اقیانوس هند رد میشوم. از اندونزی، از سنگاپور، از هند و از پاکستان. از همان راهی که آمدم. زیر پایم را نگاه نمیکنم که مبادا بترسم و پشیمان شوم. یک نفس میروم تا برسم به مقصد. جغرافیام خوب نیست اما آنقدر این راه را رفتهام که چشم بسته هر بار می‌‌رسم به سر شبِ تهران.  سر شبِ طولانیِ سلول.

 

آنجا زنی نشسته با موهای مجعد. با صورت آرام و چشمهایی که حرف می زنند. نگاه که میکنی شبیه رستم نیست. نحیف است. نه بازوانِ مثل ران شیر دارد و نه بر و یالِ چون اژدهای کبیر. نه میانتنگ است و نه چون پلنگ. با خودت فکر میکنی الان است که بشکند. ولی زنیست که صبح از خواب بیدار شده. دست و رویش را شسته و روزنامهای برداشته. توی روزنامه خوانده که حکم ۱۶ سال حبسش، بدون حتی یک روز تخفیف، در دادگاه تجدید نظر، تایید شده. زنی که امروز ۴۴ ساله است و اگر حکم دادگاه تجدید نظر اجرا شود، در ۶۰ سالگی آزادی و آفتابِ بیرون از زندان را میبیند. دل زن حتما برای بچههایش تنگ است. برای دوستانش. برای آدمهایی که میخواست و میخواهد کمکشان کند. پهلوان دلیر شاهنامهی من اوست. گیرم نحیف، گیرم دلتنگ، گیرم دربند. پهلوان من اوست که نشکست و برای ما نامه نوشت. 

 

 

 

به این طرف اقیانوس برگشتهام. به خانهام. خانهای که دور است ولی از روز اول مهاجرت، با یک بند نامرئی، به آن طرف وصل بوده. خانهای که بی آنکه دست خودم باشد، حتی یک روز از حال و هوای آن جا دور نبوده. برای چندمین بار نامهاش را میخوانم. بلند. با لحن خودش در سالگرد کشته شدن ستار. دلم گرم میشود از خط آخرش که مثل گرز فرود میآید: سالها است هر آنچه که بهموجب انسان، زن، مادر، همسر و شهروند بودنم محق آن بودم، ظالمانه از من گرفته شده است. اما هنوز نتوانسته اند عشق و آرمانم را از دل و جان برگیرند و همین برای بودنم کافی است.

 

به بهاری که نرگس برای آن میجنگد فکر میکنم. بهاری که ابرها را کنار میزند و به خانهی دور افتادهی ما هم میرسد. بهاری که در آن سرمشق پسرم، خط به خطِ نامهی اوست. 

 

گوشی را بگذار و زندگی ات را بکن!


یک- بعضی از دوستان، به من نامه می دهند و خصوصیات بچه هایشان را می نویسند و از من می خواهند که بگویم به نظرشان این می تواند اوتیسم باشد یا نه. 

من در درجه ی اول باید بگویم آفرین که با دقت رفتارهای بچه تان را چک می کنید و ثبت می کنید و پیگیر مراحل رشدش هستید. همین خیلی خیلی خوب است. بعد هم بگویم همان طور که عرض کردم من دکترای افتخاری وصله پینه ای بیش ندارم که برای تشخیص، اصلاً کافی نیست - ولی- حتی اگر پیش متخصص رفتید، چه داخل ایران و چه بیرون از ایران، به تشخیصِ یک پزشک بسنده نکنید. تاکید می کنم: یک تشخیص، کافی نیست.

حالا چراش را عرض می کنم. 

ببینید مثلاً توی ایران فکر کنم - تجربه ی شخصی من است البته- طیف اوتیسم برای متخصص ها کمی بسته تر است. یعنی چه؟ یعنی مثلاً برای اغلب متخصص ها راستین یا کسی مثل راستین، ممکن است اصلا اوتیستیک نباشد. 

روزی که ما متوجه شدیم راستین کم توجه شده به ما و مهارت های اجتماعی ش را از دست داده، با یک متخصص اطفال بی نهایت نازنین که همسرخواهر دوست صمیمی ام هستند، چت کردیم. آقای دکتر که برای استراحت رفته بودند شمال، زحمت کشیدند و نیم ساعت از طریق کامپیوتر ما را دیدند. سوال هایی که پرسیدند خیلی خوب و به جا بود و در واقع، همه همان سوال هایی بود که این جا ما توی تست های دقیق و مفصل جواب می دادیم. آقای دکتر با توجه به جواب های ما به ما توصیه کردند که با روانشناس اطفال صحبت کنیم و همین شد که من دو شب بعد توی فردگاه بودم به مقصد ایران. 


توی ایران، من راستین را پیش دو نفر از مشهورترین و بهترین پزشکان متخصص بردم که معمولا وقت های چهار ماهه و شش ماهه می دهند و مسافر بودن ما باعث شد که آقای دکتر لطف کنند و برای ما وقت زودتری از همکارهاشون بگیرند. هر دو دکتر، عالی بودند و تشخیص هاشون به شکلی درست بود ولی احساس من این بود که طیف اوتیسم توی ایران برای تشخیص کمی محدود تره. چون پزشک اول، معتقد بود که راستین به هیچ وجه اوتیستیک نیست و صرفاً اضطراب داره و پزشک دوم معتقد بود که راستین رگه هایی خفیف داره و -ضمن این که تاکید کرد تیپیکال اوتیستیک نیست- اما نیاز به مطالعه و بررسی بیشتر داره. این جا توی استرالیا هم ما را می دیدند، اما کم و بیش می گفتند الان زود است برای نظر دادن و یک کمی گویا فرار می کردند از تصمیم گیری در این سن. واقعیت هم این است که تشخیص این ماجرا کار آسانی نیست. کشورهای مختلف هم سیستم تشخیص شان با هم فرق دارد. همین جا دکتر عمومی ما وقتی بهش گفتم حدس می زنم که راستین اوتیستیک باشد، گفت: «بذار الان بهت می گم.» بعد تق تق شروع کرد دست زدن. راستین نگاهش کرد و خندید. بعد گفت: «راستین بیا.» و دست هاش رو باز کرد. اما راستین خندید و با خجالت دوید توی بغل من. دکتر گفت: «نه اوتیستیک نیست.» (دقیقا مشابه همین آزمایش را یک متخصص اطفال بسیار خوب و نازنین توی ایران برای بچه ی دوستم انجام داده و گفته که اوتیستیک نیست.) همان طور که عرض کردم این دکترها کم تجربه یا کم دانش نبودند، صرفا گستردگی طیف اوتیسم براشون تعریف دیگه ای داشت. همین.


پس لطفاً هر جایی که زندگی می کنید. به نظر و تشخیص یک متخصص -عرض کردم متخصص و باز تاکید می کنم متخصص- اکتفا نکنید. به غریزه ی مادریتون بیشتر اعتماد کنید. یکی از دکترهای متخصص، نمی گویم کی و کجا، وقتی راستین را برای بررسی بردیم، به من قرص اعصاب داد و گفت این بچه گرفتار یک مادر وسواسی مضطرب شده. من قبوال دارم که یک مادرِ تازه کار، وقتی با چالشی جدید در مادر بودنش رو به رو می شود، قطعاً دستپاچه می شود و مضطرب. قبول دارم که در اون مقطع، حالت بحرانی و خاصی را داشتم می گذرونم که بخش بزرگش مربوط به همین ابهام ها و شک و تردیدها بود، اما شک هم نداشتم که ماجرا فقط اضطراب من نیست. می دانستم باید بیشتر پیگیری کرد. قرص ها را بعد از چند هفته گذاشتم کنار و راه افتادم به بررسی بیشتر. خیلی هم راضی ام که چند متخصص توی ایران و این جا راستین را دیدند. چون نظرات هر کدوم کامل کننده ی اون یکی بود. اون ها هر کدوم تکه ای از یک پازل بزرگ را توی جیب شان داشتند که کامل شده ی این پازل، نقشه ی گنج کمک کردن به راستین بود. 


دو- بنده به شخصه والدینِ - نه وسواسی- بلکه دقیق و روراست با خود را به والدین زیر سبیلی رد کن و توجیه ساز ترجیح می دهم. دست خودم نیست. صرفاً به خاطر این که نتیجه ی خوبی دیدم از این دقت؛ و معتقدم هر بچه ای - تاکید می کنم هر بچه ای - در مسیر رشدش، چالش ها و پستی بلندی هایی داره که گریز ناپذیرند.  خوش به حال اون بچه ای که والدینش از مشاوره گرفتن از اهلِ فن، وحشت ندارند و همیشه دستی هست که توی این مسیر کمکش کنه. 


سه- مطلب دیگری که فکر کردم جا دارد درباره ش صحبت بشود استفاده ی درست از کلمات است. من در طی این چند هفته شنیدم که بعضی ها زنگ زدند به بعضی ها و گفتند: «آخ دیدی؟ ما فکر می کردیم بچه ی شادی نابغه ست. ولی انگار اوتیسمه 

این جمله سه غلط دارد. اول این که زشت است که گوشی را برداریم و پشت سر یک دوست مشترک برای آن یکی چیزی بگوییم. این حرکت اخلاقی نیست. یکی دیگر این که اگر بگوییم بچه ای اوتیسم است، غلط است. مثل این است که بگوییم فلانی سرطان است یا فلانی هموفیلی است یا سرماخوردگی است. «اوتیسم» اسمِ این اختلال است و کسانی که اوتیسم دارند، «اوتیستیک» هستند. این البته حالا حیاتی نیست ولی خوب است که رعایت کنیم چون درست غیبت کردن،بهتر از اشتباه غیبت کردن است 

نکته ی دیگه این که من اصراری ندارم پسرم نابغه باشد، اما عزیزم- به این سوی چراغ قسم- اوتیسم لزوماً ربطی به استعداد ندارد. اوتیسم روی روابط اجتماعی فرد و روی نگرش و دریافت های حسی او اثر می گذارد. بعضی ها اصلا در بزرگ سالی متوجه می شوند که اوتیستیک هستند. چون توی دوره ی کودکی نشانه های خفیفی داشتند که ممکن بوده صرفا به حساب ناسازگار بودن یا اجتماعی نبودن، یا مغرور بودن و لج باز بودن شان گذاشته شده باشد و این افراد، خودشان استراتژی هایی را در طول زمان کشف کردند که کمک شان کند زندگی اجتماعی بهتری داشته باشند. همین کار را الان متخصص ها و تراپیست ها برای بچه هایی که تشخیص رسمی می گیرند انجام می دهند تا زودتر و بهتر به نقطه ی مطلوب برسند. پس ای مخاطب خاص! پیش تراپیست رفتن، ننگ و عار و نیست. گوشی را بگذار و زندگی ات را بکن.



چهار- درباره ی آموزش توالت رفتن یا مثلاً مهارت تماس چشمی یا عکس العمل نشان دادن به اسم، بعضی از دوستانم پرسیده بودند. من یک روش دارم که بهش ایمان دارم و تا امروز جواب داده درباره ی راستین. من هرگز هرگز او را به کاری که برایش آماده نیست مجبور نمی کنم. «آماده نبودن» با «ترس داشتن» فرق دارد. وقتی برای چیزی آماده است و صرفاً می ترسد که امتحان کند، نه با زور ولی با ترفند می آورمش وسط میدان. اما هیچ وقت تا روزی که خودش آماده ی دستشویی رفتن نبود، مجبورش نکردم به این کار. صرفا تشویق کردم و آموزش دادم. اما هرگز هرگز نخواستم زودتر از وقتی که آماده است برود دستشویی. همان طور هم که می دانید تا به حال کسی از من که قبل از دو سالگی موفق به ارايه ی محصولاتم در دستشویی شدم، نه تقدیری کرده و نه اصولاً این که یک آدم  کمی زود تر بداند «گه چیست؟» باعث می شود در آینده «گهی» شود. (مثال حی و حاضر هم خودم هستم در خدمت شما

من فکر می کنم مادر و پدر باید سعی کنند اون لحظه ی آمادگیِ بچه رو کشف کنند ضمن این که تشویق و آموزش را هم فراموش نکنند. مثلاً این که بچه های اوتیستیک معمولا تماس چشمی را دوست ندارند، دلیل نمی شود که داد بزنیم: «نگاهم کن موقع حرف زدن.» این کار روش هایی دارد که من کم کم درباره ی آن ها هم می نویسم. ولی باید نگاه کردن را کم کم به بچه یاد داد و اگر دوست ندارد نگاه کند، نباید او را به کاری که دوست ندارد «مجبور» کرد. 

اگر بچه را صدا می زنید و بر نمی گردد، دلیل بر بی توجهی و بی ادبی او نیست. او باید این مهارت را در گذر زمان یاد بگیرد و یاد دادن با داد و بیداد و دعوا کردن جور نیست. ( راستین هر سه مهارت را پیش از تولد سه سالگی ش یاد گرفت. بدون فشار، بدون گریه و صرفا با آموزش و تشویق در مرحله ای که فهمیدیم آماده شده)

حالا ممکن است سوء تفاهمی پیش بیاید. مثلا ممکن است بعضی دوستان فکر کنند ای بابا چه قدر سخته رابطه برقرار کردن با بچه ی اوتیستیک. نه جانم. سخت نیست.  اگر هم سخت باشد، غیر ممکن نیست و راه دارد. این را من می گویم که یک دکترای افتخاری هم در زمینه ی «رابطه» دارم در خورجینم. من در زمان دایناسورها آدمی را دوست داشتم که حرفم را می فهمید. تمام و کمال. صدایش هم که می زدم می شنید و بر می گشت. اگر قهر نبودیم البته. جیش و پی پی اش هم در نمی رفت. من و این آدم نتوانستیم با هم رابطه ی درستی داشته باشیم. تهِ تهش راهمان از هم جدا شد. امروز، در این نقطه، به این نتیجه رسیدم که چیزی که یک رابطه لازم دارد، عشق است. نه به موقع توالت رفتن، یا عکس العمل نشان دادن به اسم یا تماس چشمی خوب موقع حرف زدن؛ و ناتوانی بچه در این زمینه ها نباید ما را دلگیر و ناامید کند. رابطه با یک آدم وقتی سخت می شود که عشقِ دو طرفه وجود نداشته باشد. یا به عبارتی همان «که یک سر مهربانی دردسر بی»ِ خودمان. باید به بچه هایمان قبل از هر مهارتی دوست داشتن بی قید و شرط و مخلفاتش را یاد بدهیم؛ و هر دو طرف باور کنیم که برای داشتنِ رابطه ی خوب و سالم، فقط عشق لازم است و باقی کم و بیش کشک است عزیزان….



داستانِ دوستیِ من و اوتیسم


سوالی که این روزها خیلی ها از من می پرسند این است: «نشانه های اوتیسم چیست و از کجا بفهمیم که بچه ای اوتیستیک است؟»


خب من جواب این سوال را نمی دانم. نه برای این که دکتر نیستم. چون همان طور که عرض کردم اتفاقاً دکترای افتخاری دارم چندین و چند تا. دلیل این که جواب سوال را نمی دانم این است که تشخیص اوتیسم اصولا کار یک تیم است. یک تیم متخصص. شاید توی یک مهمانی یا توی فیلم هایی که در فضای مجازی از بچه های دوستانم دیدم، توانستم حدس بزنم که احتمالاً اوتیستیک هستند و بعد، متوجه شدم که تشخیص رسمی هم گرفته اند. اما حتی نظرِ یک دکترِ روانشناسِ متخصصِ کودکان هم در این زمینه کافی نیست. تشخیص نهایی اوتیسم دست کم در استرالیا معمولا با تایید سه نفر- متخصص اطفال، گفتاردرمانگر و روانشناسِ کودک- ممکن است. یعنی این سه نفر باید حتما به این یقین برسند که فرد، اوتیستیک است. پس هر چه که من این جا می نویسم صرفا تجربه ی شخصی ام است. 


اول از همه باید درباره ی بعضی تصورات اشتباه درباره ی اوتیسم حرف بزنیم. یک نکته ی مهم که توی مقاله های مختلف علمی درباره ی اوتیسم به چشم می خورد، این است که همیشه درباره ی همه ی نشانه ها با احتیاط حرف می زنند. مثلا نمی نویسند: «کودکان اوتیستیک تماس چشمی ندارند.» می نویسند: «کودکان اوتیستیک ممکن است تماس چشمی نداشته باشند.» توجه به این «ممکن است» خیلی خیلی مهم است. برای همین هم هست که من به اندازه ی موهای سرم، در زندگی این جمله را شنیدم: «راستین اوتیستیک نیست، چون اصلا شبیه اون چیزهایی که ما درباره ی اوتیسم شنیدیم یا اوتیستیک هایی که دیدیم، رفتار نمی کنه

جواب من هم البته همیشه این است: «راستین اوتیستیک است و هیچ دو اتیستیکی شبیهِ هم نیستند (اصلاً مگر غیر اتیستیک ها شبیه هم هستند؟) و قرار هم نیست اوتیستیک ها همه ی نشانه های اوتیسم را داشته باشند.» 


من در کلاس ها و گروه های بازی ای که هر هفته شرکت می کنم با راستین، بچه های اوتیستیکی را دیدم که مثل بلبل حرف می زنند. خیلی بهتر از سن شان. بچه هایی که اصلا حرف نمی زنند. بچه هایی که به خوبی دو زبان را می فهمند. بچه هایی که با آدم های نزدیک و بزرگ تر از خودشان خیلی عالی ارتباط برقرار می کنند و بچه هایی که کلاً دوست ندارند به کسی نزدیک شوند. پسرِ یکی از مسئولین گروه بازیِ راستین، اوتیستیک و شاگرد اولِ درسِ ریاضی توی دبیرستان «ویلتون» است. خواهرزاده ی کاردرمانگری که ما را هر دو هفته یک بار می بیند، دوازده ساله است و دارد تلاش می کند تا الفبا را یاد بگیرد. نمی خواهم بگویم این خوب است، آن بد. اصلا خوب و بد یعنی چه؟ منظور من این است که اوتیسم یک «طیف» است. یک چتر بزرگ. مجموعه ای از نشانه ها باید باشد تا فرد، اوتیستیک باشد. اما این نشانه ها کم و زیاد و خفیف و شدید دارند و اگر به موقع آن ها را کشف کنیم، خیلی هایشان کنترل می شوند و در جهتِ درست حرکت می کنند. 


چیزی که در حدود نوزده ماهگی راستین، توجه ما را جلب کرد، این بود که در مقطعی تماس چشمی اش قطع شد. کمتر خندید و علاقه ای به بازی با ما نشان نداد. متوجه شدیم که صدای بلند را دوست ندارد و سیرِ پیشرفت در حرف زدنش، متوقف شده. ما با این نشانه ها اوتیسم را شناختیم. بعدها متوجه شدم که کمی دیرتر از سنی که باید، راه افتاده و این می توانسته یکی دیگر از نشانه ها باشد. روی پنچه راه رفتن و تکان تکان دادن دست ها هم نشانه های دیگر بودند که از راستین دیده بودیم. (حالا من را ببخشید که هی تکرار می کنم ولی باید عرض کنم که بچه هایی را هم دیدم که اوتیستیک هستند ولی به موقع راه افتادند، روی پنجه راه نرفته اند و از صدای بلند هم دچار اضطراب نمی شدند و …. پس این ها که گفتم نشانه هایی بودند که ما در راستین دیدیم و صرفا این ها برای تشخیص، لازم یا کافی نیست.) بعدها خب متوجه چیزهای ریز دیگر هم شدیم. بعدها منظورم در طولِ ملاقات ها برای گرفتن تشخیص است. مثلاً فهمیدیم که راستین جدا شدن از ما را دوست ندارد و این جدایی به او اضطراب می دهد و فهمیدیم که تغییر ناگهانی شرایط او را اذیت می کند و همه ی این ها می تواند بخشی از اوتیسم باشد. 


چیزی که توی آن دوره خیلی من را اذیت کرد، این بود که فکر می کردم بچه های اوتیستیک همین طوری در همه ی عمر باقی می مانند؛ و این فکر غلط و بی اساس، وقت من را خیلی تلف کرد. این همان چیزی است که برای بقیه نمی خواهم اتفاق بیفتد. نمی خواهم کسی که فرزندش مشکوک به اوتیسم است و با تشخیصِ اوتیسم گرفته، فکر کند زمان، آن جا ایستاده و هیچ چیز تغییر نمی کند. من نماینده ی تمام مادرانی که کودک اوتیستیک دارند نیستم. اما مادرِ یک کودکِ اوتیستیک هستم و به همین اندازه دلم می خواهد این امید را به همه بدهم که اوتیسم، سیرِ رشدِ بچه را متوقف نمی کند. بچه های اوتیستیک هم مهارت ها را کم و بیش و به مرور یاد می گیرند. مهم ترین چیز، امید است و انرژی و انگیزه. 


این ها را نمی گویم که دلِ کسی را خوش کنم و ادای بچه مثبت ها را در بیاورم. نه. خودِ من هم از نگرانی آینده ی پسرم، بعضی شب ها نخوابیدم. از اضطرابِ روزهایی که نیامده، گریه کرده ام. ناخن هایم را جویده ام و به نوید گیرهای الکی داده ام. اما کم کم دارم می بینم که نگرانی ها خیلی هایش بیهوده بوده. راستین، امروز پسرکِ چهار سال و نیمه ی شاد و پر انرژی اوتیستیکی است که خیلی خیلی خوب به چشم همه نگاه می کند. خوب یاد می گیرد، خوب بازی می کند. خوب در کارها مشارکت می کند، خوب عشق می ورزد. خوب که می گویم یعنی متناسب با استاندارد های سن و سالش. نه خوبِ با ارفاقِ مادرانه. این را نه فقط من که همه ی معلم ها و تراپیست هایش می گویند. آن قدر پیشرفت داشته که چند ماهِ پیش، وقتی داشتیم با «رامش» قهوه می خوردیم و از این در و آن در می گفتیم، موبایلم زنگ زد و مسئول پرونده اش در انجمن اوتیسم استرالیای غربی، خیلی خوش حال به من گفت: «ما راستین را بررسی کردیم. با قاطعیت به این نتیجه رسیدیم که از نظر آکادمیک بالاتر از سن خودشه و حتماً می تونه مدرسه ی عادی بره. شک نداریم که می تونه از پسِ چالش های اجتماعی بر بیاد. کمکش هم می کنیم. انتخاب با شماست. اما پیشنهاد ما اینه که همین امروز از مدرسه ی نیازهای ویژه به مدرسه ی عادی منتقل کنید اسمش را.» ما هم نیم ساعتِ بعد، با نوید، پشت درِ یکی از بهترین مدرسه های دولتیِ شهر بودیم برای ثبتِ نام راستین. 


خب فعلاً یکی از آرزوهایم به واقعیت پیوسته. امسال دارد می رود مدرسه ی عادی. نمی خواهم تظاهر کنم که رفتن به مدرسه ی عادی آرزویم نبوده. آرزویم بوده و چیزی بوده که دو سالِ پیش، حتی به خواب هم نمی دیدم. حالا هنوز آمادگی را شروع نکرده هم می نویسد، هم می خواند، هم عددها را جمع می کند، هم با دیگران خوب ارتباط برقرار می کند و هم به طورِ تمام وقت شاد است. روزِ مصاحبه ی مدرسه هم کنارِ ما ایستاد و خیلی شیک، با مدیرِ مدرسه دست داد و اشک من را در آورد. پستی و بلندی های دیگر را هم با هم صاف می کنیم. مهم این است که اوتیسم، ما را متوقف نکرده. ما جلو می رویم و او را هم با خودمان می بریم. با هم دوست شدیم انگار. اصلا مگر می شود با چیزی که بخشی از تو یا فرزند توست، دوست نبود؟ 

هر چه می خواهی باش اما دسته ی سوم نباش!


به موهبت داشتن پسرک نازنینم، این چند سال، روی رفتار همه ی بچه ها خیلی دقت کردم. هم بچه ها و هم والدین شون. روزی که برای مصاحبه ی نهاییِ گرفتن تشخیص رسمی رفته بودیم مرکز رشد اطفال، دکترهای روانشناس اعتراف کردند که با همین سواد اکابری که دارم، در این زمینه خودم یک پا دکتر حساب می شوم. دکترای افتخاری یعنی گرفتم یک جورهایی؛ ولی چون متواضعم شما همان شادی صدایم کنید. 


بله… پس از سال ها تجربه در زیر نظر گرفتن رفتار بچه ها و پدر و مادرهاشون به این نتیجه رسیدم که والدینی که فرزندانشان به هر شکلی با چالش های رفتاری و اختلال ها و ناتوانی ها دست و پنجه نرم می کنند، به طور کلی به سه دسته تقسیم می شوند:


دسته ی اول: گروهی که بچه هایشان را خیلی دقیق زیر نظر دارند، هر مورد مشکوکی را با دکتر یا مشاور و متخصص مطرح می کنند و دنبال راه حل هستند. این گروه، بعد از پذیرفتن حقیقت - که فرزندشان در فلان زمینه نیاز ویژه به کمک یا همراهی دارد- به راحتی درباره ی شرایط فرزندشان با همه صحبت می کنند و در واقع غیر مستقیم به دیگران می گویند که چه طور رفتار کنند تا فرزندشان آسیب کم تری ببیند و زندگی راحت تری داشته باشد. هرچند رسیدن به این مرحله که آدم چه طور به این گروه بپیوندد، کار سختی ست و گاهی خیلی زمان می برد؛ اما در عوض، خوبیِ کار اینست که کم و بیش آدم می تواند موقعیت را جوری تنظیم کند که عزیز دلش زندگی شادتری داشته باشد. بنده با افتخار به تازگی عضو این گروه شده ام. 


دسته ی دوم: این دسته، دسته ی سابق من است. والدین در این گروه هم خیلی دقیق بچه هایشان را زیر نظر دارند و هر مورد مشکوکی را با دکتر یا مشاور و متخصص مطرح می کنند و دنبال راه حل هستند. این گروه،  بعد از پذیرفتن حقیقت - که فرزندشان در فلان زمینه نیاز ویژه به کمک یا همراهی دارد- به راحتی درباره ی شرایط فرزندشان با همه صحبت نمی کنند. حق هم دارند. چون باید هزار چیز را در نظر بگیرنداز جمله برچسب خوردن بچه، درک نشدن شرایط واقعی توسط اطرافیان، پچ پچ ها و نُچ نُچ ها، طرد شدن از جمع فامیل و دوستان و هزار چیز دیگر. به نظر من تنها عیب عضویت در این گروه این است که آدم نمی تواند برای نمایندگان بر حق دکتر هلاکویی در اقصی نقاط جهان، توضیح بدهد که دلایل تک تک رفتارهایش با بچه چیست؛ و دائم باید پای سخنرانی دکترهای حاضر در مجالس و مهمانی ها بنشیند و حرص بخورد و جواب ندهد. البته این دکترها هم نهایتاً اغلب مثل خودِ من دکترای افتخاری دارند و در واقع اکابری بیش نیستند. عضویت در این گروه، حرف و حدیث کمتری دارد اما در عوض ممکن است روی زندگی اجتماعی خانواده تاثیر بگذارد چون رفت و آمدها و معاشرت ها طبعا محدود تر می شوند. 


دسته ی سوم: این دسته همانا دسته ی پشت گوش اندازان و زیر سبیلی رد کنندگان هستند. والدینی که فکر می کنند ندیده گرفتن شعله ی آتش، به خاموش کردنِ آن کمک می کند. آن هایی که برای جا خالی دادن به هر حقیقتی، توجیهی در آستین دارند. 

از نظر من این که آدم انتخاب کند جزو دسته ی اول باشد یا دوم، تقریبا فرقی نمی کند و صرفا شکل بیرونی زندگی خانواده عوض می شود. اما گروه سوم، آن ها که در واقع همیشه دنبال بهانه ای هستند تا روی هر علامت سوالی را بپوشانند و بی خیالش شوند، به عقیده ی من بیشترین ضربه را در طول زمان به زندگی فرزندشان وارد می کنند. قبول دارم که دوره ی انکار، کم و بیش برای همه ی آن هایی که باید حقیقتی را بپذیرند وجود دارد. اما این دوره، اگر از میزان مشخصی طولانی تر بشود، دیگر خوب نیست. چون برای خیلی از مسائل -مثلا اوتیسم- «زمان» فاکتور خیلی مهمی است که با از دست دادنش، ممکن است روی کلِ جریانِ زندگی بچه هایمان تاثیر منفی بگذاریم. مادرهای زیادی را دیده ام که رفتارهای مرتبط با اوتیسم فرزندشان را صرفا به حساب باهوش بودن یا خاص بودن او می گذارند (به خصوص که بچه های اوتیستیک معمولا در یک زمینه هایی توانایی هایی فراتر از سن خودشان دارند). این والدین طبعا آن قدر غرقِ بخشِ توانایی ها می شوند که  از کمک کردن به بچه در زمینه هایی که احتیاج به پیشرفت یا آموزش دارد، غافل می مانند. 


بعدها درباره ی مضرات عضویت در این گروه بیشتر حرف خواهیم زد- با ذکر مثال و رسمِ شکل البته- اما امشب، در فرصت بین آمدن از کار و رفتن به رخت خواب، خواستم این چند خط را خدمتتان عرض کنم. فکر کردم اگر حتی یک نفر از اعضای دسته ی سوم هم ، در این شب گرم تابستانیِ ما در نیمکره ی جنوبی، تصمیم بگیرد به یکی از دو دسته ی یک یا دو بپیوندد،  غنیمت است و ارزش این طوری با چشم های نیمه باز تایپ کردن را دارد. 


عشق، آریو، متین و راستین...


همان طور که قبلا عرض کردم سال دو هزار و چهارده، سال اوتیسم است. یعنی می خواهم هر چه را که در طول چهار سال گذشته تجربه کرده ام، کم کم روی کاغذ (مانیتور البته) بیاورم. در این مسیر البته تنها نیستم و در کنار نغمه و سپیده، مادران و پدران عزیز دیگر هم به یاری ام می آیند از جمله نوید ( که جا دارد از این تریبون بابت تمام عشق و حمایتی که نثار پروژه های من می کند تشکر کنم)  و این در واقع کاری است که همه به طور مساوی در آن مشارکت می کنیم. همه که می گویم یعنی واقعا همه. حتی پدرها و مادرهایی که مایل نیستند شرایط فرزندشان را رسما اعلام کنند، می توانند با هر اسم دیگری در کنار ما باشند. حتی می توانند اسم شان را به ما هم نگویند. مهم این است که آن قدر درباره ی اوتیسم حرف بزنیم و بشنویم که کم کم همه با میل و رغبت بتوانند درباره ی نیازها و تفاوت های فرزندشان، بدون احساس شرمندگی یا تردید، با دیگران حرف بزنند. 


پس منتظرِ اتفاق های خوب باشیم. چون در حال مذاکره هستیم و همگی مشتاق و پر از انرژی مثبت؛ و شک نداریم که این اتفاق بزرگ و خوبی خواهد بود هم برای تک تک ما و هم برای جامعه ی بزرگِ کودکان با نیازهای ویژه. 


همین جا لازم می دانم به یک نکته هم اشاره کنم و زحمت را کم کنم بروم بخوابم چون فردا رییس سرِ ساعت شش و نیم صبح توی دفترش نشسته که زیر چشمی رفت و آمد کارمندهای دون پایه را زیر نظر بگیرد تا موقع مرخصی گرفتن تلافی در بیاورد. 


مطلب هم درباره ی پست مربوط به بنیاد کودک است. اولا از بنیاد کودک ممنونم که برای این پست جواب نوشتند چون قضاوت را آسان تر می کند. بنده همان طور که عرض کردم قصد منصرف کردن کسی را نداشتم و ندارم. صرفا تجربه ام را مطرح کردم و در جواب دوستانی که دائم اعتراض می کنند تو قصد خراب کردن یا فلان و فلان داشتی، باید عرض کنم که بنده در تاریخ سی نوامبر خدمت دوستان پیج بنیاد کودک عرض کردم که قرار است در وبلاگم جزییاتی را از مواردِ پیش آمده بنویسم و این دوستان هم، به این ماجرا اعتراضی نکردند. بعد هم دیدید که نکته به نکته جواب نوشتند. من هم ضمن منتشر کردن جواب، حرف دیگری نمی زنم تا قضاوت به عهده ی خواننده باشد نه من. 


پس همین جا از همه ی آن ها که در طولِ این چند روز، در ایمیل ها و کامنت های عمومی و خصوصی من را سرزنش کردند و عصبانی بودند( بنده البته مطلقا کامنتی را حذف نکردم حتی توهین آمیز)، خواهش می کنم به جای این که وقت بگذارید تا دیگران را سرزنش کنید که چرا حرف زدی و این را گفتی و آن را گفتی، بروید و با دقت و حوصله از تجربه های خوب تان با بنیاد کودک یا هر جای دیگری که همکاری کردید بنویسید. شک نکنید که تصمیم درست، بعد از خواندنِ همه ی تجربه های مثبت و منفی حاصل می شود.


 در این مرحله که هر دو طرف حرف هایشان را زدند و تمام دلایل و دیدگاه ها بدون کم و کاست منتشر شد، به سبک اصغر فرهادی پرونده را می بندم و دیگر به سوالی در این زمینه جواب نمی دهم، چون می خواهم بروم سراغِ مهم ترین ماموریتِ امسال:  


عشق؛ آریو، متین، راستین و همه ی کوکان نازنین اوتیستیک.


سالِ دو هزار و چهارده، سالِ آشتیِ ملی با «اوتیسم»


 چند وقت است که می خواهم راجع به این موضوع بنویسم و نمی شود. شاید هم دنبال بهانه می گشتم برای ننوشتن و کار را عقب می انداختم. حالا بگذار خانه پیدا کنیم و وام جور شود، بگذار مرخصی ام شروع شود، بگذار از سفر برگردیم. خودم هنوز نمی دانم چرا بهانه می آوردم.

چند وقت پیش بی بی سی فارسی مقاله ای را منتشر کرد که باعث شد فکر کنم لازم است بنویسم. انگار این مقاله یک جورهایی لگد زد به باسنِ من که داشتم برای خودم سلانه سلانه راه می رفتم. 

مقاله این جاست و درباره ی اوتیسم است. بیشتر از خودِ مقاله - که از اوتیسم متاسفانه به عنوانِ نوعی ناتوانی ذهنی یاد کرده - کامنت های پایینِ لینکِ فیس بوک بی بی سی فارسی من را اذیت کرد. قبلاً‌ هم وقتی اوتیسم را به فارسی گوگل کردم، چیزی که پیدا کردم، مقاله هایی کپی شده از روی هم، در وبسایت های مختلف بود که در واقع -تقریباً- هیچ کدام درست و علمی نبودند. چیزهای کلی و گاهی حتی غلط درباره ی ماجرا با مثال های تکراری و ناامید کننده. بنابراین اگر چیزی درباره ی اوتیسم نمی دانید و زبان انگلیسی تان جوری نیست که مقاله های انگلیسی را بخوانید، لطفاً لطفاً به فارسی سرچ نکنید چون احتمال این که تصویر درستی از اوتیسم به دست بیاورید، کم است. 

کامنت های زیرِ لینکِ بی بی سی هم که وحشتناک. یکی نوشته بود عامل اوتیسم، تربیت بدِ والدین است. یکی نوشته بود مادرهای بی عاطفه بچه هایشان اوتیستیک می شوند. یکی نوشته بود خوردن ماهی زیاد در دوره ی بارداری. خلاصه داستانی بود. همین شد که فکر کردم، نشستن و سکوت کردن بی معنی است. باید حرف بزنیم. تا مردم واقعیت ماجرا را نشنوند، نمی توانند تصویر درستی از اوتیسم داشته باشند. 

من می دانم که حتی خیلی از آدم های فرهنگی که اصلا برای بچه های با نیازهای ویژه کار می کنند هم از اسم اوتیسم می ترسند و با حالتی مصیبت وار سر تکان می دهند که: «آخ بد بخت فلانی بچه ش اوتیستیکهو متاسفانه این جوری است که تا وقتی آدم های فرهنگی ما یاد نگیرند با ماجرای «تفاوت»ِ آدم ها چه طور برخورد کنند، نمی شود انتظار داشت که کامنت گزارانِ لینک های فیس بوکی که لزوما راجع به موضوع، مطالعه ی کافی هم ندارند، دید درستی داشته باشند. بنابراین در فرهنگِ ما خانه از پای بست ویران است و شاید یکی از دلایلی که خانواده های ایرانی که فرزندان اوتیستیک دارند، بیشتر تمایل به پنهان کردنِ ماجرا دارند هم همین است.


حالا ممکن است عده ای فکر کنند خب تو چه کاره ای؟ دکتری یا تراپیست؟


هیچ کدام. «راستین»ِ من اوتیستیک است و به همین دلیل به خودم اجازه می دهم که در این زمینه بعضی حرف ها را نپذیرم. اوتیسم - آن طور که خیلی جاها حتی در گزارش بی بی سی می خوانیم- «ناتوانی ذهنی» و «بیماری» نیست. ناتوانی ذهنی ننگ و عار نیست و خودش صرفاً شکل متفاوتی از کارکرد مغز است. ولی اوتیسم لزوماً به معنیِ ناتوانی ذهنی نیست. آدم ها می توانند اوتیسم داشته باشند و نابغه باشند(به انگلیسی سرچ کنید و لیست نوابغ اوتیستیک را در بیاورید). همچنین می توانند اوتیسم داشته باشند و ناتوان ذهنی باشند. درست مثلِ آدم های غیر اوتیستیک. مثلِ همه ی ما. پس این فکر غلط را بیندازیم دور. اوتیسم کارکرد متفاوت مغز است. مغز کار می کند. در بعضی زمینه ها با تاخیر، ولی در خیلی موارد، عالی و بهتر از سایرین. و همین یعنی متفاوت.  بنابراین اگر شما از آن هایی باشید که اگر دین دار هستند فکر می کنند بی دین ها یا معتقدین به سایر ادیان نفهم و بی شعورند، یا اگر ایرانی باشند فکر می کنند عرب ها بی فرهنگ و استرالیایی ها بی تمدن هستند، شما احتمالاً با اوتیسم هم مشکل پیدا می کنید و همین الان احتیاج به تجدیدِ نظر در افکارِتان دارید. این دسته افراد - همین افرادِ جمله ی قبل- باید بفهمند این که دیگران مثلِ آن ها زندگی نمی کنند یا فکر نمی کنند یا حرف نمی زنند دلیل بر غلط بودنِ روشِ آن ها نیست. باید بفهمند که صرفاً دو شکلِ متفاوت از طبیعی بودن را دارند زندگی می کنند و لازم نیست همه کاملا مثل هم باشند. مادامی که آدم ها باعث آزار هم نشوند و تجاوز به حریم هم دیگر نکنند، چیزی به اسمِ غیرِ طبیعی و غیر نرمال وجود ندارد و چه بسا این فکرِ مسخره ی «خاک بر سرش که مثل من فهمیده و همه چیز تمام نیست.» همان فکرِ آزار دهنده و غیر طبیعی ای باشد که احتیاج به درمانِ سریع دارد. 


اوتیسم درجات متفاوت دارد. خفیف و شدید دارد.  برای همین هم روایتی که در بی بی سی می خوانیم، اگر چه کاملا درست، اما داستانِ کاملِ اوتیسم نیست. به تعدادِ آدم های اوتیستیک روایت از اوتیسم وجود دارد و چه خوب که بی بی سی هم به این موضوع اشاره کرده و خواسته سایرین هم روایت شان را با دیگران در میان بگذارند. من البته این جا نمی خواهم آموزش بدهم چون تخصص ندارم و بحث اوتیسم خیلی پیچیده و علمی ست اما چون با یک آدم نازنین و بسیار باهوش- و حتی کمی بیشتر از بسیار باهوش- اوتیستیک دارم زندگی می کنم، این اجازه را به خودم می دم که روایت خودم را داشته باشم و با باورهای غلطی که دور و برم می بینم مبارزه کنم. چون باور دارم ما هم روزی مثل همه ی مردم پیشرفته ی دنیا باید بفهمیم که متفاوت بودن - در تاریخ، فرهنگ، دین، نژاد، ظاهر، و کارکردِ مغز- هیچ کدام نباید باعث شوند که ملت را یک پله پایین تر از خودمان - یا بیمار- فرض کنیم. 


البته می دانم که برای رسیدن به این نقطه، راه طولانی و سختی در پیش است. برای من هم به عنوان یک آدمِ - به خیالِ خودم- غیر متفاوت، پذیرفتنِ این حقیقت که باید مادرِ یک آدمِ متفاوت باشم، غافلگیر کننده بود؛ و خیلی وقت صرف کردم تا فهمیدم که خودم هم به شکلی متفاوتم. یاد گرفتم که از تفاوت نترسم و به آن فکر کنم. فهمیدم که غیر متفاوت وجود ندارد. یاد گرفتم که از ترس تحقیر شدن، تفاوت هایم را پنهان نکنم. همه ی ما چیزهایی داریم که ما را می ترساند، چیزهایی که دوستشان داریم، چیزهایی که دلمان می خواد از آن ها فرار کنیم و همین «چیزها» ما را از تک تکِ آدم های دیگر متمایز می کند. ما هیچ کدام شبیه هم نیستیم و این که یک نفر، جورِ دیگری متفاوت باشد، نباید «نچ نچ»ِ ما را در بیاورد. 


حالا که در این تریبون رسمی با افتخار اعلام کردم که مادرِ پسرکِ چهار سال و نیمه ی اوتیستکی هستم به نامِ «راستین»، خوب است که از همه ی آن هایی که در طولِ این مدت، به من سفارشِ کار دادند و من نپذیرفتم یا با بد قولی آن ها را منصرف کردم یا درخواستشان را بی جواب گذاشتم عذر خواهی کنم و برای آن عده ای که بدون توضیح عذر خواستم، بگویم که تنها دلیلِ من برای کار نکردن، کار تمام وقتم بوده در پروژه ی بزرگی به نام «راستین». پروژه ای که برایم از تمام کارهایی که در همه ی عمرم کرده ام با ارزش تر است. من، مثلِ یک دانش آموزِ کنجکاو، از او یاد می گیرم که چه طور با تمامِ تفاوت ها از ارتباط با انسانی دیگر لذت ببرم و او از من یاد می گیرد که برای دوست داشته شدن، لازم نیست سرِ سوزنی غیر از خودش باشد. در همه ی این مدت، همه ی آدم هایی را که به این «تفاوت»، با تحقیر نگاه کردند، از زندگی ام بیرون کردم. چون فکر کردم وقت و حوصله ی آموزش به این گروهِ خاص- صرفاً این گروه خاص- را ندارم. حتی اگر همبازی بچگی ام بود. هنوز هم البته گمان نمی کنم بتوانم به آدمی که تصمیم داشته باشد نفهمد، روی خوش نشان بدهم. اما چیزی که می دانم و مطمئن هستم این است که می خواهم با باورهای غلط درباره ی اوتیسم مبارزه کنم. تصمیم دارم روی بهترِ متفاوت بودن را به آن ها که احتمالاً نگران و مستاصل این کلمه را گوگل می کنند و به این جا می رسند، نشان بدهم. 


زندگی با آدمی که کارکردِ مغزش با ما متفاوت است آسان نیست. درست مثلِ زندگی با آدمی که دین یا زبان یا فرهنگش با ما متفاوت است. آدم باید برای فهمیدن و فهمیده شدن در این نوع رابطه بیشتر تلاش کند اما کم نیستند آدم های متفاوتی که خیلی خیلی خوش بخت تر و خوش حال تر از آدم های درست مثلِ هم، کنار هم زندگی می کنند. باید ممنون باشم از راستین، که با آمدنش به زندگیِ من، همه ی این ها را کم کم به من یاد داد و من را بزرگ و قوی کرد. شاید اگر همه ی مادرها و پدرها، همه ی معلم ها و تراپیست ها از جا بلند شوند و حرف بزنند، چند سالِ دیگر، در مقاله های فارسی و در کامنت های پای لینک های فیس بوک، نگاه درست تری به اوتیسم داشته باشیم…. برای همین هم، در سال جدیدِ میلادی، در لحظه ی تحویل سال، تصمیم گرفتم از جا بلند شوم و صدای واقعی اوتیسم باشم - اگر نه بلند، اگر نه رسا- اما صدای امیدوار و مفتخرِ مادری که آدم ها را با متفاوت بودن آشتی می دهد و «تفاوت» را «بیماری» نمی داند.


*دوست نازنین هنرمندم «سپیده جدیری» همه ی این نکته ها را درباره ی مقاله ی بی بی سی پیش از من و به زبان بهتری در فیس بوکش گفت. لینک نوشته اش را هم در جواب این مقاله، به محضِ منتشر شدن، ثبت می کنم. این نوشته، شاید تکرار انتقادِ به جای اوست، از زبان من...

بنیادِ کودک: «بابالنگ دراز» یا «بابا گوش دراز»؟


قبل از هر چیز، باید توضیح بدهم که منظور من از نوشتن این متن، این نیست که کسی را از انجام کار خیر، منصرف کنم. خیر. من صرفا تجربه ام را ثبت می کنم، تا اگر کسی مایل باشد درباره ی این موضوع تحقیق کند، از این جنبه هم ماجرا را ببیند. 


کمی بیشتر از دو سال و نیم پیش، وقتی راستین نزدیک به دو سالگی بود، من و نوید تصمیم گرفتیم فرزند دیگری نداشته باشیم. این تصمیم هم یک شبه و وسطِ سالاد خوردن به ذهن مان نرسید پس لطفاً نمایندگان دکتر هولاکویی شروع نکنند به نصیحت کردن که: «ای بابا یکی کمه» و «راستین تنهاست» و «یکی دیگه بیارید با این همبازی بشه» و این حرف ها. ما خودمان تا ته همه ی این ها رفته ایم قبل از تصمیم گیری؛ و بیشتر از سایرین به همه ی این ها فکر کرده ایم. اگر هم پیش آمده که این نصایح را به ما ابلاغ کرده اید و ما جواب داده ایم: «باشه. حالا حتماً روش فکر می کنیم.» بدانید که مودبانه دست به سرتان کرده ایم. پس تا این جا مشکلی نیست؟ ادامه بدهم؟ 


…بله. داشتم می گفتم. همان وقتی که تصمیم گرفتیم یک فرزند داشته باشیم، تصمیم گرفتیم سرپرستی یک بچه را هم در ایران قبول کنیم. یک دختر. البته نه برای این که ذوق زده بگوییم: «ای وای خواهر جنس مون جور شدخیر. برای این که فکر کردیم در خانواده ای که تنگنای مالی وجود دارد، معمولاً درس خواندن دخترها سخت تر است. در عین حال فکر کردیم دختری باشد که پدر و مادر خواهر و برادرهم نداشته باشد. تا اگر روزی روزگاری شرایط جوری شد که بتوانیم او را برای ادامه ی تحصیل به خانواده ی خودمان وارد کنیم و به استرالیا بیاوریم، موانع عاطفی کمتری پیش پا باشد. 


همان موقع برای کاری خیلی ضروری مدتی کوتاه به ایران آمدم و چند روز هم زمان با بدو بدوهای پر از استرس، دنبال سازمانی گشتم که بشود برای سرپرستی کودک به آن ها مراجعه کرد. توی روزهای آخر وقتی با خواهرزاده هام خسته و کوفته توی چلوکبابی آرش نشسته بودیم تا غذا آماده بشود و برویم خانه بخوریم و غش کنیم، مجله ای را دست گرفتم تا همین طوری ورق بزنم. سَرسَری. چون راستین خسته و بیقرار بود. همین طوری که ورق می زدم، چشمم افتاد به تبلیغِ «بنیادِ کودک». اسمش را قبلاً شنیده بودم. اما از ذهنم بیرون رفته بود. موبایلم را در اوردم و از صفحه عکس گرفتم که بعداً با آن ها تماس بگیرم. غذا حاضر شد و آمدیم خانه. 


بعد از ظهر زنگ زدم. وبسایتی به ما معرفی کردند که اسم و عکس و همه ی مشخصات بچه ها را داشت و گفتند بر اساس مشخصات، انتخاب کنید و به ما خبر بدهید. من هم همه ی اطلاعات را برای نوید که این جا توی استرالیا بود ایمیل کردم و چون خودم دسترسی به اینترنت پر سرعت نداشتم، خواستم کُدِ بچه را ایمیل کند به آن ها. نوید هم دختری را پیدا کرد - هشت، نه ساله- ساکنِ تبریز که با مادربزرگش زندگی می کرد و این طور که نوشته بودند، برای ادامه ی تحصیل در تنگنای مالی بود. بیایید فکر کنیم اسمِ دختر، مرجان بود. کارها را انجام دادیم و تصمیم بر این شد که هر چهار ماه مبلغ نا قابلی برای مرجان بفرستیم تا مادر بزرگش برای فرستادنش به مدرسه، مشکل کمتری داشته باشد. به شیوا که ساکن ایران بود آن موقع، سپردیم که از طرفِ ما هر چهار ماه این مبلغ را واریز کند. 


کسانی که با بنیاد کودک در تماسند می دانند که آن ها تلفن و آدرس مستقیم هیچ بچه ای را در اختیار کفیل نمی گذارند. به نظرم هم کار درستی ست. چون آن ها نمی دانند آدمی که سرپرستی یا کمک سرپرستی بچه ها را می پذیرد، چه جور آدمی ست. پس منطقی ست که اطلاعات شخصی آن ها را محفوظ نگه دارد. ( که البته ای کاش عکس این بچه ها را هم همه جا پابلیک منتشر نمی کرد و به حریم خصوصی آن ها احترام می گذاشت.)


باز هم کسانی که با بنیاد کودک کار می کنند، می دانند که هر شش ماه گزارشی از بنیاد به کفیل می رسد که به طور عمومی شرایط خانواده را توضیح می دهد و اگر نیاز خاصی داشته باشند، با کفیل مطرح می کنند. این گزارش یک عکس و یک نامه هم با دست خط بچه ها دارد که گویا از آن ها می خواهند که تشکر کنند و بنویسند که در آینده می خواهند باعث شادی و افتخارِ ما بشوند. من آن سیستم نامه ی چند خطی که معلوم است دیکته شده و  واقعا نامه نیست را هم دوست نداشتم اما به هر حال بخشی از سیستم بود و من فکر می کردم حتما می خواهند جوش و خروش انقلابی در کفیل ایجاد کنند به خصوص که درست پایین نامه درخواست ها را می نوشتند. توی گزارش اول در کنار مبلغ ناقابلی که برای مرجان می فرستادیم درخواست پانصدهزار تومان دیگر هم کردند که سیصد هزار تومان برای خرید ماشین لباس شویی بود و دویست هزار تومان برای دوچرخه. نوید آن شب بیمارستان بود. در جا به محل کارش زنگ زدم و بعد از مشورت به شیوا در ایران خبر دادم که پول را بریزد. طبعا مدارکی هم داریم برای همه ی این پرداخت ها و درخواست ها.


ماجرا گذشت و اتفاق خاصی پیش نیامد تا زمستان گذشته که نوید تصمیم گرفت برای انجام کاری، خیلی کوتاه به ایران سفر کند. واقعیت این است که نوید خیلی بیشتر از من از نظر عاطفی، درگیرِ مرجان شده بود. می خواست بابا لنگ دارزش باشد همان جوری که هنرمندان، توی تبلیغ عریض و طویل ویدیویی از هم میهنانِ بدبینِ خوشگذران خواسته بودند. حتی از من می خواست عکسی خانوادگی درست کنم توی فوتوشاپ و او را کنار راستین بنشانم تا سفارش بدهد که روی ظرف های نقره، عکس را کنده کاری کنند و با خودش ببرد ایران. اما من نگذاشتم. فکر کردم از نظر عاطفی تا وقتی موقعیت ما و او مناسب نیست، نباید او را درگیر کنیم. گفتم همین کمک فرستادن خوب است. اما نوید اصرار داشت حالا که می روم ایران باید حتما او را ببینم و از کم و کاستی هایشان از مادربزرگش سوال کنم. زنگ زدیم به بنیاد. تحت هیچ شرایطی قبول نکردند که مرجان با مادربزرگش به تهران بیاید و به هزینه ی ما به هتل برود تا نوید او را به جاهای دیدنی ببرد و با هم باشند. حرف شان به نظرم بی ربط نبود. نوید را راضی کردم که به هر حال آن ها تو را نمی شناسند و حتی با وجود مادربزرگش، شاید اعتماد نمی کنند که بچه را مستقیم با تو رو در رو کنند. ضمن این که ته دلم فکر می کردم بهتر است این اتفاق نیفتد و مرجان درگیرِ ارتباط عاطفی نشود. اما فکر کردیم خوب است که زنگ بزنیم و دست کم با خودش حرف بزنیم تا ببینیم چه علاقه و نیازی دارد تا سوغاتی هایش را جوری آماده کنیم که دوست داشته باشد. 


بنیاد، روز و ساعتی را با ما قرار گذاشت برای تماس. خودشان به ما زنگ زدند و گوشی را دادند به مرجان. نوید می خواست اول حرف بزند. حس بابالنگ درازی اش قل قل بالا زده بود. مرجان مجموعا دو سه دقیقه با نوید حرف زد. ما مکالمه را ضبط نکردیم، اما چیزی که این جا می نویسم، مهم ترین حرف هایی ست که غیر از احوال پرسی عمومی رد و بدل شد.

نوید: من دارم میام ایران. چه جور شکلاتی دوست داری برات از این جا بیارم؟

مرجان: شکلات دوست ندارم. کاپشن  لازم دارم. 

نوید: خب اگه بخوام شکلات بیارم، چه شکلاتی خوبه؟

مرجان: شکلات نمی خوام. این جا سرده کاپشن می خوام. 

توضیح: (اسفند ماهِ ایران، هوای استرالیا تابستانی است و مغازه ها لباس زمستنای نمی فروشند)

نوید: می خواهی پولش را بهت بدم خودت بخری؟

مرجان: نه. از اون جا برام بیارید.

نوید: باشه. درس ها چه طوره؟

مرجان: خوبه اما من کامپیوتر لازم دارم. همه کامپیتر دارن. من نمی تونم سی دی هایی که معلم می ده رو ببینم.

من دیگه به این جای مکالمه که رسید تکلیفم با ماجرا روشن شد. احساس می کردم دخترک خیلی ماهرانه برای درخواست دادن تربیت شده. 

نوید قبل از خداحافظی گفت: عیدی چی می خواهی؟

مرجان بدون مکث، بدون فکر، گفت: دوچرخه.

نوید خواست که با مسئول بنیاد حرف بزند و حدود قیمت دوچرخه در ایران را سوال کند. گفتند دویست هزار تومان. هر دو آن قدر گیج و حواس پرت هستیم که یادمان رفته بود یک بار دیگر هم دویست هزار تومان برای دوچرخه پرداخت کرده ایم. نوید قبول کرد و به من که شروع کرده بودم با حرف زدن با مرجان، علامت داد بگو دوچرخه می گیریم. من حرف خاصی جز احوال پرسی نزدم. ترسیدم از کوچک ترین سوالم یک درخواست علم کند. توی سه دقیقه، چنان ماهرانه گفت و گو را برده بود به سمتی که می خواست، تو گویی ما بابالنگ دراز نبودیم و بابا گوش دراز بودیم. فقط گفتم با مامان بزرگ زندگی می کنی دیگه؟ جواب داد: نه با مامان و خواهر و برادرهام. (بعدها توی گزارش اولِ بنیاد دیدم که نوشته با مادربزرگش زندگی می کند اما فکر می کند مادربزرگ، مادرش است. اما بنیاد به ما گفته بود غیر از این ها دو عمه در خانه هستند که یکی شان معلول جسمی ست. هیچ حرفی از خواهر و برادر نبود.)


تماس که قطع شد، هر دو سکوت کردیم. یک جای کار می لنگید. یا این بچه، آن بچه ای نبود که ما فکر می کردیم و برای جواب گویی به تماس ها تربیت شده بود، یا این که همان بچه بود و بنیاد به ما اطلاعات غلط درباره اش داده بود. ضمن این که یکهو یادم افتاد پس دوچرخه ای که پارسال برایش خریدیم چه؟ الان که گفت دوچرخه ندارد!

نوید گفت به بچه قول دادیم با این که دلم نسبت به ماجرا چرکین شده، برای این که بعد پشیمان نشویم، بیا به قول مان عمل کنیم.

 ( من البته شک دارم که به بچه قول داده باشیم. گویا به بنیاد قول دادیم) 

کاپشن را از این جا نتوانستیم تهیه کنیم. از پسر عمه ام و خانمش که خودشان هم درگیر کارهای سفر بودند، خواستیم یک کاپشن خوب که مارک خارجی داشته باشد، بخرند و پست کنند تبریز. هنوز مدتی به سفر نوید مانده بود و گفتیم اگر این ماجرا واقعا درست باشد، تا هوا هنوز سرد است کاپشن به دستش برسد. نوید هم که رفت ایران، به دفتر بنیاد کودک رفت و تمام هزینه ای را که برای خرید وسایل درخواست کرده بودند و ما به او قول داده بودیم، پرداخت کرد. اما وقتی برگشت، دیگر حرفی از مرجان نزد. 


بنیاد کودک، با ملت صادق نیست. یک چیزی این وسط جور در نمی آید. یا اطلاعاتِ غلط از بچه ها به مردم می دهد. مثل این دختر که ما فکر می کردیم تک فرزند است و بعد فهمیدیم که خواهر و برادرهایی هم دارد، یا اصلا آن دختری با ما حرف زد و ماهرانه در هر جمله یک درخواست رو کرد، اصلا مرجان نبود و نمی دانست که برای دوچرخه یک بار دیگر هم درخواست داده شده و پول به حساب ریخته ایم. حالا این بماند که یک بار هم خواهرم زنگ زده بود که حساب و کتاب را چک کند و بپرسد کی باید پرداخت بعدی را به حساب بریزد که بنیاد بدهی ما را چهار ماه زیاد تر اعلام کرده بود- یعنی پول پرداخت شده ی چهار ماه گذشته ی ما را ثبت نکرده بودند- و خواهرم قبض بانک را «دوباره» برایشان فکس کرد تا پذیرفتند که پول آن چهار ماه یک بار دریافت شده. 


من بعد از این ماجرا دیگر ایمیل های بنیاد را حتی باز نکردم.  حالا ممکن است برخی از این خیلِ خیرینِ با یک کلیک صبحانه رسانِ ساکنِ فیس بوک، به من ایراد بگیرند که چرا دست از نیکوکاری کشیدی و پرداخت ماهیانه را قطع کردی و می مُردی اگر دست کم ایمیل هایشان را نگاه می کردی؟ (این دسته دوستان معمولاً استدلالشان این است که به جای سیاه نمایی یک کلیک کن که ضرری هم ندارد) در جواب این عزیزان باید بگویم: «شما کلیک کنید، این متن، برای منصرف کردن کسی نیست. اما من نمی کنم. نه برای ایمیل هایشان نه برای طرحِ صبحانه شان. چون شک ندارم که کلکی در کار است و صرفاً به خاطر ضررِ مالی آدم نباید دنبالِ حقیقت برود. من کلیک نمی کنم چون ماجرای صبحانه را یک ترفند تبلیغاتیِ وای ما چه خوبیم که با یک کلیک مفت و مجانی شما به گرسنه ها غذا می دیم، می دانم.» 


ادمین صفحه ی بنیاد کودک در فیس بوک کامنت های من را حذف می کند و نمی گذارد چیزی از ماجرا در صفحه شان بنویسم. درباره ی دادگاه آمریکا که مجرم شناخته شدند هم یک مشت اراجیف درباره ی بی سوادیِ هیئت منصفه و سیستم قضایی ناقصِ غرب به من تحویل می دهد. افتخارش این است که به کم ترین حدِ محکومیت، حکم گرفته اند.  


امروز که داشتم برای نوشتن این مطلب، توی ایمیل ها دنبال عدد و رقم می گشتم، به این نامه رسیدم که گویا چند ماهِ پیش برایم فرستاده اند:


ﺱبا سلام خدمت همیار عزیز

…. مددجوی با استعدادِ شماست. او دختر بسیار خجالتی می باشد که به ورزش ژیمناستیک علاقه دارد و دوست دارد در این زمینه فعالیت داشته باشد و در کلاس های این ورزش ثبت نام نماید. پدر ... فوت کرده و مادر او دوباره ازدواج کرده و جدا از خانواده ی مدد جو زندگی می نماید. مادربزرگ حضانت .... را بر عهده دارد که او هم بیماری قلبی داشته و باید هر چه زودتر تحتِ عملِ جراحی قرار گیرد. نامین هزینه ی درمان برای این خانواده امکان پذیر نمی باشد. دو عمه ی مجرد مددجو نیز با خانواده زندگی می کنند. عمه بزرگ معلولیت ذهنی دارد و عمه کوچک تر سالم بوده و خانه دار می باشد. لازم به ذکر است که .... از ازدواج مادر خود خبر ندارد و مادر بزرگ را مادر خود می داند. با تمام این مشکلات .... دختر با استعداد و پر تلاشی ست که به خوبی درس می خواند. ما نیز برایتان آرزوی سلامتی و بهروزی داریم. 

با سپاس

نیازهای فوق العاده ی مددجو:

کمک هزینه ی شرکت در کلاس ورزشی: ۱.۰۰۰.۰۰۰

نیازهای عمومی خانواده:

کمک هزینه برای درمان مادربزرگ: ۱۰.۰۰۰.۰۰۰


*این که کلاس ژیمناستیک، تا چه اندازه در اولویتِ یک خانواده ی متوسطِ ایرانی قرار دارد و مرجان چه طور در گروه خجالتی ها قرار می گیرد را هنوز نفهمیدم. اما این را می دانم که درست چند روز بعد از بحثِ من با ادمینِ پیج بنیاد کودک، ایمیلی دریافت کردم با مضمونِ یادآوری روز تولدِ مرجان و پیشنهاد فرستادن هدیه ای برای او.

بله دوستان. هدف از این انشا این بود که عرض کنم، کمک کردن خوب است. زندگی را برای بچه های دیگر شیرین کردن، خیلی دلنشین است. فقط برای بچه ی خودت خرج نکردن و به دیگران هم لذتِ امکانات را چشاندن خیلی انسانی ست. من همه ی این ها را می دانم و نمی گویم کسی در کارِ خیر شرکت نکند.  اما عزیزان! قبول کنید که یک کلیک، برای تبلیغِ بنیادی که به صداقت و درستی اش اطمینان نداریم، هیچ دردی را از هیچ کودکی درمان نمی کند. با خودمان رو راست باشیم تا اگر روزی خیرخواهی مان فراتر از کلیک های فیس بوکی و قدم های مجازی رفت، اشتباه گذشتگان را تکرار نکنیم. 


و این هم جوابیه ی بنیاد کودک برای مطلبی که من نوشتم. قضاوت را به عهده ی خوانندگان می گذارم. باشد که راه درست را با عقل و منطق خود انتخاب کنند:

بانوی بزرگوارسرکارخانم شادی بیضایی

با سلام و تشکر از علاقمندیتان به بنیاد کودک و حمایت از مرجان مددجوی نازنین ما،

اخیرا شما متنی در وبلاگ خود درج نموده اید که به واسطه ی محتویات آن و همزمانی اش با پروژه "صبحانه" برای دانش آموزان مدارس حاشیه شهر ارومیه، ناگهان به مطلبی داغ تبدیل شد و اکنون در اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی از این دست به آن دست میچرخد. از آنجائیکه محتویات این متن در خصوص بنیاد کودک است، لازم دیدیم نقطه نظرات خود را نیز با شما در میان گذاشته تا سوء تفاهماتی که پیش آمده برطرف گردد. ضمنا امیدواریم پاسخ ما را نیز در ذیل مطلب خود در وبلاگتان درج کنید تا مراجعین به صفحه شما، حداقل از نقطه نظرات بنیاد کودک هم آگاهی یافته و یک طرفه به قضاوت نروند. پیشاپیش از لطف شما سپاسگزاری مینمائیم.

قبل از پاسخ به شبهات شما، لازم میدانیم یک گِلِگی دوستانه از شما بکنیم و بپرسیم آیا بهترنبود پیش ازآنکه تصورات و برداشت های شخصیتان را از یک رخداد را که بی شک میتواند هزاران خوانش داشته باشد رسانه ای کنید، ازصحت ودرستی فرمایشاهایتان اطمینان می یافتید و بعد حکم برای بنیاد کودک صادر می فرمودید؟

آیا سنجیده تر نبود قبل از هر کاری که باعث فرافکنی وتشویش افکارعمومی گردد ابتدا به رفع سوءتفاهمات می پرداختید و اگر نتیجه ای حاصل نمی کردید دست به قلم می شدید؟

و آیا بهتر نبود قبل از ای نکه از طریق فضای مجازی حق خواهی نمایید ، برای یک امر کاملا انسانی و فقط به خاطرحس نوعدوستی، نخست پرسشهایتان را ازطریق خود بنیاد کودک می پرسیدید؟

حتما میدانید که بنیاد کودک یک موسسه خیریه ی بین المللی با نزدیک به 20 سال سابقه خدمت است. این بنیاد در سراسر کشور در زمینه حمایت از دانش آموزان نیازمند و با استعداد ایرانی فعالیت داشته و دامنه فعالیتش به عنوان یک موسسه خیریه ی مردم نهاد ، روز به روز گسترش می یابد. بنیاد کودک سالهاست که به صورت داوطلبانه و سالانه توسط حسابرسان قسم خورده حسابرسی می شود و بخاطر همین شفافیت در امور اداری و مالی اش توانسته چندین تائیدیه مختلف جهانی را کسب کند.

در طی بیست سال گذشته این موسسه بیش از سیزده هزار مددجو را تحت حمایت داشته و در حال حاضر نیز بیش از شش هزار مددجو و خانواده هایشان را در سراسر کشور تحت پوشش خدمات خود قرار داده است. خوشبختانه در طی چند سال اخیر سرمایه گذاری های بنیادکودک در زمینه یاری دانش آموزان مستعد به بار نشسته و اکنون حدود 703تن از مددجویانمان در دانشگاه تحصیل میکنند که از این تعداد 213 نفر امسال در دانشگاه های کشور پذیرفته و چهار تن از آنان سرافرازانه موفق به کسب رتبه ی سه رقمی شده اند .

بنیاد کودک ایران برای شفاف سازی فعالیت های خود علاوه بر انتشار گزارش های مالی و حسابرسی هایش در وب سایت و ارسال گزارشهای شش ماهه، می کوشد تا فرآیند ارتباط کفیلان و مددجویان را هم در قالب دیدارهای حضوری و یا به صورت تلفنی فراهم آورد.

بنیاد کودک به عنوان نهادی که داعیه دار فرهنگ است به مددکارانش آموزش داده که به دانش آموزان تحت حمایت، ابتدائی ترین آداب اجتماعی که همانا قدردانی از همیاران است را آموزش دهند. باشد که در ساختار فرهنگی بعضی از این خانواده ها که وجود معضلات اقتصادی فرصت پردازش به مسائل فرهنگی را به آنان نداده، تغییراتی خوش ایجاد شود. از این رو بنیاد کودک تلاش می کند در کنار گزارشهایی که به دست به همیاران می رسد، نامه ی تشکری هم از مددجو به همیار ارسال شود که متن آن توسط خود مددجو نوشته می شود. این اطمینان رابه شما می دهیم که به هیچ وجه قصد ایجاد "جوش و خروش انقلابی " در شما و یا دیگران را نداریم بلکه، این هم قسمتی از فعالیتهای شفاف بنیاد است که اتفاقا مورد استقبال اکثر همیاران محترم نیز قرار دارد. برخی از همیاران، نامه های تشکر مددجویشان را بی پاسخ نمیگذارند و خود نیز نامه ای برای مددجو می نویسند و بدین ترتیب ارتباط خود را با اونه تنها حفظ بلکه گسترش می دهند .

بدیهی است که از میان ده ها هزار نفر همیار بنیاد کودک که در این سالها ما را همراهی کرده اند، نظرات و سلیقه های مختلفی مطرح شود و ما تلاش می کنیم با در نظر گرفتن تمام سلیقه ها، روشی میانه را در ارایه ی گزارش ها به همیاران محترم انتخاب کنیم. این انتقاد که بنیاد کودک می کوشد به وسیله ی این نامه ها در همیاران " جوش و خروش انقلابی" ایجاد کند، از انصاف به دور است، چرا که این طبیعت همه ی انسانهاست که از کار نیک خود لذت ببرند و ضرورت استمرار کمک به نیازمندان این است که احساسات انسانی به تحریک درآید تا آنها لحظه ای از دنیایی که در اطراف خود ساخته اند رها شده و به کمک به همنوع خود بیاندیشند.

سرکار خانم بیضائی

یکی از ابهاماتی که مطرح نموده اید در خصوص کمک هزینه ی خرید دوچرخه و ماشین لباسشویی بود که توجه شما را به توضیحات ذیل در خصوص جزئیات حسابهایتان جلب مینماید (و خواهشمند است چنانچه این اعداد با ارقام شما همخوانی ندارد بلافاصله اعلام فرمائید تا پیگیری نمائیم):

شاید اطلاع داشته باشید که بنیاد کودک ایران اکنون بیش از 14 سال است که تمامی مبادلات مالی و دریافت و پرداخت های خود را از طریق سیستم های نرم افزاری بانکی انجام می دهد و لذا اسناد تمام آنها برای کفیلان عزیز قابل دسترسی و بررسی است. بنیاد کودک ایران همواره در موارد مختلف از طریق سایت و از طریق پیامک از همیاران عزیز خواهش کرده است که پس از واریز وجوه خود، به ویژه در موارد پرداخت برای هدیه یا درمان، امور مالی بنیاد را مطلع کنند تا بخش حسابداری با اطلاع کامل ،اعتبار واصله را به مددجوی مورد نظرشان اختصاص دهد. چرا که در میان حجم انبوه واریزی ها اگر هدف دریافت کمک نقدی از سوی پرداخت کننده مشخص نشود، پول واریزی به عنوان کمک موردی یا کمک هزینه ی زندگی

ثبت و به مددجو پرداخت خواهد شد که البته همه این موارد ثبت و ضبط شده و قابل بررسی و پیگیری برای همیاران عزیز می باشد.

در خصوص شما همیار مهربان، نیز چنین مشکلی رخ داده و در پرداخت ثبت شده در تاریخ 23/09/1390 مبلغ چهارصد هزار تومان از جانب شما از طریق شعبه ی سلسبیل شمالی برای مددجویتان واریز شد که متاسفانه فیش به دفتر مرکزی ارسال نشده بود و از آنجا که دفتر مرکزی در این خصوص توضیحاتی نیز دریافت نکرده بود این مبلغ را به عنوان کمک فوق العاده در تاریخ 03/10/1390 وارد حساب مددجوی شما شده است(البته با پی گیری های واحد مالی دفترمرکزی بنیاد کودک با رابط شما در ایران).

در تاریخ 18/12/1390 هم مبلغ پانصد هزار تومان از همان شعبه از جانب شما واریز شده است که باز هم با پیگیری های واحد مالی دفتر مرکزی از طریق رابط محترمتان در ایران مشخص شد مبلغ چهارصد هزار تومان از آن مربوط به مقرری مددجو و صد هزار تومان دیگرعیدی مددجوست، که این مبلغ فوق العاده هم در تاریخ 22/01/1391 به حساب مددجو واریز شده است.

در تاریخ 28/12/1391 نیز مبلغ سیصد هزار تومان با عنوان خرید دوچرخه و عیدی به صورت حضوری توسط نماینده ی شما همیار محترم در دفتر مرکزی تهران پرداخت شد ،که این مبلغ نیز در تاریخ 05/01/1392 به حساب مددجو واریز شد و دوچرخه توسط خانواده با نظارت بنیاد کودک خریداری شد. این مبلغ تنها پرداختی بود که توسط نماینده ی محترم شما، جزییات علت پرداخت در آن مشخص شده بود، و بنابراین در همان راستا هم هزینه شد.

در خصوص تمام موارد ذکر شده بنیاد کودک ایران آمادگی دارد اسناد و مدارک بانکی و رسیدهای مرتبط را در اختیار شما و یا رابط معرفی شده از طرف شما در ایران بگذارد.

یکی دیگر از ابهام هایی که شما مطرح نموده اید فراهم نشدن شرایط دیدارتان با مددجومی باشد. در این خصوص نیز بنیاد کودک تلاش و تاکید ویژه ای دارد تا در صورت فراهم شدن شرایط دیدار، این اتفاق را رقم بزند. بر این مهم در سایت بنیاد کودک و خط مشی بنیاد نیز تاکید شده است.

ولی با توجه به اینکه این تقاضا در فصل زمستان و ایام امتحانات مددجو بوده است، بنیاد صلاح ندانست مددجو به همراه مادرش و یک مددکار همراه را، برای یک دیدار چند ساعته توسط اتوبوس و یا هواپیما (ولو اینکه همیار محترم هزینه آن را نیز متقبل شود) از تبریز به تهران اعزام دارد. این مسئله برای دختر بچه ای که تا کنون دورترین مسافتی که طی کرده شاید یکی دو محله آن طرف تر بوده است ، از نظر فرهنگی و روحی میتواند مشکل ساز شود، ضمن آنکه سفر یک روزه در زمستان تبریز و در زمان امتحانات اصلا مناسب یک دختر یازده ساله و یک مادربزرگ بیمار نمی باشد. البته شما دوست مهربان و یا همسر محترمتان می توانستید خود شخصا به تبریز تشریف ببرید و در دفتر بنیاد کودک در تبریز با مددجوی خود ملاقات کنید.

از آنجاییکه در اکثر دیدارهای مددجویان و همیاران در بنیاد کودک ایران، فرم نظرخواهی از همیار دریافت می شود و نیز در موارد متعدد از این دیدارها، عکس یادگاری هم تهیه می گردد. در حال حاضر در بنیاد کودک ایران اسناد مکتوب در این رابطه و عکس از دیدار همیاران و مددجویان نگهداری می شود که به عنوان سند همواره در دفتر مرکزی بنیاد کودک موجود و قابل بررسی برای مخاطبان گرامی می باشد.

در جای دیگری در مقاله خود نوشته اید که چنین برداشت کرده اید که گویا مددجوی یازده ساله ی بنیاد کودک، به صورتی حرفه ای و در مکالمه ای سه دقیقه ای درخواست های خود را مطرح کرده بود! وحتی اضافه فرموده اید که " احساس می کردم دخترک خیلی ماهرانه برای درخواست دادن تربیت شده ". ظاهرا این احساس از آنجائی ناشی شده که شما به او گفته اید مایلید برایش هدیه ببرید و از او نوع شکلات را پرسیده اید و او اصرار کرده است که شکلات دوست ندارد و کاپشن میخواهد. در پی اصرار بیشتر شما، باز میگوید " چون هوا سرد است ". البته برای کسی که به قول خود در حال طی کردن تابستان در استرالیاست شاید احساس سردی کودکی یازده ساله و نیازش به کاپشن گرم چندان کار ملموسی نباشد. آیا فکر کرده اید که اگر شما پاسخ سوال خود را نمی گیرید، شاید به دلیل اشتباه بودن سوال باشد. هر ناظر بی طرفی میتواند به شما بگوید که انتظار انتخاب نوع شکلات برای کودکی یازده ساله که پدر و مادر خود را از دست داده و در خانه ای محقر زندگی می کند که در آن به زحمت حداقل های زندگی فراهم شده، قطعا خطاست. اولویت او برای زندگی، درس خواندن و یا تفریح حتما با الویت فرزند دلبند شما در استرالیا فرق میکند. اگرشما از فرزند خود بپرسید چه شکلاتی میخواهید قطعا میتواند چندین نوع مختلف شکلات را برایتان نام ببرد. او از شما هرگز کامپیوتر نمیخواهد چون احتمالا در هر اتاق دسترسی به چند کامپیوتر، لپ تاپ و آی پد دارد ولی بر مرجان خرده نگیرید که الویتش داشتن یک کامپیوتر ولو دست دوم است تا بتواند مانند همکلاسی هایش حداقل از سی دی درایو آن استفاده کند.

و آیا شما جدا معتقدید در طول زمانیکه قرار شد با مرجان تلفنی صحبت کنید تا وقتی که این ارتباط اتفاق افتاد، کارمندان بنیاد کودک مشغول "تربیت او برای درخواستهای ماهرانه " بودند؟ بیایید خودمان را جای دخترک یازده ساله ای بگذاریم که از نعمت پدر و مادر محروم بوده و اکنون کسی را یافته است که بخشی از هزینه زندگی اش را تامین کرده و الان از او می پرسد چه چیز دیگری در زندگی کم دارد؟ اگر شما جای او بودید، تقاضای شکلات میکردید؟

صادقانه بگوییم، این جمله شما دل مددکاران زحمتکش ما که با امکاناتی کم ، عاشقانه به کار عظیمی مشغولند، واقعا سوزاند. " احساس می کردم دخترک خیلی ماهرانه برای درخواست دادن تربیت شده. " !

در ادامه ی این مطلب، فرموده اید علیرغم آنچه بنیاد گفته است این مددجو با خواهران و برادر و مادرش زندگی می کند، و در جای دیگری به نقل از بنیاد نوشته شده اید که او با مادربزرگش زندگی می کند. این موارد در پرونده های بنیاد کودک بسیار مشاهده شده چرا که بسیاری از کودکان که از نعمت پدر و مادر محرومند از کودکی، کسانی را که با آنها زیسته اند خانواده اصلی خود می پندارند . در موارد متعددی هم خانواده ه ایی که از کودکان نگهداری می کنند نمی خواهند و یا نمی توانند واقعیت تلخ بی پدری و بی مادری را به آنها بگویند. شاید بهتر باشد در چنین قضاوتهایی خود را به جای دختر بچه ای دردمند قرار دهیم که نمی خواهد واقعیت تلخ تنهایی اش را بپذیرد و ناخود آگاه با پذیرفتن آنها به عنوان خواهر و برادر

و مادر، با خلاء وجودشان مقابله می کند. در چنین مواردی بنیاد کودک برای اطمینان از صحت ادعاهای مددجویان تحت پوشش یا خانواده هایشان، از آنان مدارک رسمی و معتبری را دریافت می کند که در خصوص مددجوی تحت پوشش شما گواهی فوت پدر و مدارک ترک شدن از سوی مادر موجود است و هر زمان که مایل بودید می توانیم آنها را در اختیار شما و یا رابطتان در ایران بگذاریم. متاسفانه شما از این رابطه درون فامیلی خانواده مرجان که چندان مسئله پیچیده ای هک نیست، نتیجه گرفته اید که " بنیاد کودک، با ملت صادق نیست " ! قضاوت شما بدینگونه است که حتی نفرموده اید مثلا " بنیاد با من صادق نیست" بلکه ظاهرا معتقدید که ما با کل " ملت " صادق نیستیم!

در جای دیگری از متن حتی به انتخاب ورزش ژیمناستیک توسط مددجو ایراد گرفته اید.

در ایران ورزش ژیمیناستیک آماتور برای کودکان یک ورزش لوکس و گران محسوب نمی شود و در اکثر باشگاه های ورزشی محلی قابل دسترس است. بنیاد کودک نیز همواره تلاش می کند با کمک همیاران خود شرایط یک زندگی با حداقل کیفیت را برای مددجویانش فراهم کند. از این رو چنین قضاوتی نیز از مسیر انصاف به دور است که نیاز کودکان ایران را با نیاز کودکان در مناطق کشورهای بسیار عقب افتاده مقایسه کنیم. مددکاران در گزارشها، نیازمندیها و تقاضاهای مددجویان را منعکس میکنند، چون بسیاری از همیاران علاقمندند در صورتیکه بخواهند کمک بیشتری بکنند، حداقل آگاه باشند نیاز و یا آرزوی مددجویشان چیست. از ما انتظار نداشته باشید که وقتی از مددجویی میپرسیم آرزویت چیست و او گفت مثلا کلاس ژیمناستیک، بگوئیم تو حقی برای چنین آرزوهائی نداری!

در بخش دیگری از این پست وبلاگ خود گفته اید " کامنتهای شما در فیس بوک پاک شده و نمیگذارند چیزی از این ماجرا در صفحه شان بنویسم " و در مورد دادگاه بنیاد کودک هم که مجرم شناخته شده اند " اراجیف " بشما تحویل می دهند.

ما با مسئول صفحه فیس بوک تماس گرفتیم و ایشان میگوید اولا هرگز کامنتی از شما در صفحه فیس بوک بنیاد کودک نوشته نشده که حذف گردد و در ثانی سیاست صفحه بنیادکودک در فیس بوک مبنی بر حذف هیچ کامنتی نیست (البته کامنتهایی که شامل اهانت، فحش، تبلیغ ، مسائل غیرمربوط، مسائل سیاسی و شبیه آن باشد حذف میگردد). اگر همین الان به صفحه بنیاد مراجعه کنید می بینید که کامنتهای بسیاری در خصوص دادگاه بنیاد مطرح شده و حتی برخی در مورد مقاله شما پرسیده اند که ما وظیفه اخلاقی خود دانستیم پاسخ شما را ابتدا برای خودتان ارسال کنیم.

در مورد دادگاه بنیاد کودک آمریکا، لطفا به وب سایت بنیاد کودک در آمریکا مراجعه کنید و گزارش کتبی مشاور حقوقی، مصاحبه ها و حتی گزارش تلویزیون BBC که در مورد نتایج دادگاه است را ملاحظه بفرمائید. البته چنانچه حمل بر " اراجیف گویی " نفرمائید، پس از حدود هشت سال تحقیقات گسترده ی یازده آژانس امنیتی دولت آمریکا، در دادگاهی که برای بنیاد کودک در تاریخ مارس ۲۰۱۲ تشکیل شد، بنیاد کودک از تمامی اتهامات مبرا شناخته شد و تنها برای یک مورد جریمه شد. موردی که بنیاد به خاطر آن جریمه شد ارسال کمکهای جمع آوری شده در آمریکا به ایران بدون کسب مجوز خزانه داری آمریکا بود. از اینرو دادگاه نه تنها هیچ ممانعتی برای ادامه فعالیت بنیاد کودک ایجاد ننمود، بلکه بلافاصله چند ماه پس از دادگاه، اداره خزانه داری آمریکا مجوز رسمی شماره1-295051-2012-IAرا برای ارسال کمکهای جمع

آوری شده در آمریکا و ارسال آن را به ایران را برای بنیاد صادر نمود. درحال حاضر نیز بنیاد کودک در آمریکا، کمکهای بیشتری از آمریکا، اروپا وحتی استرالیا جمع آوری نموده و به ایران ارسال می دارد. کلیه اطلاعات گزارشهای مالیاتی و نتیجه حسابرسی ها که نشاندهنده ی حجم درآمد و ارسال کمکهای بنیاد به ایران است، از طریق وب سایت بنیاد در دسترس عموم قرار دارد.

دوست مهربان،

اگرچه شما نزدیک به یک سال است پرداختی هایتان به مرجان از طریق بنیاد را بدون اطلاع رسانی متوقف کرده اید ولی بنیاد کودک ایران به رسم ادب، در این مدت مقرری این مددجوی عزیز را پرداخته است تا او هیچ کمبودی در زندگی اش بخاطر این فقدان حس نکند. در هر حال بنیاد کودک وظیفه خود می داند که به دلیل حمایت دو ساله شما از مرجان نازنین، از شما و همسرتان قدردانی کند و حتی به انتقادات شما با دیده احترام نگاه میکند زیرا مطمئنیم حتی علیرغم نیشهای گزنده ای که در لابلای مطالبتان نثارمان کردید ، در دل علاقمند به کمک به فرزندان نیازمند این آب و خاک هستید و به قول باباطاهر عریان:

اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

در ضمن اگر از حال مرجان بخواهید، خوشبختانه خوب و سلامت است، مرجان عزیز ما اکنون وارد کلاس پنجم شده و درسش را همچنان با جدیت ادامه میدهد. و در ترم قبلی تحصیلی هم موفق به رتبه ی خیلی خوب شده است . از دوچرخه اش نگهداری میکند و ما نیز چیزی در خصوص عدم علاقمندی شما برای حمایتش به او نگفته و نخواهیم گفت. اگر خاطر شما نیز از صحبت او مکدر شده و یا خطائی از بنیاد دیدید، از جانب بنیاد کودک و مرجان از شما عذر میخواهیم .اگر همچنان مایلید از وضعیت مرجان اطلاع کامل داشته باشید و حتی با او ملاقات کنید، میتوانیم گزارش شش ماهه ی جدیدش را نیز برایتان بفرستیم و یا هماهنگی های لازم برای ملاقات شما و یا نماینده تان را در تبریز با او انجام دهیم .

در پایان، اینکه تلاش های بیست ساله ی بنیاد کودک که به زودی وارد دهه ی سوم فعالیت خود می شود و خدمت رسانی صادقانه به هزاران کودک ایرانی نشان داده که اگر در تمام این سالها شفافیت و صداقت در فعالیت های بنیاد نبود امکان ادامه کار و رشد روز افزون خدمات بنیاد به کودکان ایرانی هم میسر نمی شد. ما شاکریم که با همت هموطنان نوعدوست و مهربان در تمام این سالها توانسته ایم با بیشترین حد رضایت از همیاران مهربانمان، فعالیت های خیرخواهانه ی خود را استمرار بخشیده و گسترش دهیم.

امیدواریم در این راه پر پیچ و خم شما هم ما را همراهی کنید.

به امید ادامه مهربانی های صادقانه

بنیاد کودک ایران

از افسردگی فول تایم به افسردگی پارت تایم با رژیم لاغری



افسردگی و چاق شدن، انگار با هم همزاد باشند، یک جورهایی هم زمان می آیند سراغ آدم. برای من که این طوری است. نمی فهمم از افسردگی چاق شدم یا از چاق شدن افسرده شدم. بیشتر حدس می زنم که اول افسردگی می آید. دست کم برای من. بعد از زایمان که توی یک مقطع دچار افسردگی شدم، متوجه شدم که وزنم هم دارد بالا می رود و طبعا حوصله نداشتم که برای کم شدن یا کنترلش کاری کنم. تنها اقدامی که می کردم این بود که سه چهار ماه یک بار سایز لباس هایی را که می خریدم، عوض می کردم و با تغییرِ سایز شورت و تاپ و دامن، حالم بدتر و بدتر می شد. قبلی ها می رفتند توی چمدانِ صورتیِ بالای کمد و جدیدها با دلخوری جا می گرفتند آن پایین توی کمد. در این شرایط، افسردگی و چاقی با زندگی مسالمت آمیزشان در بدن من، همدیگر را تقویت کردند و قلدرتر شدند.

در این که دقیقا کدام اول آمد هنوز جداً مطمئن نیستم اما این را می دانم و مطمئنم که وقتی یک کم - در حد اپسیلون- حالم بهتر شد، سفت و سخت رفتم سراغ رژیم و هر چه توی رژیم جلوتر رفتم حالم بهتر و بهتر شد. لباس های چمدان صورتی دوباره آمدند پایین و گشادها و غم انگیزها جمع شدند و رفتند بالا. در حال حاضر خودم را یک آدم افسرده - یا دست کم افسرده ی فول تایم- نمی دانم و دلیلش هم تنها لاغر شدن نیست. حس خوبی که قدم به جلو برداشتن و به یک هدف رسیدن -ولو در حد سوزاندن چربی- به من داده، بهترین داروی افسردگی بوده به نظرم. 

 

این پانزده کیلو وزن تقریبا توی پنج ماه کم شد و من الان به همان پنجاه و یک/دو کیلویی رسیدم که هواپیمای امارات، روز اول من را به استرالیا آورد. درباره ی این که دقیقا چه چیزی باید خورد و چه چیزی نخورد متخصص نیستم و صرفا به عادت ها و بدن خودم نگاه کردم و جز با شهاب که خودش قبلا رژیم گرفته بود، با کس دیگری مفصل درباره ی چی خوردن و چی نخوردن حرف نزدم. فکر کنم هر کس خواسته ها و نیازهای بدن خودش را بهتر می شناسد و رژیم هیچ دو نفری شبیه هم نمی شود؛ با این حال، راهی که من پیش گرفتم، این جا، همین پایینِ این نوشته مو به مو آمده. 


اما مفیدترین تجربه ی قابل ارائه ای که توی همه ی این مدت به دست آوردم این است که اگر می خواهید خوب پیش بروید، به خیلی حرف ها نباید محل بدهید. این که همکارتان با قیافه ی دلسوز و نگران بگوید: «آخ بمیرم پای چشمات داغون شده.» شما را نترساند. من متوجه شدم که ریشه ی خیلی از این تظاهر به نگرانی ها جای دیگری است.  یا اگر دیدید آدم دیگری توی فیس بوکش نوشته : «آدم های سطحی و بی مغز هستند که هی دنبال آب کردن چربی باسن شان هستند.» باز هم محل ندهید. شما به سطحی بودن خودتان ادامه بدهید و بگذارید آن ها بروند عمیق باشند و توی همان عمق، هر روز هر روز کل دنیا را تکان بدهند. «چاقی بیشتر بهت میاد.» «پوستت چروک شده.» و خلاصه هر چیزی توی این حال و هوا را نشنیده بگیرید. حتی اگر پوست آدم کمی چروک شود یا پای چشم، گود بیفتد و توی دوره ی رژیم آدم خسته و کم حال به نظر برسد، حس خوبی که گشاد شدن کمرِ شلوار به آدم می دهد، همه ی این ها را جبران می کند. 


کم کردن پنج کیلوی اول، برای من سخت ترین بخش رژیم بود. چون توی این دوره باید خیلی از عادت هایم را عوض می کردم و به بدنم شرایط جدید را معرفی می کردم. بعد از پنج کیلو، دوره ی لذت شروع شد. چون در عین حال که رژیم داشتم، تاثیراتش را هم می دیدم و بدن خودم را هم بهتر شناخته بودم. می دانستم که اگر برای غذا سالاد بخورم، چه ساعتی چای لازم دارم و می دانستم که کی باید یک بیسکوییت کوچک بخورم که تا موقع شام، ضعف نکنم. از یک جایی به بعد، با بهتر شدن روحیه، رژیم برایم مثل بازی بود. 


حالا البته بهتر است جو من را نگیرد و به فکر حفظ نتیجه باشم به جای در افشانی و نصیحت. اما نمی دانم چرا دلم خواست بیایم این ها را هم در ادامه ی داستان رژیم بنویسم. شاید برای نسرین و بقیه که سوال کردند. برای آن هایی که مثل من، خوش حالی شان بسته به یک تغییرِ خوب کوچک است. شاید هم برای خودم که یادم بماند امشب چه قدر خوش حالم که در پنج ماه، شبیه پنج سال پیش خودم شدم - حالا نه به آن سفت و سختی طبعاً- و شاید هم برای همه ی آن هایی که در این چند ماه به شکلی سطحی بودن اهدافم را به رخم کشیدند. همان ها که کلاً در عمق ماجرا به تکان دادن دنیا مشغولند اما گاهی یادشان می رود که هر چند هیچ عیبی در رژیم گرفتن برای زیبایی و لاغری نیست، اما بیشتر وقت ها، رژیم مقدمه ی سلامت و آرامش است و بدونِ این دو، تکان دادنِ باسن هم غیرممکن است چه برسد به تکان دادنِ جهان. 

«ادوارد» یا «کتی»؟ مسئله این است!


توی محل کار به ما غذا می دهند. در واقع پارکینگ و غذا مجانی ست برای کارمندها که این برای استانداردهای شهر ما امتیاز بزرگی ست. اول این که مجبور نیستی روزی هشت دلار توی دستگاه بیندازی تا مجوز پارک بگیری بعد هم لازم نیست شب قبلش غذا بکشی و با خودت ببری سر کار و آن جا هم سه ساعت توی صف مایکروویو معطل نوبت گرم کردن غذا بشوی. پارگینگ و غذا خوری بیمارستان ما یک جورهایی در حد و اندازه های هتل پنج ستاره است. 

از نیم ساعت قبل از غذا بوی ماهی و مرغ و سوپ سبزیجات می پیچد توی راهروها و وقتی می روی به غذا خوری انواع و اقسام سالاد ها و دسر ها و غذاها برایت دست تکان می دهند که بیا من را بخور. 

حالا این که می گویم انواع غذاها منظورم در روزهای مختلف است وگرنه هر روز معمولا سه جور غذا دارند که حتما یک جورش برای گیاهخوار هاست.

ماه های اولی که کارم را شروع کردم فهمیدم که دارم وزن زیاد می کنم. چون انگار عملا سه روز در هفته را به شکل فعال در رستوران محل کار، بخور بخور می کردم. نه این که توی خانه قحطی باشد و ما گرسنگی بکشیم. نه. اما این رنگارنگ بودن و حاضر و آماده بودن را دوست داشتم. دستگاه های قهوه ساز، کیک های نارگیلی سه رنگ. ساندویچ های منظم و پر از پنیر. به من حق بدهید که به خاطر خستگی و ذوق و شوق این همه رنگ، سه برابر حد مجازم غذا می خوردم. رییس کل هم موقع غذا می آمد و مثل یک میزبان دست و دل باز انگشت شست و اشاره اش را به هم می چسباند و می گفت: «اوه! لازانیا با رز ماری معرکه شده امروز. حتما بخورید.» من هم با این که قبلا امتحان کرده بودم اما باز به حرف رییس کل گوش می دادم که هم دلش را به دست آورده باشم و هم ببینم شاید لازانیا این دفعه حتی خوش مزه تر هم شده باشد. 

دو سه ماه که گذشت توی اتاق مخصوص عوض کردن لباس، وقتی همه ی همکارها لخت، دولا و راست می شدند تا شلوار ها و تاپ هایشان را از توی کمد در بیاورند و بپوشند، با یک نگاه گذرا، متوجه شدم که هیچ کدامشان در طول این مدت به اندازه ی من رشد نکرده اند. در واقع حس کردم که حتی «کتی» که بیست و پنج سال از من بزرگتر است و روزهای اول به نظرم کمی درشت می آمد، حالا فاصله اش با من کم شده. هم زمان نگاه کتی هم به هیکلم در سکوتی سنگین، همین را به من شیر فهم کرد. 

وقتی بدو بدو می رفتیم طرف ماشین هایمان و سوییچ ها را آماده توی دست گرفته بودیم که تا رسیدیم روشن کنیم و بزنیم بیرون، همان طور که هن هن کنان از سربالایی می رفتیم، به «کتی» گفتم: «انگار لاغر شدی توی این مدت که من اومدم 

«کتی» که همه ی صورتش بوتاکس است و تازگی مژه ی مصنوعی هم کاشته (البته هر دو این ها را جای خوب انجام داده و اصلا زشت و مصنوعی نیست) و فحش هایش را هم رک و رو راست به خودِ آدم تحویل می دهد، چشم هایش را خمار کرد و گفت: «من یه کمی لاغر شدم اما تو هم دیگه شورش رو در آوردی. آخه سه تا شیرینی نارگیلی می خوری با نصف چای که چی بشه؟ بابا جون یه چای یه شیرینی لامصب.» ( از من نخواهید که بگویم لامصب به انگلیسی چه می شود، چون نمی دانم. این کلمه را صرفا با توجه به شخصیت کتی، به ترجمه اضافه کردم.)

ولی به خداوند سوگند که اگر دکتر هولاکویی با تمام سی دی هایش برای متقاعد کردن من به استرالیا می آمد و سیصد ساعت سمینار چاقی و عواقب آن برایم می گذاشت، به اندازه ی این جمله ی کتی، با چشم های خمار شده و هن هن های وسط سربالایی اش روی من تاثیر نداشت. کتی دگمه ی دربازکنش را زد و رفت طرف تویوتا یاریس کوچولوش. همون جوری که داشت می نشست و کارتش را آماده می کرد برای بالا بردن گیت مخصوص کارمندها گفت: «من الان دارم می رم ورزش. واسه ی این عجله دارم. تو چرا می دوی؟ می خوای بری باز چربی بخوری؟» 


کتی خیلی لاغر نیست اما برای سن خودش خیلی سر حال و خوبه. حواسش به غذا خوردنش هست و بیشتر سبزیجات می خوره. ورزش هم می کنه و لباس هاش را خیلی با سلیقه انتخاب می کنه. 

فرداش رفتم بهش گفتم: « می خوام وزن کم کنم. از امروز.»

عینکش را برداشت و با لهجه ی غلیظ انگلیسی گفت: « خب پس اگه از من می پرسی، برای شروع آشغال خوری را کاملا متوقف کن و غذاهای دیگه را کم کن. یکهو تخته گاز نرو که می ری تو دیوار.»

کمکی که کتی به من کرد همین بود. خیلی مختصر. اما برای شروع عالی بود. برای یک هفته این کار را کردم و نتیجه خوش حال و امیدوارم کرد. یک کیلو خیلی خیلی راحت کم شد. بعد از همان یک کیلو رژیم برایم مهم و جدی شد و شروع کردم به سوال کردن و سرچ کردن و خلاصه تحقیق.  

تحقیق را از شهاب که تازه وزن زیادی کم کرده بود شروع کردم - که جا دارد این جا و از همین تریبون از زحمات بی دریغش برای اطلاع رسانی تشکر کنم- بعد از سه هفته بیشتر از سه کیلو دیگر کم کردم و همه ی آن هایی که تجربه دارند می دانند که آدم وقتی به این مرحله برسد، با انگیزه ی بیشتری جلو می رود. البته کتی هم حمایتش را از من دریغ نکرد و توی رختکن وقتی لباس عوض می کردم با بالا بردن انگشت شست(که در فرهنگ ما ناجور است و این جا خیلی خوب) رضایتش را از کم شدن وزنم اعلام می کرد. 

حالا البته می دانم که کم کردن هشت کیلو وزن، از شصت و پنج به پنجاه و هفت، شاهکار نیست و این را هم می دانم که اگر بخواهم دو کیلو دیگر هم کم کنم و بشوم پنجاه و پنچ، راه خیلی سخت تری در پیش دارم، اما چون بعضی از دوستان مایل بودند بدانند که چه روشی برای کاهش وزن داشتم، تجربیاتم را به رایگان در اختیار رژیم دوستان عزیز قرار می دهم.

یادآوری می کنم که این روش لزوما استاندارد یا علمی نیست. معجونی است که من طی دو ماه پرس و جو برای خودم درست کردم.


یک در هفته دست کم سه روز می روم ورزش و هر بار پنج کیلومتر راه می روم. 


دوـ برنج سفید کم می خورم و اگر ضعف کنم برنج قهوه ای درست می کنم.


سه- دست کم سه روز در هفته شام و ناهارم را با هم و ساعت پنج عصر می خورم. (چون توی بیمارستان ساعت پنج به ما شام می دهند.)


چهار- دو روز در هفته صبح ها نان و پنیر و چای شیرین می خورم و باقی روزها شیر کم چرب با از این برشتوک های صبحانه.


پنج- ده روز است که چای «ارل گری» را کم کرده ام و به جایش چای سبز می خورم. 


شش- میوه و سبزیجات را خیلی بیشتر از قبل می خورم و گوشت را کم تر. 


هفت- بادام و پسته می خورم به جای شکلات و پاستیل. (بادام و پسته این جا هم گران است. من زیاد نمی خورم. در حدی که به سمت شکلات کشیده نشوم می خورم.)


هشت- آب زیاد می خورم.


نه- هر وقت هر چیزی را واقعا هوس کنم و دلم بخواهد، از لوبیا پلوی دستپخت مامان با ماست آب رفته گرفته تا ژله ی توت فرنگی با خامه ی پرچرب، از خودم دریغ نمی کنم. می خورم. اما کم و در عوض یک کمی شام یا ناهار کم تری می خورم تا وجدان درد نگیرم. یک جمله ای در فیس بوک هست که نمی دانم از کیست: به خدا نگویید مشکل بزرگی دارم، به مشکل بگویید خدای بزرگی دارم. این فرمول، خیلی خوب در رژیم هم صدق می کند. مثلا: به لوبیا پلو نگویید امروز رژیم دارم به رژیم بگویید امروز لوبیا پلو دارم. همین طوری می توانید خودتان جمله های دیگری بسازید که خیلی راهگشاست در کار و شما را از تک بعدی بودن در رژیم نجات می دهد.


ده- هر یکی دو کیلو که وزن کم می کنم، برای خودم جایزه ای ولو سه دلاری می خرم تا رضایتم را از عملکرد خودم ابراز کرده باشم. 


یازده- هر وقت گرسنگی باعث شود که کم حوصله شوم، یک چیز ساده و سبک می خورم. بیسکوییت رژیمی، چای و خرما، لواشک یا هر چیز باحالی که خیلی دوست دارم.  به قول کتی، رژیم (رژیم غذایی) برای خوش حال شدن است نه برای گند دماغ شدن.


دوازده- شش روز رعایت می کنم و یک روز را روزِ آزادی از رژیم اعلام می کنم. 


و در پایان، خدمت تمامی شما عرض می کنم که اگر در شغلی که دارید، مثل من، مجبور نیستید روزی دو بار جلو دیگران لخت شوید- یک بار قبل از شروع کار و یک بار بعد از پایان کار- و اگر هم لخت می شوید همکارانتان با گوشه ی چشم چربی هایتان را برانداز نمی کنند، خودتان را اذیت نکنید، یک کمی این ور و آن ور، کم کم وزن پایین می رود. مشکل اصلی من، لخت شدن جلو کتی بود با آن چشم های آبی و ترازوی تهِ نگاهش.


در ضمن:

به مژده و ستاره و شهرزاد که درباره ی قنادی ادوارد نوشتند، باید بگویم که همه ی محصولات ادوارد عالی هستند و هر کدام را امتحان کنید، پشیمان نمی شوید. به جای من هم بخورید. اما اگر آن بیسکوییت های معرکه را از آن جا می خرید، همان ها که مزه ی بچگی و بهشت می دهند، حتی توی دوره ی رژیم غذایی هم دست از خوردنشان نکشید. جدی می گویم. دست از ادوارد نکشید حتی اگر به خاطر کارتان، مجبور باشید تمام روز را هم جلو کتی لخت باشید.


اسکلتِ تونلِ وحشتِ شهرِ بازی

بعضی آدم ها «هستند». همیشه. نه این که با تو حرف زده باشند. گیتی خانم را ندیده ام، اما توی همین لینک همخوان کردن ها و لایک زدن ها خوب فهمیده ام که چه چیزی را دوست دارد و سلیقه اش کدام طرفی است. مرجان همکلاسی اول دبستانم که دکترا گرفته را حدود سی سال است ندیده ام، اما خوب می دانم چه کتاب هایی می خواند، کجا می رود برای تفریح و با این که خودِ این سی سال حتی یک بار صدایش را هم نشنیده ام، اما حتی می توانم تصور کنم که چه طوری و با چه آهنگی حرف می زند. برای نزدیک شدن به آدم ها لازم نیست که هر روز بغل شان کنیم و با آن ها حرف بزنیم. کافی است به آن ها نشان بدهیم که هستیم. 

حالا توی این فیس بوک یک عده هستند بلا نسبت شما که می شنوید، مرده ی متحرک. وقتی لینکی می گذاری، کاری می کنی، چیزی می نویسی، مرده اند. نیستند. منظور من به هیچ وجه آن دسته از دوستانی نیست که کلا خواننده ی خاموشند و ترجیح می دهند بی صدا بروند و بیایند. آن ها انتخابشان سکوت است که خیلی هم خوب است. من هم برای خیلی از دوستان فیس بوکی ام خواننده ی خاموشم. فقط می خوانم و رد می شوم. تاکید می کنم. رد می شوم. چه وقتی که موافق باشم، چه وقتی که مخالف. انتخابم این است. مرده ی متحرک آن هایی هستند که هیچ وقت نمی گویند آفرین! هیچ وقت نمی گویند این را دوست داشتم، اما تا چیزی گفتی که به مذاق شان خوشایند نیست، تا حرفی زدی که به نظرشان اشتباه است یا هر چیز دیگر، مثل اسکلت های توی تونل وحشت شهر بازی سر از قبر در می آورند و توی تاریکی آستینت را می گیرند می کشند. 


من با بی ادبی آدم ها و فضولی شان در صفحه ی شخصی افراد مشکل خاصی ندارم. آن ها را خیلی راحت ندیده می گیرم. به هیچ جایم نیست که فلان نوشته ام را دوست نداشتند و آمدند بعد سال و ماهی که آن- به خیال خودشان -مشکل را به اسم انتقاد و خیر خواهی بکنند توی چشمم. برایم چیزی هستند در حد همان مهری خانم همسایه که درست وقتی می فهمید داری طلاق می گیری یا با دوست پسرت بیرون بودی و دردی و مشکلی داری جلو راهت سبز می شد، سر تا پایت را برانداز می کرد و به سبک خودش شروع می کرد به بازجویی. 

من تا جایی که یادم می آید و حافظه ام یاری می کند، هرگز در صفحه ی شخصی هیچ کس، به صاحب صفحه توهین نکرده ام و کامنت آزار دهنده از خودم جا نگذاشته ام. برای این کارم هم یک دلیل ساده دارم. به همان دلیل که از وقتی یاد گرفته ام بدون پوشک باشم، هیچ وقت عمدا توی اتاق پذیرایی آدم ها - حتی اگر دوستشان نداشتم- گه کاری نکرده ام. 

همان طور که گفتم مشکل من، تحمل بی ادبی این اشخاص نیست. صرفا به این فکر می کنم که یک آدم چه قدر باید حقیر باشد که نقش مورد علاقه اش در زندگی، اسکلت بدقواره ای باشد در تونل وحشت یک شهر بازی دور افتاده. اسکلتی که در تابوتش خوابیده منتظر صدای قطاری تا از جا بلند شود و چند ثانیه ای در تاریکی خودی نشان بدهد، آستینی را چنگ بزند و به تابوتش برگردد. 

چه زندگی کسالت باری دارند اسکلت های تونل وحشت شهر بازی.